‏نمایش پست‌ها با برچسب شبهات وهابیها وجوابشون. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب شبهات وهابیها وجوابشون. نمایش همه پست‌ها

شفاعت نوعی پارتی بازی و بی عدالتی

شبهه اي درباره شفاعت و پاسخ آن
اشکالي وارد شده که شفاعت يک نوع استثناء قائل شدن و تبعيض و بي عدالتي است، در حالي که در دستگاه خدا، بي عدالتي وجود ندارد. به تعبيري ديگر: شفاعت‏، استثناء در قانون خداست و حال آنکه قانونهاي خدا کلي و لا يتغير و استثناء ناپذير است: «و لن تجد لسنة الله تبديلا»(فتح / 23). اين اشکال است که بحث شفاعت را با عدل الهي مرتبط مي‏سازد، توضيح اشکال اين است که: مسلما شفاعت، شامل همه مرتکبين جرم‏ نمي‏گردد زيرا در اين صورت ديگر نه قانون معني خواهد داشت و نه شفاعت. طبيعت شفاعت ملازم با تبعيض و استثناء است، ايراد هم از همين راه‏ است که چگونه رواست که مجرمين به دو گروه تقسيم گردند، يک عده به خاطر اينکه پارتي دارند از چنگال کيفر بگريزند و عده‏اي ديگر به جرم اينکه پارتي ندارند گرفتار کيفر گردند؟
ما در ميان جوامع بشري جامعه‏هايي را که قانون در آن دستخوش پارتي بازي‏ است فاسد و منحط و فاقد عدالت مي‏شمريم، چگونه ممکن است در دستگاه‏ الهي معتقد به پارتي بازي شويم؟! در هر جامعه‏اي که شفاعت هست عدالت‏ نيست. تأثير عوامل سه گانه: " پول " و " پارتي " و " زور " در يک‏ جامعه نشانه ناتواني و ضعف قانون است. وقتي قانون ضعيف باشد طبعا نمي‏تواند بر اقويا و زورمندان چيره گردد، سطوت خود را فقط به ضعفا نشان‏ مي‏دهد. قانون ضعيف، مجرمين ضعيف را به تله مي‏اندازد و به پاي ميز مجازات مي‏کشاند ولي از تله انداختن زورمندان مجرم عاجز مي‏ماند. قرآن، مقررات الهي را قوانين نيرومند و قوي معرفي مي‏کند و تأثير " پول " و " پارتي " و " زور " را در محکمه عدل الهي نفي مي‏نمايد.
نوع نادرست شفاعت که به دلايل عقلي و نقلي مردود شناخته شده است اين‏ است که گناهکار بتواند وسيله‏اي برانگيزد و به توسط آن از نفوذ حکم الهي‏ جلوگيري کند
در قرآن کريم از پول به عنوان " عدل " از ماده " عدول "، زيرا وقتي که به‏ عنوان رشوه داده شود سبب عدول و انحراف از حق و حقيقت مي‏گردد، يا از عدل " به معني " عوض " و " معادل " و از پارتي به عنوان " شفاعت " و از زور به عنوان " نصرت " ياد شده است. در سوره بقره‏ آيه 48 چنين مي‏خوانيم: «و اتقوا يوما لا تجزي نفس عن نفس شيئا و لا يقبل منها شفاعة و لا يؤخذ منها عدل و لا هم ينصرون»:''پروا داشته باشيد از روزي که هيچ کس از ديگري دفاع نمي‏کند و شفاعت‏ هم پذيرفته نيست و از کسي هم پولي به عنوان عوض جرم و معادل آن گرفته‏ نخواهد شد و نصرت و ياري کردن امکان ندارد ". يعني نظام جهان آخرت همچون نظام اجتماعي بشر نيست که گاهي انسان براي‏ فرار از قانون به پارتي يا پول متوسل شود و گاهي قوم و عشيره خود را به‏ کمک بطلبد و آنان در برابر مجريان قانون اعمال قدرت کنند. در صدر اسلام، قانون در اجتماع مسلمين قوي بود، گريبان نزديکان و خويشان زمامداران را نيز مي‏گرفت.
وقتي که امام علي عليه السلام مطلع شد که‏ دخترش از بيت المال مسلمين گلوبندي را به عنوان عاريه - البته با قيد ضمانت - گرفته و در روز عيد از آن استفاده کرده است او را سخت مورد عتاب خويش‏ قرار داد و با لحني کاملا جدي فرمود: اگر نبود که آن را به صورت عاريه مضمونه، يعني با قيد ضمانت گرفته‏اي‏ دستت را مي‏بريديم، يعني درباره تو حد سارق را اجرا مي‏کردم (بحار الانوار، چاپ کمپاني، ج 9 ص 503) هم ايشان وقتي که ابن عباس، پسر عمو و ياور دانايشان، مرتکب خلافي‏ شد نامه‏اي به او نوشتند و او را مورد سخت‏ترين حملات خويش قرار دادند، به وي نوشتند: اگر از خلاف خويش باز نگردي با شمشيرم تو را ادب خواهم نمود، همان شمشيري که احدي را با آن نزده‏ام مگر اينکه وارد جهنم شده است. يعني مي‏داني که شمشير من جز بر دوزخيان فرود نمي‏آيد و اين کار تو، تو را دوزخي و مستحق شمشير من ساخته است. سپس براي اينکه بفهماند عدالت او درباره هيچکس استثناء بردار نيست‏ مي‏فرمايد:
به خدا قسم اگر حسن و حسين (عليهماالسلام)، هم مرتکب اين جرم‏ مي‏شدند با آنان ارفاق نمي‏کردم (نهج البلاغه، نامه 41)...حقيقت اين است که شفاعت، اقسامي دارد که برخي از آنها نادرست و ظالمانه است و در دستگاه الهي وجود ندارد ولي برخي، صحيح و عادلانه است‏ و وجود دارد. شفاعت غلط بر هم زننده قانون و ضد آن است ولي شفاعت‏ صحيح، حافظ و تأييد کننده قانون است. شفاعت غلط آن است که کسي‏ بخواهد از راه پارتي بازي جلوي اجراي قانون را بگيرد. بر حسب چنين‏ تصوري از شفاعت، مجرم بر خلاف خواست قانونگزار و بر خلاف هدف قوانين‏ اقدام مي‏کند و از راه توسل به پارتي، بر اراده قانونگزار و هدف قانون‏ چيره مي‏گردد. اينگونه شفاعت، در دنيا ظلم است و در آخرت غير ممکن. ايرادهايي که بر شفاعت مي‏شود بر همين قسم از شفاعت وارد است و اين‏ همان است که قرآن کريم آن را نفي فرموده است. شفاعت صحيح، نوعي ديگر از شفاعت است که در آن نه استثناء و تبعيض‏ وجود دارد و نه نقض قوانين، و نه مستلزم غلبه بر اراده قانونگزار است‏. قرآن اين نوع شفاعت را صريحا تأييد کرده است.
وقتي که امام علي عليه السلام مطلع شد که‏ دخترش از بيت المال مسلمين گلوبندي را به عنوان عاريه - البته با قيد ضمانت - گرفته و در روز عيد از آن استفاده کرده است او را سخت مورد عتاب خويش‏ قرار داد
نوع نادرست شفاعت که به دلايل عقلي و نقلي مردود شناخته شده است اين‏ است که گناهکار بتواند وسيله‏اي برانگيزد و به توسط آن از نفوذ حکم الهي‏ جلوگيري کند، درست همان طوري که در پارتي بازي‏هاي اجتماعات منحط بشري‏ تحقق دارد. بسياري از عوام مردم، شفاعت انبياء و ائمه (عليهم‏السلام) را چنين‏ مي‏پندارند، مي‏پندارند که پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله و سلم و اميرالمؤمنين (عليه السلام) و حضرت زهرا سلام الله عليها و ائمه معصومين عليهم السلام خصوصا امام حسين عليه السلام متنفذهايي هستند که در دستگاه خدا اعمال نفوذ مي‏کنند، اراده خدا را تغيير مي‏دهند و قانون را نقض مي‏کنند. اعراب زمان جاهليت نيز درباره بتهايي که شريک خداوند قرار مي‏دادند همين تصور را داشتند، آنان مي‏گفتند که آفرينش، منحصرا در دست خداست‏ و کسي با او در اين کار شريک نيست، ولي در اداره جهان، بتها با او شرکت دارند. شرک اعراب جاهليت، شرک در " خالق " نبود، شرک در " رب " بود. اگر کسي گمان کند که تحصيل رضا و خشنودي خداي متعال راهي‏ دارد و تحصيل رضا و خشنودي فرضا امام حسين (عليه السلام) راهي ديگر دارد و هر يک‏ از اين دو، جداگانه ممکن است سعادت انسان را تأمين کند، دچار ضلالت‏ بزرگي شده است.
در اين پندار غلط چنين گفته مي‏شود که خدا با چيزهايي‏ راضي مي‏شود و امام حسين (عليه السلام) با چيزهايي ديگر، خدا با انجام دادن‏ واجبات مانند نماز، روزه، حج، جهاد، زکات، راستي، درستي، خدمت‏ به خلق، بر به والدين و امثال اينها و با ترک گناهان از قبيل دروغ، ظلم، غيبت، شرابخواري و زنا راضي مي‏گردد ولي امام حسين (عليه السلام) با اين‏ کارها کاري ندارد، رضاي او در اين است که مثلا براي فرزند جوانش حضرت علي‏ اکبر (عليه السلام) گريه و يا لااقل تباکي کنيم، حساب امام حسين از حساب خدا جداست. به دنبال اين تقسيم چنين نتيجه گرفته مي‏شود که تحصيل رضاي خدادشوار است، زيرا بايد کارهاي زيادي را انجام داد تا او راضي گردد ولي‏ تحصيل خشنودي امام حسين (عليه السلام) سهل است، فقط گريه و سينه زدن، و زماني‏ که خشنودي امام حسين (عليه السلام) حاصل گردد او در دستگاه خدا نفوذ دارد، شفاعت مي‏کند و کارها را درست مي‏کند، حساب نماز و روزه و حج و جهاد و انفاق في سبيل الله که انجام نداده‏ايم همه تصفيه مي‏شود و گناهان هر چه‏ باشد با يک فوت از بين مي‏رود! اينچنين تصويري از شفاعت نه تنها باطل و نادرست است بلکه شرک در ربوبيت است و به ساحت پاک امام حسين (عليه السلام) که بزرگ ترين افتخارش " عبوديت " و بندگي خداست نيز اهانت است.
منبع:
مطهري، مرتضي، عدل الهي، ص 289 و ص 225- 219

سکوت علي و بيعت با ابوبکر


پرسش: اگر علي(عليه السلام) خليفه بر حق و بلافصل رسول الله(صلي الله عليه وآله) بود پس چرا با آن همه شجاعت و شهامتي که خاص خود او بود، قيام به حق ننموده و سکوت اختيار کرد و بعد از مدتي نيز بيعت نمود؟




پاسخ: اين يک اصل و قاعده کلي است که آنچه را انبيا و اوصياي الهي، مطابق دستورات پروردگار، وظيفه خود تشخيص دهند، عمل مي نمايند. علي(عليه السلام) نيز که خاتم الاوصيا و خيرالوصيين است از اين قاعده مستثني نيست. بنابراين نمي توان به ايشان ايراد گرفت که چرا قيام به شمشير ننموده است، بلکه بايد علت اين سکوت را جويا شد. با مراجعه به تاريخ انبيا، مي توان موارد مشابهي را يافت که همانند علي(عليه السلام)چاره اي جز سکوت نداشته اند.
قرآن مجيد، شرح حال نوح پيامبر را چنين مي گويد: (فَدَعا رَبَّهُ أَنِّي مَغْلُوبٌ فَانْتَصِر)؛ «به درگاه حق تعالي دعا کرد که بارالها! من مغلوب شدم، پس تو به لطف خود مرا ياري نما».[1] در سوره مريم نيز خداوند از زبان ابراهيم مي گويد: وقتي از عمويش «آزر» استمداد طلبيد و از او پاسخ منفي شنيد، گفت: (وَأَعْتَزِلُکُمْ وَما تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللهِ وَأَدْعُوا رَبِّي)؛ «از شما و بت هايتان دوري نموده، کنج عزلت اختيار کرده و پروردگارم را مي خوانم.»[2] امام فخر رازي در جلد پنجم تفسير خود مي گويد: «منظور ابراهيم از کلمه اعتزلکم، جدا شدن و دوري جستن از مکان و روش آن ها است.»
در تاريخ آمده است که بعد از آن، حضرت ابراهيم از بابل به سوي کوه هاي فارس مهاجرت کرد و هفت سال در اطراف آن کوه ها زندگي کرد و کنج عزلت برگزيد. سپس دوباره به بابل برگشت و با شکستن بت ها دعوت خويش را آشکار نمود. در سوره



قصص نيز داستان فرار همراه با ترس و خوف حضرت موسي را چنين بيان مي کند: (فَخَرَجَ مِنْها خائِفاً يَتَرَقَّبُ قالَ رَبِّ نَجِّنِي مِنَ الْقَوْمِ الظّالِمِينَ)از شهر و ديار خود با ترس و خوف خارج شد و گفت پروردگارا! از اين قوم ستمکار نجاتم ده.»[3] همچنين در سوره اعراف، جريان قوم بني اسرائيل را که در غياب حضرت موسي ـ با فريب سامري ـ گوساله پرست شدند و سکوت حضرت هارون را بيان مي کند. بالاخره خداوند در جاي ديگري از قرآن مجيد مي فرمايد:؛ (وأخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ يَجُرُّهُ إِلَيْهِ قالَ ابْنَ أُمَّ إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِي وَکادُوا يَقْتُلُونَنِي) از شدت خشم، سر برادرش هارون را گرفت و گفت: اي جان برادر و اي فرزند مادرم! آن ها مرا خوار و زبون داشتند و نزديک بود مرا به قتل برسانند.»[4] هارون که خليفه حضرت موسي بود در مقابل فريبکاري سامري ـ که مردم را منحرف و گوساله پرست کرده بود ـ قيام نکرد و دست به شمشير نبرد. قبلاً گفتيم که رسول الله(صلي الله عليه وآله)، علي(عليه السلام) را نيز به منزله هارون براي خود مي دانست. بنابراين وقتي در مقابل کار انجام شده اي قرار گرفت، همانند هارون صبر و تحمل پيشه کرد. زماني که به زور، او را به مسجد آوردند تا از او بيعت گيرند، خود را به قبر پيامبر رساند و همان کلمات هارون را به پيامبر فرمود: (إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِي وَکادُوا يَقْتُلُونَنِي)؛ اين امت مرا تنها گذارد و ضعيف نمود و نزديک بود مرا بکشند.»[5] .
به طوري که ابن مغازلي ـ فقيه شافعي ـ و خطيب خوارزمي در مناقب نقل کرده اند، اين واقعه هم براي پيامبر و هم براي علي(عليه السلام)، قابل پيش بيني بود و حضرت رسول(صلي الله عليه وآله)آن را اين چنين به امام علي(عليه السلام) تذکر داده بود:
«اين امت از تو کينه ها در دل دارد و به زودي بعد از من آنچه را که در دل دارند ظاهر مي سازند. من تو را به صبر و بردباري سفارش مي کنم تا خداوند تو را جزا و عوض خير عنايت کند.» اميرالمؤمنين(عليه السلام) نيز الزام خود به سکوت را، در پاسخ به حضرت فاطمه(عليها السلام) در قضيه غصب فدک يادآوري مي کند. در آن زمان حضرت فاطمه(عليها السلام) پس از


آن که حقش را غصب کردند و نوميدانه به خانه برگشت، به امام علي(عليه السلام) گفت: «چون جنين در شکم مادر، پرده نشين و چون متهم و مظنون، در کنج خانه پنهان گشته اي! پس از آن که شاه پرهاي بازها و عقاب ها را در هم شکستي، اينک از پرهاي مرغان ضعيف، عاجز شده اي و قدرت توانايي بر آن ها را نداري!! اينک پسر ابي قحافه ـ ابوبکر ـ عطاي بخشيده پدرم و قوت و معيشت فرزندانم را به زور مي ستاند. با من دشمني و در سخن گفتن مجادله مي کند و....»
پس از پايان خطابه حضرت فاطمه(عليها السلام)، امام با صبر و حوصله با پاسخ کوتاهي، دليل سکوت خو را چنين بيان مي کند: «من در امر دين و احقاق حق تا جايي که ممکن بود، کوتاهي نکرده ام. آيا مايلي که اين دين، باقي و پايدار بماند و نام پدرت دائم در مناره مساجد برده شود؟» فاطمه پاسخ داد: به راستي اين منتهاي آمال و آرزوي من است. سپس علي(عليه السلام) گفت: «بنابراين بايد صبر و تحمل کني که پدرت خاتم الانبيا(صلي الله عليه وآله) چنين سفارش نموده و گرنه من، قدرت آن را دارم که حقت را بگيرم. ولي بدان! که آن وقت ديگر دين محمد(صلي الله عليه وآله) از ميان ما رخت بر مي بندد. پس براي خدا و حفظ دينش صبر کن که ثواب آخرت براي تو، از برگرداندن حق غصب شده ات بهتر مي باشد.»
همين مطلب را امام با بياني ديگر به ابوسفيان فرمود: پيامبر ابوسفيان را براي جمع آوري صدقات به بيرون از مدينه فرستاده بود و او پس از رحلت پيامبر به مدينه بازگشت. زماني که مطلع شد ابوبکر زمام امور خلافت را به دست گرفته است، نزد علي(عليه السلام) رفت و گفت: «چنانچه بخواهي مدينه را از سواره و پياده بر عليه ابوبکر پر مي کنم.» امام علي(عليه السلام)در پاسخ وي گفت: «دير زماني است که تو در صدد ضربه زدن به اسلام و مسلمين هستي، ولي کاري از پيش نبرده اي. ما را به سواره و پياده تو نيازي نيست.» امام سپس ادامه داد: «تو در پي انجام کاري هستي که ما اهل آن نيستيم. پيامبر خدا(صلي الله عليه وآله)با من عهدي نموده است که من بدان پاي بندم.»[6] ملاحظه مي شود که امام در اينجا نيز دلايل سکوت خود را به روشني بيان مي دارد.



ابراهيم ابن محمد ثقفي، ابن ابي الحديد و علي بن محمد همداني آورده اند: وقتي که طلحه و زبير بيعت خويش با امام را شکستند و به سوي بصره حرکت کردند اميرالمؤمنين(عليه السلام) از مردم خواست در مسجد جمع شوند و در اجتماع آنان خطبه اي خواند. پس از حمد و ثناي پروردگار، دلايل سکوت بيست و چند ساله خود را چنين اظهار نمود: «پس از رحلت پيامبر(صلي الله عليه وآله)، ما اهل بيت عترت، خويشان و اولياي حضرت مي دانستيم که سزاوارترين و محق ترين افراد به رتبه و مقام ايشان هستيم. مشکلي هم براي رسيدن به حق و خلافت نداشتيم. گروهي، دست به دست يکديگر داده و خلافت را از ما گرفته و به ديگري دادند. به خدا سوگند که چشم ها گريان، دل ها آزرده و سينه هايمان از خشم و کينه و نفرت اين کار پر بود. اگر خوف تفرقه مسلمانان نبود ـ که به کفر و قهقرا بر گردند ـ به خدا قسم که هر لحظه خلافت را تغيير مي دادم. لکن سکوت اختيار نمودم و آنان مشغول خلافت شدند، تا اين که مسلمانان خود با من بيعت نمودند و....»[7] .
بنابراين، سکوت و تسليم اجباري آن حضرت به خلافت ابوبکر و عمر، دليل بر رضايت ايشان نبوده و صرفاً به جهت حمايت از دين اسلام بوده است. مساعدت ايشان به خليفه اول و دوم نيز، هرگز به معناي تأييد آن ها نبوده است، بلکه در حقيقت، مساعدت به دين مقدس اسلام و حفظ آن بوده است امام علي(عليه السلام) اين مطلب را در نامه خود به اهالي مصر که توسط مالک اشتر، ارسال شد يادآوري نموده است. ترجمه قسمتي از آن نامه مطابق جلد چهارم شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد چنين است «.. چون رسول الله(صلي الله عليه وآله)درگذشت، مسلمانان براي خلافت نزاع کردند. به خدا سوگند اصلاً به ذهنم خطور نمي کرد و باور نمي کردم که عرب، پس از ايشان و با وجود آن همه سفارشات پيغمبر و نصوص آشکار، خلافت را از اهل بيت و خاندانش گرفته و به ديگري واگذارد، و آن را از من دريغ ورزد. آنچه مرا آزرده ساخت، عجله مردم براي بيعت با ابوبکر بود. ابتدا دست



خود را از بيعت نگه داشتم تا آن که ديدم گروهي از مردم مرتد شده و از اسلام برگشتند و مي خواستند دين محمد(صلي الله عليه وآله) را از بين ببرند. پس نگران شدم که اگر به ياري اسلام و مسلمانان نپردازم، رخنه و شکافي در دين افتد که مصيبت و اندوه آن در مقايسه با از دست دادن حکومت و ولايت بر شما بيشتر است (که کالاي چند روزه اي است و آنچه به دست آيد مانند سراب از دست رفتني است). لذا در ميان آن همه پيشامدها و تبهکاري ها برخاستم، تا جلو آن تبهکاري ها و نادرستي ها گرفته شد و از ميان رفت و دين آرام گرفت.»[8] .
ابن ابي الحديد، شيخ محمد عبده و شيخ محمد خضري نقل مي کنند که ايشان در قسمتي از خطبه شقشقيه مي فرمايد: «پسر ابي قحافه در حالي که مي دانست موقعيت من براي خلافت به سان محور وسط آسيا مي باشد، خلافت را چون پيراهن به تن کرد... پس من جامه خلافت را رها کرده و در کار خود انديشيدم که آيا بدون دست (يار وياور) حمله برده و حق خود را بستانم يا آن که بر ظلمت (کوري و گمراهي خلق) صبر کنم تا پيران فرتوت؛ جوانان پژمرده و پير و مؤمن رنج کشند تا خدا را ملاقات کنند. هنگامي که تشخيص دادم خردمندي در صبر کردن است، در حالي که خار در چشم و استخوان در گلويم بود و ميراث خود را به غارت و تاراج رفته مي ديدم، صبر نمودم....»
ايشان در خطبه ديگري که براي اصحاب خويش پس از سقوط مصر و شهادت محمد بن ابي بکر ايراد نمود، در قسمتي از آن دلايل امتناع از بيعت ابوبکر را چنين بيان نمود «.. من دست نگه داشتم، چون خود را براي تصدي اين منصب از ابوبکر شايسته تر


مي ديدم. مدتي اين چنين گذشت و ديدم که گروه هايي از اسلام برگشته و به آيين محمد(صلي الله عليه وآله) پشت نهادند. آنان در پي نابودي دين خدا و امت محمد(صلي الله عليه وآله) بودند. پس نگران شدم که اگر به ياري اسلام و مسلمين برنخيزم، شکافي در آن پديد آيد که مصيبت آن برايم از مصيبت از دست رفتن ولايت بر شما ـ که متاع چند روزه دنيا بود و چون سراب از بين رفتني و چون ابر ناپايدار است ـ بزرگتر بود. لذا نزد ابوبکر رفته و با او بيعت نمودم، و بر رفع آن فتنه ها و تنگناها همت گماردم تا اين که باطل از بين رفت و کلمه الله برتري يافت؛ گرچه کافران را خوش نيامد.»[9] ايشان درباره بيعت با عثمان چنين مي فرمايد: «از روي اکراه با او بيعت نمودم و اين مصيبت را در راه خدا به حساب آوردم. به اطراف خويش نگريستم، يار و ياوري و مدافعي جز اهل بيت خويش براي خود نيافتم. از اين که آن ها را در کام مرگ افکنم دريغ نمودم و خار در چشم، ديده بر هم نهاده و استخوان در گلو آب دهان را فرو بردم و خشم خود را که تلخ تر از زهر بود، فرو خوردم. مصيبتي که در دل، دردناک تر از ضربه کاري بود تحمل نمودم.»[10] بنابراين قيام نکردن و دست به شمشير نبردن، و بيعت با خلفاي اول و دوم، وظيفه اي بود که علي(عليه السلام) تشخيص داد. نگراني از زوال دين، تفرقه مسلمانان، شروع جنگ داخلي و در نتيجه غلبه يهود و نصاري و مشرکين بر جامعه نو ظهور مسلمين، دليل اصلي سکوت آن حضرت بود. از آنجايي که پيامبر خدا(صلي الله عليه وآله)ايشان را از اين جريان با خبر کرده بود، که اصل دين از بين نمي رود و مثل آفتابي است که ممکن است مدتي در پس ابرها پنهان بماند، دين محمد(صلي الله عليه وآله) نيز ممکن است مدتي در پس پرده جهل و عناد باقي بماند ولي، عاقبت آشکار و هويدا مي گردد. لذا به اقتضاي مصلحت دين، صبر و تحمل نمود تا باعث تفرقه مسلمانان نگردد. از طرفي نهال نو پاي اسلام را با مساعدت هاي خويش آبياري نمود و فرصت را از دشمن گرفت.
در پاسخ به عده اي که مي گويند «اگر اين شيوه، مصلحت اسلام و مسلمين بود و


پيغمبر نيز ايشان را مطلع ساخته بود، چرا از همان ابتدا اين تشخيص را نداد و يا در همان ابتدا بيعت نکرد؟» بايد گفت: بدان جهت مدتي را صبر کرد و در عين حالي که دست به شمشير نبرد، از بيعت اجتناب نمود تا در مناظرات و مجالس، به اثبات حق و حقوق اهل بيت و خاندان پيامبر بپردازد؛ تا حق و حقيقت بر همگان معلوم گردد، و ديگران نيز دريابند که بر حسب اجبار، به بيعت تن داده و رضايت قلبي ندارد.
روشن است اگر از ابتدا ايشان از روي اجبار و بدون روشنگري با خليفه اول بيعت مي کرد، الان ديگر راه دفاع از اهل بيت بسته بود و چه بسا شيعه اي وجود نداشت تا بدين شبهات پاسخ دهد.
امام علي(عليه السلام) در جاي ديگري در پاسخ به خوارج که مي گفتند: «علي وصي پيامبر بود اما نتوانست و وصايت را ضايع نمود!» فرمود: «اين شما بوديد که توصيه پيامبر را ناديده گرفتيد و ديگران را بر وصي او، مقدم دانستيد و زعامت و رهبري را از من دريغ داشتيد. آيا نمي دانيد که اوصيا وظيفه ندارند مردم را به خود دعوت کنند، اما انبيا که خداوند آن ها را به رسالت بر مي گزيند بايد مردم را به سوي خود دعوت نمايند. ليکن چون «وصي» معرفي شده است نيازي به دعوت مردم به سوي خود ندارد و هر کس به خدا و رسولش ايمان آورده است، بايد توصيه پيامبر را با جان و دل اطاعت کند.» ايشان ادامه دادند: «پيامبر خدا(صلي الله عليه وآله) درباره من فرموده است «يا علي أنت بمنزلة الکعبة تُؤتي ولا تأتي»؛[11] يا علي! تو نسبت به من همچون کعبه هستي که مردم بايد نزد آن روند،نه اين که کعبه نزد آن ها رود.» حال اگر مردم حج را ترک کنند، اين کار خدشه اي به جايگاه بيت الله الحرام نمي رساند، بلکه مردم به خاطر ترک زيارت خانه خدا، معصيت مي کنند زيرا خداي تبارک و تعالي، خانه خود را به مردم معرفي نموده و ترديدي در آن نيست؛ لذا زيارتش بر کساني که استطاعت دارند واجب شده است.»

سرچشمه اختلافات شیعیان و اهل سنت


چراما شيعيان با «اهل ‏تسنن» اختلاف پيدا کرده‏ايم و سرچشمه اختلاف کجا و از چه زماني شروع شده ‏است؟
پاسخ: سرچشمه اختلاف و زمان پيدايش آن بحسب ظاهر از آن وقتي است که رسول اللَّه‏ صلي الله عليه وآله وسلم در بستر بيماري و در حال احتضار بود و عدّه‏اي از رجال که در بين آنها عمر بن خطاب نيز بود، نزد آن حضرت جمع بودند.
در صحيح بخاري هفت روايتبا اندک تفاوتي نقل شده که: رسول اللَّه ‏صلي الله عليه وآله وسلم در آن حال بيماري فرمود: بياييد و کاغذي بياوريد تا چيزي براي شما بنويسم که بعد از آن هرگز گمراه نشويد، عمر بن خطاب گفت: درد بر رسول اللَّه ‏صلي الله عليه وآله وسلم غلبه کرده است و کتاب خدا نزد ما موجود است و همان کتاب خدا ما را کفايت مي‏کند، همين که عمر اين حرف را زد، بين حاضرين اختلاف افتاد و کار به نزاع و خصومت کشيد و هر کس چيزي مي‏گفت، برخي مي‏گفتند کاغذ بياوريم تا رسول اللَّه‏ صلي الله عليه وآله وسلم بنويسد و برخي حرف عمر را مي‏زدند و همهمه و سر و صدا بالا گرفت، حضرت فرمود: «قُومُوا عَنّي» از نزد من برخيزيد و دور شويد، سزاوار نيست نزد من با هم نزاع کنيد، ابن عباس خارج شد و سخت گريه مي‏کرد و مي‏گفت: همه مصيبتها از اينجا شروع شد که نگذاشتند رسول اللَّه ‏صلي الله عليه وآله وسلم نامه بنويسد و بين او و نوشتن نامه حائل شدند.
اين روايت در صحيح بخاري در هفت مورد با کمي تفاوت آمده است.
1 - در کتاب «العلم» [1] با جمله: قال عمر: ان النبي ‏صلي الله عليه وآله وسلم غلبه الوجع و عندنا کتاب اللَّه‏ حسبنا، فاختلفوا... آمده است.
«عمرگفت درد بر پيامبر غلبه‏ کرده و کتاب‏ خدا نزد ما موجود است و کفايت مي‏کند ما را پس بين حاضرين اختلاف افتاد.»
2 - در کتاب «الجهاد و السير» [2] آمده است. در اين روايت است که: «ابن عباس زياد گريه کرد بطوري که ريگها از اشک چشم او تَر شد» نيز در اين روايت است که حاضرين با هم نزاع کردند: «فتنازعوا».
3 - در کتاب «الجزية و الموادعة» [3] آمده و اين روايت شبيه روايت قبل است.
4 - در کتاب «المغازي» [4] آمده است اين روايت و روايت دوم با کمي اختلاف نقل شده است.
5 - در کتاب «المغازي» [5] آمده و شبيه روايت دوم است.
6 - در کتاب «المرض» [6] آمده و در اين روايت است که:
«لمَّا حُضِرَ رسول اللَّه ‏صلي الله عليه وآله وسلم و في البيت رجال فيهم عمر بن الخطاب، قال النبي‏ صلي الله عليه وآله وسلم «هَلُّمَ اکتب لکم کتاباً لاتضلّوا بعده» فقال عمر: ان النبي ‏صلي الله عليه وآله وسلم قد غلب عليه الوجع و عندکم القرآن حسبنا کتاب اللَّه فاختلف اهل البيت فاختصموا...»
7. در کتاب «الاعتصام بالکتاب و السنة» [7] آمده است، اين روايت مانند روايت قبل است.
در اينجا از باب نمونه يکي از آن روايات را عيناً مي‏آورم.
عن ابن عباس قال: «لمَّا حُضِرَ النّبي ‏صلي الله عليه وآله وسلم و في البيت رجال فيهم عمر بن الخطاب، قال: «هَلُّمَ اَکتُب لکم کِتاباً لَنْ تَضِلُّوا بَعدَه» قال عُمر: إنَّ النّبي ‏صلي الله عليه وآله وسلم غَلَبَه الوَجَع و عِنْدَکُم القُرآنُ، فحسبُنا کتابُ اللَّه.
و اختلفَ اَهْلُ البَيتِ. اخْتصَمُوا، فَمنهم من يقول: قَرِّبُوا يَکتب لکم رسول اللَّه ‏صلي الله عليه وآله وسلم کتاباً لن تَضِلُّوا بَعْدَه، و منهم مَن يقولُ ما قالَ عُمر، فَلَمَّا اَکثَروا اللَّغَطَ [8] وَ الاخْتلافَ عند النَّبي ‏صلي الله عليه وآله وسلم قال: «قُومُوا عَنّي» قال عُبيدُ اللَّه: فکان اِبْنُ عَبَّاسٍ يَقولُ: اِنَّ الرَّزيَّةَ کُلَّ الرَّزيَّةِ ما حالَ بَينَ رَسُول اللَّه ‏صلي الله عليه وآله وسلم و بَيْنَ اَن‏يکتُب لَهُم ذلک‏الْکِتابَ مِنْ اِخْتِلافِهِم ولَغَطِهِم.» [9] .
ابن عباس گفت: وقتي رسول اللَّه ‏صلي الله عليه وآله وسلم در حال احتضار بود، و در خانه [آن حضرت] مرداني بودند و در بين آنها عمر بن الخطاب نيز حضور داشت، رسول اللَّه ‏صلي الله عليه وآله وسلم فرمود: بياييد بنويسم براي شما نوشته‏اي که بعد از آن گمراه نشويد، عمر گفت: درد بر رسول اللَّه‏ صلي الله عليه وآله وسلم غلبه کرده و نزد شما قرآن هست، پس کتاب خدا ما را کفايت مي‏کند، و کساني که در خانه بودند اختلاف کردند، با هم خصومت و دشمني کردند، پس برخي مي‏گفتند: بياوريد تا رسول اللَّه‏ صلي الله عليه وآله وسلم کتابي بنويسد، که بعد از آن گمراه نشويد، و برخي حرف عمر را مي‏زدند، پس وقتي همهمه و سر و صدا را زياد کردند ونزد آن‏حضرت‏اختلاف نمودند، رسول اللَّه ‏صلي الله عليه وآله وسلم فرمود: «از نزد من برخيزيد» عبيداللَّه [راوي حديث]گويد: پس ابن عباس مي‏گفت: بدرستي که مصيبت و همه مصيبتها آن است که حائل شد بين رسول‏اللَّه ‏صلي الله عليه وآله وسلم و بين اينکه براي آنها آن نوشته را بنويسد از جهت اختلاف آنها و همهمه و سر و صداي آنها.
اين روايات در صحيح‏ترين کتابهاي اهل تسنن موجود است. [10] و به چند مطلب بسيار مهمّ و غير قابل انکار دلالت دارند:
اول اينکه: رسول اللَّه ‏صلي الله عليه وآله وسلم کساني را که دور بسترش جمع بودند و همه مسلمانان را در معرض ضلالت و گمراهي مي‏ديد و به حاضرين خطاب کرد و فرمود: بنويسم تا شما هرگز گمراه نشويد. «لن تضلّوا ابداً».
دوم اينکه: وقتي نامه رسول اللَّه ‏صلي الله عليه وآله وسلم نوشته نشد، قهراً حاضرين يعني کساني که گرد بسترش جمع بودند از ضلالت و گمراهي مصون نماندند، چون آنچه طبق فرموده آن حضرت آنها را از گمراهي نجات مي‏داد همان نامه بود که نوشته نشد.
سوم اينکه: اختلاف در همان جلسه و از همان زمان شروع شد. «فاختلفوا».
چهارم اينکه: نزاع و کشمکش و خصومت و دشمني از همان موقع و در همان جلسه شروع شد.
پنجم اينکه: حرف عمر و سر و صداها پس از آن، چنان رسول اللَّه ‏صلي الله عليه وآله وسلم را با آن حال بيماري، ناراحت کرد که فرمود: از نزد من برويد و آنان را طرد کرد، «قُومُوا عنّي».
ششم اينکه: ابن عباس که خود حاضر و ناظر ماجرا بود و از سويي اهميّت آن نوشته را مي‏دانست و مي‏فهميد شديداً از وضع پيش آمده گريه مي‏کند و از حوادث تلخ و تأسف باري که بعدها دامن گير اسلام و مسلمانان مي‏شود ناراحت است و تصريح مي‏کند که همه گرفتاريها، همه مصيبتها از حائل شدن بين رسول اللَّه ‏صلي الله عليه وآله وسلم و نوشتن آن حضرت بوجود آمد.
بنابراين به نظر مي‏رسد، سرچشمه همه اختلافات و خصومتها، که بين مسلمانان رخ داد از همين‏جا سرچشمه گرفته است.

اعلام رسمى جهاد بر ضدّ شيعة


از شيخ عبد الرحمان براك از مفتيان سعودى استفتا شده: «هل يمكن أن يكون هناك جهاد بين فئتين من المسلمين (أي: السنة مقابل الشيعة؟».
آيا امكان جهاد ميان اهل سنت و شيعه وجود دارد؟
وى پاسخ داده: «... إن كان لأهل السنة دولة وقوة وأظهر الشيعة بدعهم ، وشركهم ، واعتقاداتهم ، فإن على أهل السنة أن يجاهدوهم
بالقتال.... سايت المنجد، سوءال شماره 10272.
اگر اهل سنت داراى دولت مقتدى باشند و شيعه برنامه شرك‏آميز خود را اظهار نمايند (مانند اعتقاد به وصايت على عليه‏السلام بعد از پيامبر گرامى و مراسم عزادارى براى امام حسين عليه‏السلام و توسل به امير المؤمنين و حسين عليهماالسلام ). در اين صورت بر اهل سنت واجب است كه عليه شيعه اعلام جهاد نموده و آنان را به قتل برساند.

مناظره محمد بن عبدالوهاب با خداوند متعال

آنچه در اينجا مي خوانيد مناظره اي است فرضي ميان خداوند متعال و محمدبن عبدالوهاب که سخنان خداوند از قرآن کريم اخذ و سخنان محمدبن عبدالوهاب از افکارش و افکار وهابيان امروز گرفته شده است.


- خداوند متعال : و إذ قلنا للملائکه اسجدوا لآدم فسجدوا الا ابليس ابي و استکبر و کان من الکافرين (بقره /34) ؛ هنگامي که به ملائکه گفتيم براي آدم سجده کنيد , همه سجده کردند جز ابليس که امتناع کرد و تکبر ورزيد و از کافرين بود.
- محمد بن عبدالوهاب : خدايا اين شرک است که تو به ملائکه فرمان داده اي آدم را سجده کنند . چرا مردم را به سجده بر آدم وادار مي کني ؟

- خداوند متعال : و رفع ابويه علي العرش و خرُّوا له سُجدا و قال يا ابت هذا تأويل روياي من قبل قدجعلها ربي حقا (يوسف/100) ؛ يوسف پدر و مادرش را بر تخت نشاند و برادران يوسف پيش او به سجده افتادند . يوسف گفت : اي پدر! اين تأويل خواب من است که پيش از اين ديده بودم و خداوند آن را محقق ساخت.

- محمد بن عبدالوهاب : خدا يا چرا پيامبرت يعقوب و يوسف بايد اجازه دهند که برادرانش پيش او سجده کنند . برادران يوسف مشرک شده اند و قتل شان واجب . يعقوب و يوسف بايد آن ها را مي کشتند.

- خداوند متعال : و إذ جعلنا البيت مثابه للناس و أمنا و اتخذوا من مقام ابراهيم مصلي (بقره/125) ؛ [به ياد بياوريد] هنگامي که ما کعبه را محل بازگشت مردم و محلي امن قرار داديم. [براي تجديد خاطره] مقام ابراهيم را محل عبادت خود قرار دهيد .

- محمد بن عبدالوهاب : خدايا چرا گفته اي مقام ابراهيم را محل عبادت خود قرار دهيد . چرا مکان يک بشر را محل عبادت خود قرار مي دهي ؟ اين شرک است . هيچ بشري به هيچ وجهي نبايد دخلي در عبادت تو پيدا کند. چرا يک بيابان نامربوط به بشر را محل عبادت خود قرار ندادي که مقام ابراهيم را محل عبادت خود قرار دادي ؟ اين باعث مي شود مردم ياد بگيرند و محل اولياي ديگري چون رسول خدا(ص) و علي (رض) و... را محل عبادت خود قرار دهند . اين ها همه شرک است .

- خداوند متعال : في بيوت أذن الله ان ترفع و يذکر فيها اسمه يسبح له فيها بالغدو و الآصال(نور/36) ؛ خانه هايي که خداوند اذن داده که بالا برده شود و در آن ها اسم خداوند برده شود که براي او صبح و شب تسبيح بگويند .

- محمد بن عبدالوهاب : خدايا ! چرا تو اذن داده اي که خانه هايي محل عبادت قرار گيرند؟ در آن صورت مردم مي آيند در قبر رسول الله (ص) نماز مي گذارند که اين خانه رسول خدا بوده است . چون رسول الله در تفسير اين آيه گفته اين خانه ها خانه هاي پيامبر است و خانه هاي علي و فاطمه هم از افضل ترين اين خانه ها است . مردم مي آيند در اين خانه ها عبادت مي کنند و مشغول نماز مي شوند . محل قبر علي و فاطمه را هم چون پيامبرت گفته که خانه هاي آن ها هم از خانه هاي مأذون است , محل عبادت قرار مي دهند. اين ها همه شرک است .


- خداوند متعال : ما من شفيع الا من بعد إذنه ذالکم الله ربکم فاعبدوه افلا تذکرون(يونس/3)؛هيچ شفاعت کننده اي وجود ندارد مگر پس از اذن خداوند . اين خداي شما است آن را پرستش کنيد . آيا به ياد نمي آوريد؟ .

- خداوند متعال : و کم من مَلَک في السماوات لاتغني شفاعتهم شيئا الا من بعد أن يأذن الله لمن يشاء و يرضي (نجم/26) ؛ چه بسيارند فرشتگاني در آسمان که شفاعت شان هيچ سودي ندارد جز پس از آنکه خداوند اذن بدهد براي کساني بخواهد و راضي گردد.

- خداوند متعال : و لا تنفع الشفاعه عنده الا لمن أذن له (سبأ/23) ؛ شفاعت سودي ندارد جز براي کسي که اذن داده شده باشد .

- ا بن عبدالوهاب : خدا چرا استثنا کرده اي که جز براي کسيکه اذن شفاعت داده شود . بايد بگويي به هيچ وجه شفاعتي در کار نيست و هيچ کسي نمي تواند شفيع باشد . اينکه تو استثنا کرده اي سبب مي شود برخي از پيامبر و اوليايت بخواهند او را نزد تو شفاعت کنند . اين شرک است که از غير خدا شفاعت بخواهي .


- خداوند متعال : قالوا يا ابانا استغفر لنا ذنوبنا انا کنا خاطئين (يوسف /97) قال ساستغفر لکم ربي انه هو الغفور الرحيم (يوسف/98) ؛ برادران يوسف گفتند : اي پدر براي گناهان ما از خدا طلب بخشش کن. يعقوب گفت : بزودي براي شما طلب آمرزش مي کنم از خداي خود که او بخشنده مهربان است.

- محمد بن عبدالوهاب : ديدي گفتم اگر اجازه بدهي مردم بلافاصله طلب شفاعت مي کنند . اين برادران يوسف پدر خود را شفيع قرار دادند و از تو طلب آمرزش کردند. اين شرک است .


- خداوند متعال : يا ايها الذين آمنوا اتقوا الله و ابتغوا اليه الوسيله و جاهدوا في سبيله لعلکم تفلحون(مائده /35) ؛ اي مومنان از خدا بترسيد و بسوي او وسيله اي بجوييد و در راه خدا کوشش کنيد باشد که به رستگاري برسيد.

- محمد بن عبدالوهاب : خدايا ! چرا امر کرده اي که مومنان به نزد تو وسيله بجويند. آنان بايد مستقيما نزد تو مراجعه کنند نه که نزد شفيعي رفته او را وسيله اي جهت تقرب به تو قرار دهند. اين شرک است که مردم به غير تو مراجعه کنند.


- خداون متعال : اذهبوا بقميصي هذا فألقوه علي وجه ابي يأت بصيرا وأتوني باهلکم اجمعين(يوسف/93) فلما أن جاء البشير القاه علي وجهه فارتد بصيرا قال الم اقل لکم اني اعلم مالا تعلمون (يوسف96) ؛ يوسف گفت : اين پيراهن مرا ببريد و آن را بر صورت پدرم بياندازيد تا بينا شود و تمام اهل خود را بياوريد. وقتي قاصد رسيد پيراهن را به صورت يعقوب انداخت و يعقوب بينا شد. و يعقوب گفت مگر من نگفتم من چيزي مي دانم که شما نمي دانيد.

- محمد بن عبدالوهاب : خدا يا ! چرا اين آيه را آورده اي . پيراهن که هيچ تأثيري ندارد . اينکه پيراهني بتواند چشم نابينا را بينا کند نادرست است و اين باعث خواهد شد مردم به ضريح پيامبر و اولياي تو چشم بمالند و از پيامبر و اوليا شفاطلب کنند چون فکر مي کنند وقتي پيراهن يوسف بتواند چشم يعقوب را بينا کند , ضريح رسول خدا(ص) که افضل انبياء است حتما اين کار را مي تواند انجام دهد. درحاليکه درخواست شفا از غير خدا شرک است و مشرک واجب القتل .


- خداوند متعال : و کذالک اعثرنا عليهم ليعلموا أن وعد الله حق و ان الساعه لا ريب فيها إذ يتنازعون بينهم أمرهم فقالوا ابنوا عليهم بنيانا ربهم اعلم بهم . قال الذين غلبوا علي امرهم لنتخذن عليهم مسجدا(کهف/21) ؛ و اين چنين مردم را متوجه حال آن ها کرديم تابدانند که وعده خداوند در مورد رستاخيز حق است. و در پايان جهان و قيام قيامت شکي نيست . در آن هنگام که ميان خود نزاع داشتند ؛ گروهي مي گفتند: بنايي بر آنان بسازيد(تابراي هميشه از نظر پنهان شوند و از آن ها سخن نگوييد که ) پروردگارشان از وضع آن ها آگاه تر است . ولي آن ها که از راز شان آگاهي يافتند (و آن را دليلي بر رستاخيز ديدند) گفتند : مامسجدي در کنار مدفن آن ها مي سازيم (تا خاطره آنان فراموش نشود).

- محمد بن عبدالوهاب : خدا يا چرا اين داستان را نقل کردي . وقتي هم نقل کرده بودي بايد آن را شديدا رد مي کردي . چرا از کنار بناي مسجد بر قبر بدون هيچ انکار و ردي گذشتي در حاليکه در آيه بعدي که مردمان بعدا در مورد تعداد اصحاب کهف اختلاف خواهند کرد , بدنبال نقل داستان فرموده اي : فلاتمار فيهم الا مراءا ظاهرا ؛ بدون دليل در مورد آن ها حرف نزنيد. اينجا کار جدال کنندگان را تقبيح کرده اي اما آن جا کار بناکنندگان مسجد را تقبيح نکرده اي . در حاليکه بناي مسجد بر قبر ها شرک است .


- خداون متعال : ان الذين آمنوا و عملوا الصالحات اولئک هم خير البريه (بينه /7) ؛ کساني به خدا و رسولش ايمان آورده و اعمال صالح انجام مي دهند , آن ها بهترين مخلوقاتند.

- محمد بن عبدالوهاب : خدا يا پيامبرت گفته : منظور از خير البريه در اين آيه علي و شيعيانش هستند . چرا تو اين آيه را فرموده اي در حاليکه شيعيان کافر هستند و مشرک و آن ها واجب القتل هستند در حاليکه تو آن ها را بهترين مخلوقات دانسته اي .

منبع: وبلاگ نسيم ايمان









آیا متون دینی برگزاری مراسم عزا برای امام حسین (ع)راتائید می کند ؟آیا عزاداری مخالفت ورزیدن با قضا وقدر الهی نیست؟

متن فوق به دو اشکال زیر قابل تحلیل است:

1:دلیلی از متون دین مراسم عزاداری را تائید نمی کند واین نوعی بدعت است,علا وه بر این در عزاداری ها کارهای خلاف شرع انجام می شود:مثل اضرار به نفس ویقه پاره کردن ,صورت ها را خون آلود کردن,پریشان نمودن مو وبلند گریه کردن که در روایات ازآن منع شده است.

2:عزاداری مخالفت ورزیدن با قضا وقدر الهی است وبه این معناست که ماتسلیم قضاوقدر الهی نیستیم.

در پاسخ به اشکالات مطروحه,توجه به نکاتی راهگشا است:1:اگر چه عزاداری با داغ دیدگی فرق دارد,زیرا عزاداری نوعا اجتماعی وکاملاٌ اختیاری است.همچنین نمی توان روایاتی راکه بر جواز گریه در داغ دیدگی دلالت دارند,ناظر بر جواز عزاداری دانست,اما از آیات وروایات زیادی می توان به جواز ومشروعیت عزاداری دست یافت..

2.«بدعت»در لغت به معنای کار نو وبی سابقه است ودر اصطلاح به معنای «ادخال مالیس من الدین فی الدین»:یعنی نسبت دادن چیزی به دین در حالی که در واقع جزو دین وشریعت نیست وبا هیچ یک از قوانین ومقررات اسلام هماهنگی وسازگاری ندارد,از این رو:نطبیق مقررات کلی اسلام بر مصادیق جدید وتازه ,بدعت نبست ومساله عزاداری حتی اگر نص به خصوص هم نداشته باشد,امرتازه وبی سابقه در دین نیست که با هیچ یک از قوانین ومقررات کلی اسلام هماهنگی وسازگاری نداشته باشد.

3.روایاتی که از آنها نهی استشمام می شود ودر متون فوق بدانها استناد شده است ناظر به نهی از آداب جاهلی مثل گریبان دریدن و...هستند وگر نه برپایی مراسم عزاداری حتی برای مردم عادی ,به گونه ای که در آن قرآن تلاوت گرددوازخدا ومعاد ومرگ یاد شودوفضایل اهل بیت مطرح گردد,نه تنها با اصول کلی اسلام وروایاتی که ازکارهای خلاف شرع نهی کرده است,منافاتی ندارند,بلکه در بردارنده فوایدی از جمله یاد مرگ وتسلی داغ دیده و...است.

فقهای عظام شیعه نیزدر فتاوای خود فرموده اند:برای مصیبت زده خراشیدن صورت وبدن ,لطمه زدن به خود,یقه پاره کردن درمرگ غیر پدر,برادروکندن موی جایز نیست,اماباید توجه داشت ادله ای که از این کارها نهی کرده اند,شامل مصائب شخصی است نه مصائبی که برای مکتب ودین پیش می آید:یعنی دلایل نهی از این مورد انصراف دارد.این را می دانیم که مصائب امام حسین(ع)مصائب مربوط به یک شخص نیست ,بلکه مصیبتی است که بر مکتب ودین رفته است ,از این رو انجام چنین کارهایی هم در روایات مجاز شمرده شده است وهم سیره مسلمین برجواز آن دلالت دارد.

به هر حال نکته مهم در بحث عزاداری آن است که اگر چه شکل وشیوه عزاداری یک امر عرفی است ومردم هر منطقه وهر زمان می توانند با توجه به آداب ورسوم خود به چنین کاری اقدام کنند ,اماهمه این روش ها تا زمانی که با دستورات دین مخالف نباشد وموجب ضرروزیان غیر قابل جبران به عزادارن وهمچنین موجب وهن اسلام ومذهب تشیع نشود,مورد تایید اسلام وائمه طاهرین علیهم السلام است.از این رو فقهای شیعه عزاداران حسینی را از کارهایی :مانند:قمه زنی ,ایجادمزاحمت برای مردم و...منع کرده اند.

4.محزون شدن در فراق عزیز از دست رفته وبرپا نمودن مجلس عزا,علاوه بر اینکه,دک امر عاطفی وانسانی است,می تواند فواید زیادی از جمله :ابلاغ پیام ومبارزه با ستمگر و...رابه دنبال داشته باشد وبه عنوان یک کلاس درس مورد بهره برداری قرار گیرد وچنین مجالسی زمانی کهه درآنها معصیتی انجام نشود وسخنی برخلاف رضایت الهی گفته نشود ,دلیل بر رضایت مندی از قضا وقدر الهی نیست.گواه ما این سخن رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم درجواب آنانی است که چشمان گریان آن حضرت را درمرگ فرزندش حضرت ابراهیم دیدند واعتراض کردند که ای رسول خدا مگر تو ما را از گریه نهی نکردی ؟فرمود نه,من نگفتم درمرگ عزیزانتان گریه نکنید,زیرا گریه نشانه ترحم ومهربانی است وکسی که دلش به حال دیگران نسوزد ,مورد رحمت الهی قرار نخواهد گرفت .آنچه من گفته ام این است که درسوگ وفقدان عزیزان خود فریاد نزنید وصورت خود رامخراشید وگریبان چاک نزنید واز سخنانی که نشانه اعتراض ونارضایتی از خداست خودداری کنید.

(برای تفصیل رجوع شود به کتاب :نگرشی عرفانی ,فلسفی وکلامی به :شخصیت وقیام امام حسین(ع))


یزید کارهای خوب ونیک فراوانی انجام داده است,آیا طبق این آیه قرآن که خوبی ها,بد ی ها رااز بین می برند,جرم وجنایت یزید از بین نمی رود ونباید به پاکی یزی

«احباط»و«تکفیر»ازجمله مباحث علم کلام است.«احباط»یعنی مکلف,ثواب پیشین رابا گناه بعدی از بین ببردو«تکفیر»یعنی گناهان پیشین باطاعت بعدی پوشانده شود.

مامعتقدیم که احباط وتکفیرامری ممکن است وهیچ گونه ظلمی ازآن حاصل نمی گردد,آیات و روایاتی نیز صریحا برآن دلالت دارند,گناهانی مانند:ارتدادپس از ایمان,شرک,کفروبی حرمتی نسبت به پیامبراسلام (ص)موجب می شود تاایمان وعمل صالح گذشته,از بین رفته وپاداشی به آنها تعلق نگیرد.همچنین ایمان به خدا,توبه,اجتناب از گناهان بزررگ وبرخی ازکارهای نیک مانندهجرت,جهادوشهادت درراه خدا می توانند نقشی درجبران شرک,کفر وگناهان گذشته ,داشته باشند,اما باید توجه داشت که نقش اعمال صالح در جبران گناهان گذشته,درصورت قبولی آن است.این رانیزمی دانیم که یکی ازشرائط قبولی اعمال نیک,«موافات برایمان»است:یعنی کسانی که در لحظه پایان زندگی کافر باشندواز ایمان برخوردار نباشند,اعمال گذشته آنها(حتی اعمال نیکی که در حال ایمان انجام داده اند)طبق صریح آیات قرآن حبط ونابود می گردد.گفتنی است,بحث کلامی نقش ایمان وکفر وتأثیر آنها در سعادت وشقاوت ابدی انسان ورابطه میان ایمان وعمل صالح,دارای پیشینه ای بسیار طولانی است,دراین میان برخی همچون خوارج راه افراط را پیمودندوهیچ جایگاهی برای ایمان لحاظ نکردندومعتقد شدند که ارتکاب گناه عامل مستقلی برای شقاوت ابدی است,بلکه موجب کفر وارتداد می شود.درمقابل مرجئه معتقد شدند که وجود ایمان برای سعادت کافی است وارتکاب گناه ضرری به سعادت مؤمن نمی زند ودرحقیقت,عمل انسان نقش چندانی درسرنوشت وی ندارد.

اما مکتب اهل بیت نه کثرت گرایی رامی پذیردکه صرفا به عمل توجه دارد ونه اصالت عمل پراگماتیست ها را بدون اشکال تلقی می کند ونه هریک از ایمان وعمل صالح رابه تنهایی در نجات انسان کافی می داند درست است کهعمل سازنده انسان است,ولی آن عمل می تواند چنین نقشی راایفا کند که از روی ایمان ونیت خالص الهی باشد:عملی که علاوه برحسن فعلی دارای حسن فاعلی نیز باشد.به عبارت دیگردراین مکتب ایمان وعمل هردو اصالت دارندوایمان بدون عمل اساساٌ انسان رااز حوزه ایمان بیرون می برد وعمل بدون ایمان نیز ارزش چندانی ندارد.حال بافرض پذیرش این ادعا که یزید در دوران زندگی خود,اعمال نیکی نیز داشته است وبا صرف نظر از جنایات بعدی او, درباره ی چنین شخصی باید گفت:گناهان او به حسنه مبدل نخواهد شد,زیرا از مباحث گذشته دانسته شد که ایمان قرین عمل او نبوده است,علاوه براین او برمسندی تکیه زده بود که از آن او نبود.بدیهی است که نمی توان گناهش را با گناه دیگری پوشاند .پس او قبل ازاین جنایت اگر عمل نیکی داشته,با شرک وکفر وبی حرمتی به رسول خدا,و...اسباب حبط آن را فراهم کرده است واگر بعد از این جنایت نیز عمل نیکی انجام داده که مستحق پاداشی نبوده است واین اعمال او بدون ایمان ارزشی نداشته است تا گناهانی مانند عوامل احباط را,بدون کیفر سازد.

(برای تفصیل جواب رجوع شود به کتاب ((نگرشی عرفانی,فلسفی وکلامی به:شخصیت وقیام امام حسین(ع))

امام حسین (ع)چه مجوزی برای تمرد ازمقام خلافت داشت؟مگر یزید حاکم شرعی وبرگزیده از سوی مردم نبود؟

درپاسخ به این دیدگاه باید توجه داده شود که,اولا:این مبنای کلامی مورد پذیرش شیعه نیست :زیرا شیعه معتقد است مشروعیت خلافت تنهاوتنها از طریق نص حاصل می شود ومعیارهای گفته شده از سوی اهل سنت,قادر نخواهد بود تامین کننده مشروعیت خلافت باشند .به بیان دیگر ,در دیدگاه کلامی وسیاسی شیعه مشروعیت تنها از سوی اعطا می گرددنه از ناحیه مردم واکثریت,اگرچه مقبولیت در دست اکثریت ومردم است وآنان هستند که فعلیت بخش یا زمینه ساز تحقق حکومت,می گردند.ثانیا:با فرض پذیرش این مبنا باز باید گفت:بزرگان صحابه وشخصیت هایی معروف آن زمان با ولایت یزید مخالف بودند.به همین جهت معاویه با مشکلات فراوانی روبه رو شد وبه روش های گوناگونی دست زدتا بتواند مخالفان خود رادربرنامه جانشینی یزید ,سرکوب کند,بنابراین:طبق مبنای پذیرفته شده اهل سنت نیز خلافت یزید مشروعیت نداشت.

ثالثا:درزمان بنی امیه با تبلیغات وسیع,عنوان خلیفه از تقدس برخوردار شد ومخالفت باخلیفه حتی اگرفاسق وفاجر باشد,حرام تلقی گردید.درکنار عنوان مقدس «خلیفه»عنوان«وحدت»نیز اهمیت پیدا کردو«وحدت امت حول محور خلیفه»اصل گردید.هر کسی این وحدت را به هم می زد وعلیه خلیفه سخنی می گفت یا اقدامی می کرد ,مرتکب بزرگ ترین گناه شده,برخلیفه خدا خروج کرده وقتل او واجب بود.این مهم نبود که خلیفه چه کسی است؟إامام(ع)در برخورد بااین واقعیت تاریخی,سیاست تدافعی وروشنگری رادر پیش گرفت یعنی از سویی تلاش می کرد که به عنوان خارجی معرفی نشود واز این جهت تاآخرین لحظه درمقابل دوست ودشمن به دعوت کوفیان استناد می کرد واعلام می نمود که اگر از دعوت پشیمان شده اید ,او حاضر است برگردد,وازسویی دیگربااین فکر مبارزه کند ومبانی این اندیشه رابه چالش بکشد وروشن نماید:کسی که به سوی خدای عزوجل دعوت می کند وعمل صالح انجام می دهدواعلام می کند که از مسلمانان هستم,تفرقه افکن نیست ومردم نیز وظیفه دارند علیه حاکمان جور قیام کنند وبا کلام یا عمل ,آنان را از ارتکاب حرام وظلم نهی کنند

( برای تفصیل حواب رجوع شود به کتاب «نگرشی,عرفانی وفلسفی وکلامی به:شخصیت وقیام امام حسین(ع)).

ایا شیعیان خود امامشان را کشته و خود گریه می کنند

*اندیشه مقصر جلوه دادن شیعیان نیز از جهاتی قابل نقد است:زیرا اولا:نقشه به شهادت رساندن سیدالشهداء(ع)در عراق ,از سوی معاویه طراحی شدویزید به اجرا گذاشت.آنان می خواستند حضرت را به قتل برسانند,اما به جهاتی از جمله موقعیت امام,قادر نبودند این کار را در مدینه ومکه عملی نمایند.ازاین رو از همان اول یکی از نقشه ها بود که یا به صورت مخفیانه امام رادر مکه ترور کنند,یا از طریق مردم کوفه به خواسته خود جامه عمل بپوشانند:یعنی هرطور شده حضرت رابه عراق بکشانند,ولی مستقیما کاری به او نداشته باشند وآن حضرت رابه گردن آنان بیندازند.

ثانیا:کسانی که دربه شهادت رساندن سیدالشهداء(ع)بایزید همکاری کرده ومباشر قتل امام بودند,همگی از اهل شام ویا از غیر شیعیان بوده اند,زیراکوفه ازنظر ساختار جمعیتی شامل شیعیان ,خوارج وپیروان بنی امیه بود ,واین نکته در جای خود به اثبات رسید که اگر چه اکثر شیعیان در کوفه ساکن بودند ,اما در آن زمان اکثر مردم کوفه از شیعیان نبودند وهمین گروه اندک نیز توسطمعاویه ,زیادبن ابیهوابن زیاد به قتل رسیده بودند یا دستگیرگشته ودر زندان بسر می بردند ویا با لشگر عمرسعد همراهی کردند تا به کربلا برسند وبه امام ملحق شوند.به هر حال گزارشات تاریخی حاکی از آن است که قاتلان امام حسین(ع)از طرفداران عثمان بودند,یعنی نه تنها شیعیانی که به تقدم حضرت علی(ع)برخلفای پیشین اعتقاد داشتند,درکشتن امام حسین (ع)سهمی نداشتند,شیعیانی که علی (ع)راتنها برعثمان ترجیح می دادند,نیز سهمی در به شهادت رساندن امام نداشتند.

حال اگر فرض بر انکار واقعیات تاریخی بگیریم واین ادعا رابپذیریم که قاتلان امام حسین(ع)از شیعیان کوفه بوده اند آیا به راستی می توان گناه این جنایت را متوحه شیعیان کرد مگر هرآن که ادعا کند از شیعیان وپیرو مکتب اهل بیت است ,از شیعیان واقعی محسوب می شود.براین اساس باید گفت:مردم کوفه بااین موضع گیری نشان دادند که از شیعه بودن خود برگشته وبه دشمنان آن حضرت پیوسته اند ودراین حال دیگربه چنین شخصی شیعه نمی گویند,آنان شیعه ی اسمی بودند نه واقعی .در هر حال اگر چه بیشتر بزرگان کوفه به امام نامه نوشتند وازاو خواستند که به کوفه بیایدوگمان می کردند از شیعیان آن حضرت هستند,اما گروهی به آنچه گفته بودند وفا کرده وبا آن حضرت در نبرد علیه یزید شرکت کردند وگروه زیادی نیز خواستند که به سوی امام بروند,وای گرفتار زندان شدند وعده کثیری نیز خیانت کردند وخدعه زدند ودر کنار یزید قرار گرفتند,یعنی آنانی که مدعی بودند شیعه هستند ,تنها گروهی ازآنان صادق بودندوبیشتر آنها دروغ می گفتند ودرواقع از شیعیان بنی امیه بودندکه این نامه ها را برای امام نوشتند تاآن حضرت رابه کوفه بکشانندودرآنجا به شهادت برسانند.براین اساس:امام درجواب آنان مرقوم نمود :الد الملاء من المومنین والمسلمین:زیرا می دانستند که اکثر اینان از شیعیان نیستند .یادر روز عاشورا به آنان خطاب فرمود که ای شیعیان آل ابی سفیان

رجوع شودبه کتاب «نگرشی عرفانی ,فلسفی وکلامی به :شخصیت وقیام امام حسین(ع)).

* درزیارت عاشورا همه بنی امیه مورد لعن قرار گرفته اند با این که دربین آنان انسان های خوبی بوده اند که سزاوار این لعن نیستند؟

سؤال فوق به دو پرسش قابل تحلیل است:اول این که آیا در بنی امیه انسان های نیک وجود داشته اند یا نه؟و دیگراین که در صورت وجود چنین انسانهای مراد از بنی امیه در زیارت عاشورا چیست؟

اگر چه بین دانشمندان دراینکه معاویه پسر یزید وعمربن عبدالعزیز از صالحان بوده اند ,اتفاق نظر وجود ندارد اما شکی نیست که از بنی امیه ولو گروه اندکی از آنان جزو شیعیان خالص بودند مانند خالدبن سعید بن عاص وابوالعاص بن ربیع وسعد الخیر.بنابراین از بنی امیه افرادی هستند که مستحق لعن نباشند.پس چگونه است که در زیارت عاشورا همه بنی امیه مورد لعن قرار گرفته اند؟در جواب باید گفت :از بدیهیات دین اسلام آن است که حق تعالی هیچ فرد,گروه,نژادونسلی را به جهت گناهان دیگران مورد عقوبت دنیوی یا عذاب اخروی قرار نمی دهد,مگر این که به نحوی در تحقق آن گناه مؤثریا به آن راضی ,یااز آن نهی نکرده باشند:یعنی از نظر قرآن وروایات ملاک در

الحاق به گروه یا قبیله ای ,هماهنگی فکری وعملی با گروه است:چنان که خداوند پسر نوح را از اهل نوح نمی داند ودلیل آن را عدم هماهنگد عملی با نوح بیان می کند.براین اساس :مداد از بنی امیه که مورد لعن قرار گرفتند کسانی هستند که از نظر فکری وعملی هماهنگ با آنان هستند,یعنی آن جماعتی که غاصبانه بر تخت خلافت تکیه زدند وبه دنبال خاموش کردن نور الهی بودندواز هر وسیله ای برای دشمنی با اهل بیت (ع)بهره گرفتند ونیز آن گروهی که از اینان حمایت کردندونسبت به کارهای آنان رضایت داشتند.بنابراین,طبق اصطلاح اصول ,خروج صالحان بنی امیه از تحت واژه«بنی امیه»تخصص خواهد بود نه تخصیص,یعنی از همان ابتدا بنی امیه در این عبارت شامل نیکان بنی امیه نیست تا بخواهد با تخصیص خارج شود


ایا فرج آل محمد درسال هفتاده بوده است,وبه دلیل شهادت امام حسین(ع)به تأخیر افتاده است؟ ِا

خداوند دولوح دارد:لوح محفوظ ولوح محوواثبات.مقدرات در لوح محفوظ,ثابت وغیر قابل تغییر است.برخلاف لوح محو واثبات که سرنوشت وتقدیرهر چیزی درآن ثبت شده است,اما هیچ کدام ازاین تقدیرات ثابت نیست,بلکه همه آنهاجنبه اقتضایی دارند.بر این اساس :می توان گفت که در لوح محوواثبات,به سال هفتاد ,فرج آل محمد تقدیرگشته ودرآن ثبت شده بود,اما این جنبه اقتضایی داشته وبدون لحاظ مانع وشروطش بوده است ومعنای این حرف آن است که اگر مانعی مانند شهادت امام حسین(ع)پدید نیاید آنچه تقدیرگشته اتفاق می افتد وآن گاه که مانع آن محقق شود تقدیر گذشته نیز محو می شود,واین همان بدائی است که شیعه بدان معتقد است واز نظر عقلی نیز محذورد ندارد.البته در لوح محفوظ همه حوادث وتغییرات ثبت است ودرنهایت معلوم است که فرج آل محمد توسط حضرت مهدی عج امام دوازدهم خواهد بود ودرآن مرحله ,دیگری محوی در کار نیست.ازاین رو می توان گفت روایاتی که از معصومین درباره فرج امام دوازدهم صادر شده براساس خبر دادن از لوح محفوظ بوده است.

آیادرحادثه عاشوراجنود عقل برجنود جهل پیروزشده است؟

الف:معرفی سربازان عقل وجهل در کربلا

بانگاه به حوادثی که در کربلا اتفاق افتاد,می توان از تمام سربازان عقل وجهلی که درروایت امام صادق(ع)آمده بود نشانی یافت.پاره ای از این سربازان عبارت اند از:1.ایمان وکفر2.عدل وجور3.رضاوسخط 4.شکر وکفران 5.توکل وحرص 6.زهدورغبت 7.رهبت وجرأت 8.تواضع وکبر 9.صبروجزع 10.وفاوغدر 11.اخلاص وشوب 12.کتمان وافشا 13.صلاه واضاعه 14.توبه واصرار...

ب.ارزیابی موفقیت سربازان عقل در کربلا

درارزیابی موفقیت عقل باید دیدچه چیزی اورا ازذلت واسارت نفس نجات می دهد وآیا چنین چیزی درکربلا در لشکر امام حسین(ع)وجود داشته است یا نه؟

بابررسی لغاتی که به معنای پیروزی آمده است,این نکته اثبات می گرددکه ازمنظرمنطق اسلام,پیروزی ظاهری با پیروزی واقعی فرق دارد و پیروزی واقعی آن زمانی محقق می شودکه اهداف مورد نظر تحقق پذیرد.همانگونه که بیان شد,هدف در مبارزه عقل وجهل آن است که عقل ازذلت اسارت جهل رهایی یابد وروشنگری کند.شیطان درانزوا قرارگیردواین خار راه درمسیر سیر به خدا,به کناری افکنده شود,البته این هدف با مبارزه جنود عقل,درکربلا به منصه ظهور رسید.درکربلا انسان کامل وتمام وکسانی که در رکاب این حجت الهی بودند توانستند غبار افکنده شده برچهره عقل راکه از طرف جهل وجنودش ایجاد شده بود, بزدایند.آنها توانستند با اشاعه تقوا وریشه کن کردن حب دنیا به چنین افتخاری وعزتی دست یابند. در کربلا حجت بیرونی به یاری حجت درونی آمد ونه تنها خود زیر بار ذلت نرفت بلکه اسباب آزادی حجت درون راهم ازچنگ هوای نفس فراهم نمود

لقب ثارالله به چه معناست؟مگر خدا جسم است که خون داشته باشد؟

«ثار»به «الله»اضافه شده است تا بیان کند که این خون ,خون شریفی است:یعنی اضافه تشریفیه است.البته باید توجه داشت که ما مانند مسیحیان نیستیم.آنان حضرت عیسی (ع)راپسر حقیقی خدا می دانند,ولی مقصود ما آنگاه که می گوییم علی علیهم السلام ید الله است ,این نیست که خدا جسم است ومانند انسان دستی دارد ودست اوحضرت علی(ع)است,بلکه مرادما آن است که علی (ع)مظهر ظر قدرت الهی است.همچنین است آن گاه که می گوییم امام حسین (ع)خون خداست:یعنی مادراین تعبیر خدا را جسم فرض نمی کنیم که خونی داشته باشد,بلکه معنای کنایی آن مورد نظراست.به هرحال جریان داشتن خون دررگها,نماد وسنبل زنده بودن است وازآن جایی که خون امام حسین (ع)موجب گردیدتا خدا درجامعه حضور واقعی یابد واسلام از نابودی درامان ماندواستمراریابد,درواقع با تزریق خون آن امام به کالبد اسلام بود که مقدمات تحقق این امر فراهم گردیده است.

(برای تفصیل جواب رجوع شود به کتاب :نگرشی عرفانی,فلسفی وکلامی به:شخصیت وقیام امام حسین (ع))

*فطرس ملک وپناه بردن به گهواره ی امام حسین (ع)

باتوجه به مجرد ومعصوم بودن فرشتگان,آیا می توان داستان فطرس ملک راقبول کرد؟

اولا:ملائکه انواع بسیاری دارند,گروهی از آنها مجرد وگروهی دیگر جسمانی برزخی,وبرخی دیگرموکل برموجودات جسمانیه ومدبرآنهاهستند,ودر جای خوی ثابت شده است که فرض پروبال براد فرشتگان برزخی ومثالی,فرض محال ونامعقولی نیست,براین اساس:می توان فطرس رایکی ازاین گونه فرشتگا ن دانست وبرای او بال وپر شکسته قائل شد.ثانیا:باطرح یکی از احتمالات زیر می توان عصمت فرشتگان را در تنافی بااین روایت ندانست:1.مجازات وتنبیه فطرس دراثر«ترک اولی»بوده است,نه گناه ومعصیت.2.این قبیل رزایات مربوط به دسته ازملائکه است که شبیه به انسان هستند,یعنی «ملائکه زمینی»که تکلیف می پذیرندواحیانا تمرد می کنند.3.چنین قضیه ای دارای یک معنای باطنی وسمبلیک است,به این بیان که افراد وملت ها اگر به راستی خود را به گهواره حسینی بمالند,ازجزایر دور افتاده رهایی می یابند ووسائل آزادی آنها فراهم می شود.

رجوع شودبه کتاب ((نگرشی عرفانی,فلسفی وکلامی به:شخصیت وقیام امام حسین (ع))

آیا نور امام حسین(ع)قبل ازخلقت جسم آن حضرت وجودداشته است؟

نکته اول :ارواح ازجهت زمانی با بدن حادث می شوند,اما ازآن رو که مجردند,به جهت رتبه قبل از عالم اجسام وطبیعت قرار دارند,چون مجردات ازعالم عقل

هستندوعالم عقل وعالم مثال ,قبل ازعالم طبیعت قرار دارند,واین چنین قبلیتی ,قبلیت زمانی نیست تا با حدوث روح بعد از بدن منافاتی داشته باشد.

نکته دوم:روایاتی که بحث انوار ائمه علیهم السلام رامطرح می کندربطی به خلقت ارواح ندارند,زیرا مراد از عالم انوار همانا وجوداشیا در مراتب تحقق علت است.به عبارت دیگر,«نور»به مراتب ودرجات وجودی پیش از تحقق یک شیءاشاره داردوقبلیت درآن جا به معنای واسطه در فیض بودن آنان است

واین که آنها درسلسله علل فاعلی عالم قرار دارند,یعنی آنچه علت غاِئی وفاعلی است انوارپیامبر(ص)واهل بیت علیهم السلام,است,نه روح,نفس ووجود طبیعی آنان,پس اعتقاد به تقدم انوار ائمه علیهم السلام ربطی به قدیم بودن نفوس ندارد.

(رجوع شودبه کتاب نگرشی عرفانی,فلسفی وکلامی به:شخصیت وقیام امام حسین(ع))))

مشکل وهابیت از چیست







«تعصّب» در عرف زمان ما به «اعتقاد و پاى بندى شديد نسبت به چيزى» گفته مى شود، خواه يك امر اعتقادى مربوط به مبدأ و معاد باشد، يا يك مسأله اخلاقى، و يا نوعى آداب و رسوم يك قوم و قبيله، و يا حتّى دفاع از يك فرد خاص.
از كلمات اميرمؤمنان على(عليه السلام) در نهج البلاغه در خطبه قاصعه(1) استفاده مى شود كه تعصّب در گذشته نيز مفهومى قريب به معنى امروزى داشته است ولى آن حضرت تعصّب را به دو گونه تفسير فرموده : تعصّب ممدوح و مثبت، و تعصّب مذموم و منفى.
در مورد تعصّب منفى تعصّب ابليس را يادآور مى شود كه او را از سجده بر آدم منع كرد. امام(عليه السلام) او را پيشواى متعصّبان جهان، نام مى نهد، و مى فرمايد:
«فَعَدُوُّاللهِ (ابليس) إِمامُ الْمُتَعَصِّبِينَ وَ سَلَفُ الْمُسْتَكْبِرِينَ... ; دشمن خدا ابليس پيشواى متعصّبان و سلف مستكبران است».(2)
و در مورد تعصّب ممدوح مى فرمايد:
«فَإنْ كانَ لابُدَّ مِنَ العَصَبِيَّةِ فَلْيَكُنْ تَعَصُّبُكُمْ لِمَكارِمِ الْخِصالِ وَ مَحامِدِ الاَْفْعالِ;(3) هرگاه ناگزير از تعصّب هستيد تعصّب شما براى به دست آوردن صفات نيك و كارهاى خوب باشد».
تعصّب مذموم همواره آميخته با جمود فكرى و يك جانبه نگرى و پيشداورى هاى غير منطقى است و هميشه ـ به خصوص در عصر ما ـ سبب نفرت و عقب افتادگى است.
نشانه اين نوع تعصّب، موضع گيرى هاى تند و خشن و گاه خونريزى و غارت اموال، و تحقير ديگران، و توسّل به كلمات زشت و تند و توهين آميز است.
اين گونه متعصّبان كمترين ارزشى براى افكار ديگران قائل نيستند و گوش شنوايى براى دلايل مخالفان خود ندارند و متكبّر وخودبرتر بين هستند.
تمام آنچه گفته شد در سخنان «وهّابيان افراطى» و اعمالشان و متأسّفانه در كتب پيشواى اين گروه ديده مى شود كه بعضى از نمونه هاى آن گذشت كه به اندك چيزى مسلمانان را مشرك مى خواند و خون و مالشان را مباح مى شمرد.
كسى كه علما و بزرگان مخالف خود را «جُهّال» خطاب مى كند و به آنها «أيّها المشرك» مى گويد، و هر كس سخنان او را نپذيرد كافر و مهدور الدم مى داند(4) ، آيا آماده بحث و گفتگوهاى منطقى و «مجادلة بالّتى هِىَ أحسن» است؟
قرآن مجيد افراد متعصّب را كه گوش شنوا براى شنيدن سخنان ديگران ندارند، جزء بندگان صالح پروردگار نمى داند چرا كه مى گويد:
(فَبَشِّرْ عِبَادِ * الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُوْلَئِكَ الَّذِينَ هَدَاهُمُ اللهُ وَأُوْلَئِكَ هُمْ أُوْلُوا الاَْلْبَابِ).(5)
مفهوم اين آيه آن است كه افراد مخالف اين روش، عباد صالح خدا نيستند.
قرآن كسانى را كه به هنگام سخن گفتن پيامبران پيشين، انگشت در گوش خود مى گذاردند تا سخنان آنها را نشنوند، سخت نكوهش مى كند، و شكايت نوح را از امّت خود چنين بيان مى دارد:
(وَإِنِّى كُلَّمَا دَعَوْتُهُمْ لِتَغْفِرَ لَهُمْ جَعَلُوا أَصَابِعَهُمْ فِى آذَانِهِمْ وَاسْتَغْشَوْا ثِيَابَهُمْ وَأَصَرُّوا وَاسْتَكْبَرُوا اسْتِكْبَاراً)(6)
«و من هر زمان آنها را دعوت كردم كه (ايمان بياورند) تا آنها را بيامرزى، انگشتان خويش را در گوشهايشان نهاده و لباس هايشان را بر خود مى پيچيدند، در مخالفت اصرار مىورزيدند و به شدّت استكبار مى كردند».
در گذشته در محيط «مكّه» و «مدينه» و در كلّ «حجاز» هر گونه نقد علمى از عقايد وهّابيّت ممنوع بود و متعصّبان وهّابى اجازه نمى دادند حتّى نقدهاى علمى توأم با احترام در آنجا منتشر شود و سانسور شديدى بر ورود هرگونه كتاب حتّى از كشورهاى اسلامى مانند «مصر» حكم فرما بود (و متأسّفانه هنوز هم ادامه دارد)، و اگر چيزى بر خلاف اين اصل ديده شود، استثنايى است.
بديهى است با اين وضع، آنها هرگز از حالت جمود خود خارج نمى شوند و از اشكالات و نقدهاى منطقى كه سبب پيشرفت فكرى آنان مى گردد، بهره نمى گيرند.
نكته جالب اين كه كتابخانه هاى ما شيعيان مملو است از كتب اهل سنّت و حتّى كتب وهّابيان و هيچ ترسى از وجود اين كتاب ها بر مذهب خود نداريم، در حالى كه كمتر كتابخانه اى در عربستان مى يابيد كه كتب شيعه را داشته باشد (گاهى حتّى يك كتاب!) تا چه رسد به كتب نقد وهّابى گرى! چرا آنها اين قدر مى ترسند و ما نمى ترسيم؟ جوابش را وجدان خوانندگان محترم خواهد داد!
اين گونه تعصّب ها در هيچ زمان مقبول نبوده تا چه رسد در عصر ما، به همين دليل حاميان اين گونه تعصّب ها بايد بساط خود را جمع كنند و به گذشته تاريخ ملحق شوند!
جوانان وهّابى حق دارند از بزرگترهاى خود در اين باره سؤال كنند كه چرا كتب ساير مذاهب اسلامى و كتب نقد علمى و منطقى وهّابيّت در اختيار آنها نيست؟!
ولى همان گونه كه جلوتر نيز اشاره شد، اين سخت گيرى ها و تعصّب خشك در قشر معتدل و روشن فكر وهّابى كمتر ديده مى شود و براى گفتمان هاى منطقى با ديگران اعلام آمادگى كرده اند و اين طليعه پربركتى است.

____________________________________________________________

منابع و مآخذ :
1. نهج البلاغه، خطبه 192 (خطبة القاصعة).
3 و 2 . نهج البلاغه، خطبه 192 .
4. مدارك آن گذشت.
5. زمر، آيه 17-18.
6. نوح، آيه 7 .

*منکران امام علی (علیه السلام) بخوانند و بر کوریشان بیفزایند


عهد نامه ی مالک اشتربه عنوان یک سند رسمی ابدی برای برنامه های حکومتی تدوین شد,به سرعت,دنیابه طرف علی (ع)می آید.


نامه حضرت علی (ع) به مالک اشتر به عنوان تنها مرجع عدالت گستر جهان در طول تاریخ انسانیت در سازمان ملل متحد به ثبت رسید.
به گزارش خبر گزاری جمهوری اسلامی از عراق ، تولیت آستانه مقدس مسجد ورثا عراق اعلام کرد ، سازمان ملل متحد نامه حضرت علی علیه السلام به « مالک اشتر » را به عنوان تنها مرجع و سند عدالت گستر در طول تاریخ بشریت ثبت کرده است . استاد جلال ادین صغیر در مصاحبه با تلوزیون اطلاع رسانی عراق گفت : متن نامه امام علی (ع) که در مورد ارزیابی نخبگان ادیان مختلف قرار گرفته است به عنوان رمز عدالت و مصداق یک حاکم سیاسی ، اجتماعی ، اقتصادی و فرهنگی بی سابقه در طول عمر بشر شناخته شده است. استاد الصغیر افزود: مطالعه زندگی امام علی علیه السلام کارشناسان سازمان ملل متحد راشگفت زده کرده و به همین دلیل این نهاد ، نامه این بزرگوار را به « مالک اشتر » برای رهبری مصر را ، مهمترین « سند دادگستری بی نظیر در طول جهان بشریت » شناخته شده است

نگاهی به روایت لو لا علی در منابع اهل سنت و شیعه






درروایاتی ازپیغمبر اکرم (ص)رسیده که فرمود:لولا علی لم یعرف المومنون

بعدی ((اگر علی نبود اهل ایمان پس از من شناخته نمی شدند.))روایت با این مضمون در مصادر زیادی از کتب شیعه وسنی نقل شده است,

در مناقب محمد بن سلیمان کوفی ج 1,ص 250 آمده که پیامبر (ص)به علی

(ع)فرمود:سینه ی تو همچون صندوق همه اسرار من است ,فرزندان تو فرزندان من هستندوتو وعده های مرا تحقق می دهی وتوبر حق هستی,درامت من کسی همتراز تونیست,حق بر زبانت وبر قلبت ومیان چشمانت قرار دارد,ایمان با گوشت وخون تو آمیخته همانطور که با گوشت وخون من آمیخته,دشمن توهرگز بر حوض کوثر وارد نمی شود,دوست توهرگز از من فردا جدا نیست تاهمراه توبرحوض وارد شود)).

آنگاه علی (ع)به سجده افتاد وگفت:خداراسپاس که با اسلام بر من نعمت دادوقرآن رابه من تعلیم نمودومرا نزد بهترین خلق ,خاتم انبیاء وسرور رسولان عالم محبوب نمودواینها همه ازفضل واحسان او بر من می باشد))آن گاه پیامبر (ص)فرمود((یاعلی اگر تو نبودی اهل ایمان پس از من شناخته نمی شدند))

همین محمد بن سلیمان نظیر این حدیث رادرج 1,ص 410,ومرحوم شیخ طوسی در کتاب امالی ص343,حسن بن سلیمان حلی در کتاب محتضر ,سید هاشم بحرانی در مدینه المعاجز ج 2,ص 395و423,علا مه ی مجلسی در بحارج33,ص 325,ج38,ص115وج40,ص55,محمدبن جریر رستم آملی در ر المسترشدص636وقاضی نعمان درشرح الاخبارج3,ص443و...نقل کرده اند.

اسناد حدیث ثقلین


مسلم درکتاب صحیح ,ج 7,ص122می گوید:این حدیث ثقلین ,صحیح است,ابن عبدریه


درعقدالفرید,ج2,ص158و346وابن حجردرالصواعق المحرقه ص 75,87,90


و...,ابوداود درصحیح خود,ترمذی درسنن خودجزودوم ص 307,نسائی درخصائص


ص30,امام حنبل درج3,مسند ص14و17,حاکم درج3,مستدرک ص 109,حافظ


ابونعیم اصفهانی در حلیه الاولیاءج1,ص 355,سبط ابن جوزی در تذکره ص


182,ابن اثیرجزری أسدالغابه,ج2,ص12,نورالدین مالکی درص 25,فصول


المهمه,محمدبن یوسف گنجی در کفایه المطالب ص130,فخر رازی ,در تفسیر,ج


3,ص18,محمدبن سعدکاتب درطبقات ج 4,ص8,ابن ابی الحدید درشرح نهج البلاغه ج6 ص130.


علماء الوهابیه می گویند*


درجزء دوم,ص 120,نقل می کند که وقتی مطربان وبازیگرانی که طبل ودهل می زنندوارد مدینه شدند,سروصدایش به خانه ی پیامبر(ص)رسیدعایشه خودش را برای پیغمبر(ص)به تعبیر عامیانه لوس کرد که من می خواهم تماشا کنم ,پیغمبر(ص)هم آمدوعایشه را روی دوش خود سوارکرد,وبه کنار دیوار بردتا عایشه اینها را تماشا کند,مسلم هم بابی دارد در جلد اول به نام ((باب الرخصة فی لعب العبد))درآنجا همین حدیث رااز ابوهریره نقل میکند.