‏نمایش پست‌ها با برچسب مقالات در مورد وهابیا. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب مقالات در مورد وهابیا. نمایش همه پست‌ها

مشکل وهابیت از چیست







«تعصّب» در عرف زمان ما به «اعتقاد و پاى بندى شديد نسبت به چيزى» گفته مى شود، خواه يك امر اعتقادى مربوط به مبدأ و معاد باشد، يا يك مسأله اخلاقى، و يا نوعى آداب و رسوم يك قوم و قبيله، و يا حتّى دفاع از يك فرد خاص.
از كلمات اميرمؤمنان على(عليه السلام) در نهج البلاغه در خطبه قاصعه(1) استفاده مى شود كه تعصّب در گذشته نيز مفهومى قريب به معنى امروزى داشته است ولى آن حضرت تعصّب را به دو گونه تفسير فرموده : تعصّب ممدوح و مثبت، و تعصّب مذموم و منفى.
در مورد تعصّب منفى تعصّب ابليس را يادآور مى شود كه او را از سجده بر آدم منع كرد. امام(عليه السلام) او را پيشواى متعصّبان جهان، نام مى نهد، و مى فرمايد:
«فَعَدُوُّاللهِ (ابليس) إِمامُ الْمُتَعَصِّبِينَ وَ سَلَفُ الْمُسْتَكْبِرِينَ... ; دشمن خدا ابليس پيشواى متعصّبان و سلف مستكبران است».(2)
و در مورد تعصّب ممدوح مى فرمايد:
«فَإنْ كانَ لابُدَّ مِنَ العَصَبِيَّةِ فَلْيَكُنْ تَعَصُّبُكُمْ لِمَكارِمِ الْخِصالِ وَ مَحامِدِ الاَْفْعالِ;(3) هرگاه ناگزير از تعصّب هستيد تعصّب شما براى به دست آوردن صفات نيك و كارهاى خوب باشد».
تعصّب مذموم همواره آميخته با جمود فكرى و يك جانبه نگرى و پيشداورى هاى غير منطقى است و هميشه ـ به خصوص در عصر ما ـ سبب نفرت و عقب افتادگى است.
نشانه اين نوع تعصّب، موضع گيرى هاى تند و خشن و گاه خونريزى و غارت اموال، و تحقير ديگران، و توسّل به كلمات زشت و تند و توهين آميز است.
اين گونه متعصّبان كمترين ارزشى براى افكار ديگران قائل نيستند و گوش شنوايى براى دلايل مخالفان خود ندارند و متكبّر وخودبرتر بين هستند.
تمام آنچه گفته شد در سخنان «وهّابيان افراطى» و اعمالشان و متأسّفانه در كتب پيشواى اين گروه ديده مى شود كه بعضى از نمونه هاى آن گذشت كه به اندك چيزى مسلمانان را مشرك مى خواند و خون و مالشان را مباح مى شمرد.
كسى كه علما و بزرگان مخالف خود را «جُهّال» خطاب مى كند و به آنها «أيّها المشرك» مى گويد، و هر كس سخنان او را نپذيرد كافر و مهدور الدم مى داند(4) ، آيا آماده بحث و گفتگوهاى منطقى و «مجادلة بالّتى هِىَ أحسن» است؟
قرآن مجيد افراد متعصّب را كه گوش شنوا براى شنيدن سخنان ديگران ندارند، جزء بندگان صالح پروردگار نمى داند چرا كه مى گويد:
(فَبَشِّرْ عِبَادِ * الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُوْلَئِكَ الَّذِينَ هَدَاهُمُ اللهُ وَأُوْلَئِكَ هُمْ أُوْلُوا الاَْلْبَابِ).(5)
مفهوم اين آيه آن است كه افراد مخالف اين روش، عباد صالح خدا نيستند.
قرآن كسانى را كه به هنگام سخن گفتن پيامبران پيشين، انگشت در گوش خود مى گذاردند تا سخنان آنها را نشنوند، سخت نكوهش مى كند، و شكايت نوح را از امّت خود چنين بيان مى دارد:
(وَإِنِّى كُلَّمَا دَعَوْتُهُمْ لِتَغْفِرَ لَهُمْ جَعَلُوا أَصَابِعَهُمْ فِى آذَانِهِمْ وَاسْتَغْشَوْا ثِيَابَهُمْ وَأَصَرُّوا وَاسْتَكْبَرُوا اسْتِكْبَاراً)(6)
«و من هر زمان آنها را دعوت كردم كه (ايمان بياورند) تا آنها را بيامرزى، انگشتان خويش را در گوشهايشان نهاده و لباس هايشان را بر خود مى پيچيدند، در مخالفت اصرار مىورزيدند و به شدّت استكبار مى كردند».
در گذشته در محيط «مكّه» و «مدينه» و در كلّ «حجاز» هر گونه نقد علمى از عقايد وهّابيّت ممنوع بود و متعصّبان وهّابى اجازه نمى دادند حتّى نقدهاى علمى توأم با احترام در آنجا منتشر شود و سانسور شديدى بر ورود هرگونه كتاب حتّى از كشورهاى اسلامى مانند «مصر» حكم فرما بود (و متأسّفانه هنوز هم ادامه دارد)، و اگر چيزى بر خلاف اين اصل ديده شود، استثنايى است.
بديهى است با اين وضع، آنها هرگز از حالت جمود خود خارج نمى شوند و از اشكالات و نقدهاى منطقى كه سبب پيشرفت فكرى آنان مى گردد، بهره نمى گيرند.
نكته جالب اين كه كتابخانه هاى ما شيعيان مملو است از كتب اهل سنّت و حتّى كتب وهّابيان و هيچ ترسى از وجود اين كتاب ها بر مذهب خود نداريم، در حالى كه كمتر كتابخانه اى در عربستان مى يابيد كه كتب شيعه را داشته باشد (گاهى حتّى يك كتاب!) تا چه رسد به كتب نقد وهّابى گرى! چرا آنها اين قدر مى ترسند و ما نمى ترسيم؟ جوابش را وجدان خوانندگان محترم خواهد داد!
اين گونه تعصّب ها در هيچ زمان مقبول نبوده تا چه رسد در عصر ما، به همين دليل حاميان اين گونه تعصّب ها بايد بساط خود را جمع كنند و به گذشته تاريخ ملحق شوند!
جوانان وهّابى حق دارند از بزرگترهاى خود در اين باره سؤال كنند كه چرا كتب ساير مذاهب اسلامى و كتب نقد علمى و منطقى وهّابيّت در اختيار آنها نيست؟!
ولى همان گونه كه جلوتر نيز اشاره شد، اين سخت گيرى ها و تعصّب خشك در قشر معتدل و روشن فكر وهّابى كمتر ديده مى شود و براى گفتمان هاى منطقى با ديگران اعلام آمادگى كرده اند و اين طليعه پربركتى است.

____________________________________________________________

منابع و مآخذ :
1. نهج البلاغه، خطبه 192 (خطبة القاصعة).
3 و 2 . نهج البلاغه، خطبه 192 .
4. مدارك آن گذشت.
5. زمر، آيه 17-18.
6. نوح، آيه 7 .

نگاهی به روایت لو لا علی در منابع اهل سنت و شیعه






درروایاتی ازپیغمبر اکرم (ص)رسیده که فرمود:لولا علی لم یعرف المومنون

بعدی ((اگر علی نبود اهل ایمان پس از من شناخته نمی شدند.))روایت با این مضمون در مصادر زیادی از کتب شیعه وسنی نقل شده است,

در مناقب محمد بن سلیمان کوفی ج 1,ص 250 آمده که پیامبر (ص)به علی

(ع)فرمود:سینه ی تو همچون صندوق همه اسرار من است ,فرزندان تو فرزندان من هستندوتو وعده های مرا تحقق می دهی وتوبر حق هستی,درامت من کسی همتراز تونیست,حق بر زبانت وبر قلبت ومیان چشمانت قرار دارد,ایمان با گوشت وخون تو آمیخته همانطور که با گوشت وخون من آمیخته,دشمن توهرگز بر حوض کوثر وارد نمی شود,دوست توهرگز از من فردا جدا نیست تاهمراه توبرحوض وارد شود)).

آنگاه علی (ع)به سجده افتاد وگفت:خداراسپاس که با اسلام بر من نعمت دادوقرآن رابه من تعلیم نمودومرا نزد بهترین خلق ,خاتم انبیاء وسرور رسولان عالم محبوب نمودواینها همه ازفضل واحسان او بر من می باشد))آن گاه پیامبر (ص)فرمود((یاعلی اگر تو نبودی اهل ایمان پس از من شناخته نمی شدند))

همین محمد بن سلیمان نظیر این حدیث رادرج 1,ص 410,ومرحوم شیخ طوسی در کتاب امالی ص343,حسن بن سلیمان حلی در کتاب محتضر ,سید هاشم بحرانی در مدینه المعاجز ج 2,ص 395و423,علا مه ی مجلسی در بحارج33,ص 325,ج38,ص115وج40,ص55,محمدبن جریر رستم آملی در ر المسترشدص636وقاضی نعمان درشرح الاخبارج3,ص443و...نقل کرده اند.

بدعت ها در اذان

الصلاة خير من النوم:
1- الصلاة خير من النوم از بدعتهاي حضرت خليفه ثاني‏عمر بن خطاب بوده و در زمان پيامبر اكرم اين جمله در اذان وجود نداشته. چنانچه ابن حزم ظاهري، و امام مالك و قرطبي تصريح دارند: الف ) امام مالك مي‏گويد: اِن المؤذن جاء الي عمربن الخطاب يؤذنه لصلاة الصبح فوجده نائماً فقال: الصلاة خير من النوم فأمره أن يجعلها في نداء الصبح. هنگاميكه مؤذن نزد عمر آمد تا فرا رسيدن وقت نماز صبح را به او اعلام كند عمر را ديد كه به خواب فرو رفته فرياد برآورد: الصلاة خير من النوم، پس عمر به او دستور داد تا از اين پس اين عبارت را در اذان صبح قرار دهند. الموطّا 1: 72
ب) ابن حزم مي‏گويد: الصلاة خير من النوم، ولا نقول بهذا ايضا لأنه لم يأت عن رسول اللّه - صلي اللَّه عليه و سلّم . الصلاة خير من النوم ؛ ما آن را قبول نداريم ؛ زيرا از رسول خدا نيامده است المحلي 3: 161
2- السلام عليک ايها الامير: احناف به پيروي از امام ابو يوسف در فصول اذان و قبل از حي علي الصلاة جايز مي‏دانند جمله‏اي را اضافه كرده و خطاب به خليفه وقت بگويند: السلام عليك ايها الامير و رحمة الله و بركاته
– الف) سرخسي مي‏گويد: قد روي عن ابي يوسف رحمة الله انه قال: لابأس بأن يخصّ الأمير بالتثويب فيأتي بابه فيقول: السلام عليك ايها الامير و رحمة الله و بركاته حي علي الصلاة مرتين حي علي الفلاح مرتين الصلاة يرحمك اللّه از ابو يوسف روايت شده است که گفت : اشکالي ندارد که تنها مخصوص حاکم تثويب کند (او را به نماز دعوت کند) پس به در خانه او آمده و بگويد :"السلام عليک ايها الامير ورحمة الله وبرکاته" و سپس دوبار حي علي الصلاة و دو باز حي علي الفلاح و سپس " الصلاة يرحمک الله" المبسوط 1: 131
ب) حلبي مي‏گويد: «عن أبي يوسف: لا أري بأساً أن يقول المؤذن السلام عليك أيها الامير و رحمة الله و بركاته حي علي الصلاة، حي علي الفلاح، الصلاة برحمك الله.» لاشتغال الأمراء بمصالح المسلمين، اي و لهذا كان مؤذن عمر بن عبدالعزيز - رضي‏الله عنه - يفعله. از ابو يوسف نقل شده است که گفت : اشکالي نمي بينم در اينکه موذن بگويد : السلام عليک ايها الامير ورحمة الله وبرکاته حي علي الصلاة حي علي الفلاح الصلاة يرحمک الله . زيرا حاکمان مشغول مصالح مسلمانان هستند و به همين دليل موذن عمر بن عبد العزيز چنين مي کرده است . السيرة الحلبية 3: 304
مصادر ذيل نيز در اين زمينه مشاهده شود: الهداية في شرح البداية 1: 42 الجامع الصغير 1: 38- تاريخ مدينة دمشق، ج 60: 40 - شرح الزرقاني 1: 215 - تنوير الحوالك ج 1، ص 71 - الذخيره 2: 47 - مواهب الجليل 1: 431، الطبقات الكبري 5: 334 و 359.
3- حذف «حي علي خير العمل» از اذان:
الف) صاحب اضواء البيان مي گويد : که ابن عمر در اذان خود آن را مي گفته است نيز علي بن الحسين مي گفته اين همان اذان اوليه(بدون تغيير) است .بلال نيز گاهي اينچنين اذان مي گفته است. اضواء البيان ج8 ص 156
ب) بيهقي در سنن کبراي خود مي گويد : 1842 أخبرنا أبو عبد الله الحافظ وأ بو سعيد بن أبي عمرو قالا ثنا أبو العباس محمد بن يعقوب ثنا يحيى بن أبي طالب ثنا عبد الوهاب بن عطاء ثنا مالك بن أنس عن نافع قال كان بن عمر يكبر في النداء ثلاثا ويشهد ثلاثا وكان أحيانا إذا قال حي على الفلاح قال على أثرها حي على خير العمل ورواه عبد الله بن عمر عن نافع قال كان بن عمر ربما زاد في أذانه حي على خير العمل ورواه الليث بن سعد عن نافع ابن عمر در اذان خود سه بار الله اکبر مي گفت و سه بارشهادت مي داد ، وگاهي اوقات نيز وقتي حي علي الفلاح را مي گفت ، در پشت سر آن مي گفت : حي علي خير العمل .... ابن عمر گاهي در اذانش حي علي خير العمل را زياد مي کرد . 1843 كما أخبرنا أبو عبد الله الحافظ أنا أبو بكر بن إسحاق ثنا بشر بن موسى ثنا موسى بن داود ثنا الليث بن سعد عن نافع قال كان بن عمر لا يؤذن في سفره وكان يقول حي على الفلاح وأحيانا يقول حي على خير العمل ورواه محمد بن سيرين عن بن عمر أنه كان يقول ذلك في أذانه وكذلك رواه نسير بن ذعلوق عن بن عمر وقال في السفر وروي ذلك عن أبي أمامة ابن عمر در سفر اذان نمي گفت و در اذان خود مي گفت : حي علي الفلاح و گاهي در پشت سر آن مي گفت : حي علي خير العمل 1844 وأخبرنا محمد بن عبد الله الحافظ أنا أبو بكر بن إسحاق ثنا بشر بن موسى ثنا موسى بن داود ثنا حاتم بن إسماعيل عن جعفر بن محمد عن أبيه أن علي بن الحسين كان يقول في أذانه إذا قال حي على الفلاح قال حي على خير العمل ويقول هو الأذان الأول از علي بن الحسين (امام سجاد) نقل شده است که در اذان خود وقتي به حي علي الفلاح مي رسيد مي گفت : حي علي خير العمل و مي گفت اين اذان اول است (اذان قبل از تحريف) سنن البيهقي الكبرى ج1/ص424 ج) ابن ابي شيبه مي گويد : من كان يقول في أذانه حي على خير العمل : 2239 حدثنا أبو بكر قال نا حاتم بن إسماعيل عن جعفر عن أبيه ومسلم بن أبي مريم أن علي بن حسين كان يؤذن فإذا بلغ حي على الفلاح قال حي على خير العمل ويقول هو الأذان الأول 2240 حدثنا أبو خالد عن بن عجلان عن نافع عن بن عمر أنه كان يقول في أذانه الصلاة خير من النوم وربما قال حي على خير العمل 2241 حدثنا أبو أسامة قال نا عبيد الله عن نافع قال كان بن عمر زاد في أذانه حي على خير العمل کساني که در اذان خود حي علي خير العمل مي گفته اند : ...علي بن الحسين اذان مي گفت ، پس وقتي که به حي علي الفلاح رسيد گفت : حي علي خير العمل و فرمود که اين اذان اول است . ... ابن عمر در اذان خود مي گفت الصلاة خير من النوم و گاهي مي گفت حي علي خير العمل ...ابن عمر در اذان خود حي علي خير العمل را زياد مي کرد . مصنف ابن أبي شيبة ج1/ص195 د) عبد الرزاق صنعاني مي گويد : 1797 عبد الرزاق عن بن جريج عن نافع عن بن عمر أنه كان يقيم الصلاة في السفر يقولها مرتين أو ثلاثا يقول حي على الصلاة حي على الصلاة حي على خير العمل ابن عمر هنگامي که در سفر نماز مي خواند آن را دو يا سه بار مي گفت ؛ مي گفت : حي علي الصلاة حي علي الصلاة حي علي خير العمل مصنف عبد الرزاق ج1/ص464: هـ) متقي هندي در کنز العمال مي گويد : 23174 - عن بلال كان بلال يؤذن بالصبح فيقول حي على خير العمل بلال اذان صبح را مي گفت ، پس در آن مي گفت : حي علي خير العمل کنز العمال ج8/ص161 و) ابن حجر در لسان الميزان مي گويد : زعم أنه سمع بن هارون عن الحماني عن أبي بكر بن عياش عن عبد العزيز بن رفيع عن أبي محذورة رضي الله عنه قال كنت غلاما فقال لي النبي صلى الله عليه وسلم اجعل في آخر أذانك حي على خير العمل وهذا حدثنا به جماعة عن الحضرمي عن يحيى الحماني ابي محذوره گفته است : جوان بودم که رسول خدا صلي الله عليه [وآله] و سلم فرمودند در آخر اذانت حي علي خير العمل بگو لسان الميزان ج1/ص268 جالب اينكه مولف لسان الميزان بعد از نقل اين مطلب مي گويد وي بخاطر نقل اين روايت ضعيف است!!! يعني چون اين حرف مخالف مذهبشان است راوي آن را دروغگو مي پندارد با اينکه باقي علماي اهل سنت وي را تاييد کرده اند. و) زيلعي مي گويد : ما جاء في حي على خير العمل أخرجه البيهقي عن عبد الله بن محمد بن عمار وعمار وعمر ابني أبي سعد بن عمر بن سعد عن آبائهم عن أجدادهم عن بلال أنه كان ينادي بالصبح فيقول حي على خير العمل فأمره النبي صلى الله عليه وسلم أن يجعل مكانها الصلاة خير من النوم وترك حي على خير العمل انتهى قال البيهقي لم يثبت هذا اللفظ عن النبي صلى الله عليه وسلم فيما علم بلالا وأبا محذورة ونحن نكره الزيادة فيه والله اعلم قال في الإمام ورجاله يحتاج إلى كشف أحوالهم انتهى واخرج البيهقي أيضا عن عبد الوهاب بن عطاء ثنا مالك بن أنس عن نافع قال كان بن عمر أحيانا إذا قال حي على الفلاح قال على أثرها حي على خير العمل ثم أخرجه عن الليث بن سعد عن نافع عن بن عمر نحوه قال ورواه عبيد الله بن عمر عن نافع ان بن عمر ربما زاد في اذانه حي على خير العمل آنچه که در مورد حي علي خير العمل آمده است : بيهقي از ... نقل کرده است که بلال اذان صبح را مي گفت پي مي فرمود حي علي خير العمل ؛ پس رسول خدا به او دستور دادند که به جاي آن الصلاة خير من النوم را قرار دهد و آن را رها کند . بيهقي گفته است که اين متن با اين الفاظ – در مورد چيزهايي که به بلال و ابا محذوره ياد دادند ( که حي علي خير العمل را بردار و جاي آن الصلاة خير من النوم بگذار)- از رسول خدا نرسيده است ولي ما زياده را در اذان مکروه مي دانيم ( لذا حي علي خير العمل نمي گوييم)...ابن عمر گاهي اوقات وقتي مي گفت حي علي الفلاح به دنبال آن مي گفت حي علي خير العمل ... ابن عمر گاهي در اذان خود حي علي خير العمل مي گفت . نصب الراية ج1/ص290 جالب توجه آن است زيلعي گفته است روايت صحيح نداريم که رسول خدا به بلال گفته باشند الصلاة خير من النوم و تنها داريم که بلال در اذان خود حي علي خير العمل مي گفت. ولي مي گويد ما زياد کردن ( حي علي خير العمل ) را در اذان مکروه مي دانيم!!! موفق باشيد
برگرفته از سایت مؤسسه تحقيقاتي حضرت ولي عصر (عج)
ارسال شده در تاریخ1388/8/24

فرق دیگر(غیر وهابیا) اهل سنت چه تصوري در مورد شيعه دارند؟

اهل سنت مانند شيعيان، معتقدند كه هر كس شهادتين «اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمداً رسول الله» را بگويد مسلمان است و در اين مورد بيش از پنجاه روايت در كتاب هاي معتبر خودشان وجود دارد كه به چند نمونه اشاره مي كنيم:
1. پيامبر اسلام ـ صلي الله عليه و آله ـ فرمود: اسلام اين است كه به يگانگي خدا و رسالت من، شهادت دهيد.
2. در جاي ديگر نقل شده است كه پيامبر اسلام فرمود: «اهل لا اله الا الله» را اذيت نكنيد.[1]
اما با وجود همه اين روايات، اهل سنت درباره شيعه كه اصول و فروع دين را قبول دارند به چند دسته تقسيم مي شوند:
اول وهابيون: به نظر وهابي ها شيعه مشرك است و قتلش واجب، و كشور شيعه، كشور دشمن است؛دوم: علماي متعصب و جهال از عوام: از زمان معاويه بن ابي سفيان اين نگرش در بين مردم و علماي درباري رواج داده شد كه هر كس فضيلتي از علي بن ابي طالب و شيعه بگويد بايد كشته شود.[2]
اين عده مي دانستند كه اگر فضايل علي ابن ابيطالب گفته شود، مردم به تشيع گرايش پيدا مي كنند، و لذا براي جلوگيري ازين گرايش و دسترسي به اهداف شوم شان شيعه را اهل بدعت، گمراه، مشرك و كافر معرفي مي گردند، و براي همين است كه مفتي دربار عثماني فتوي داده و مي گويد را فضي (شيعه) مشرك است، دولت تركيه بايد آنها را بكشد و زن و بچه آنها را به اسارت گيرد و اموالشان را تصاحب كند، بر اثر همين تحريكات، شيبك خان سني متعصب از سال 913 هجري به ايران حمله مي كند و سلطان سليم خان عثماني، حاكم دولت تركيه عثماني در سال 965 يا 966 هـ ق دستور قتل عالم بزرگ شيعه، شهيدثاني را صادر مي كند و قاضي او، شهيد ثاني را فقط به اتهام اينكه شيعه است اهل بدعت و واجب القتل معرفي مي كند.[3]
سوم: علماي با انصاف و برخي از عوام آگاه:
عالماني كه اهل انصاف هستند مي گويند همچنانچه اهل سنت چهار مذهب دارند و به هر كدام عمل كنند، عبادات و اعمالشان مجزي است، شيعه را هم مذهب پنجم مي دانند كه هر كس بر طبق فقه شيعه عبادت كند اهل بهشت است چنانچه شيخ محمود شلتوت رئيس دانشگاه الازهر مصر (كه در واقع حوزه علميه اهل سنت است) صريحا چنين فتوي داده است.
شيخ طنطاوي ديگر عالم سني و مفتي اهل سنت به عظمت اهل بيت اقرار مي كند و مي گويد:
اي اهل بيت پيامبر، محبت شما را خداوند در قرآن واجب دانسته و اين عظمت براي شما كافي است كه هر كس به شما در نماز صلوات نفرستد، نمازش قبول نيست.[4]
البته اين به آن معنا نيست كه اهل سنت، ائمه اطهار را جانشين بر حق پيامبر مي دانند و دست از اعتقادات خود برداشته و شيعه شده اند، بلكه مانند عالمان خود، ائمه اطهار ـ عليهم السلام ـ را مفسر دين و هدايت گر امت اسلامي مي دانند.
شيخ محمد انطاكي ديگر عالم سني مي گويد دلايلي وجود دارد كه ما، شيعه را به عنوان يك مذهب اسلامي اعلام كنيم مانند:
الف: با دلايل قطعي و روشن تر از خورشيد، ثابت است كه مذهب شيعه، مذهبي است كه ائمه اطهار از جدشان پيامبر اسلام، آن را گرفته اند كه آن حضرت از جبرئيل، و او از خداوند تعالي گرفته است.
ب: وحي در خانه اهل بيت نازل شده و اهل خانه بهتر از ديگران مي دانند كه در خانه چه خبر است.
ج: آيات فراواني در قرآن كريم وجود دارد كه حقانيت شيعه را ثابت مي كند مانند:
يك: آيه ولايت: مائده/ 55: ولي و سرپرست شما، تنها خدا و رسول او و آن مومناني هستند كه نماز بپا داشته و به فقيران در حال ركوع زكات مي دهند.
در مورد اين آيه 24 حديث از سني ها و 19 حديث از شيعه نقل شده كه مراد از مؤمن زكات دهنده، اميرالمؤمنين است.
دو: آيه تطهير: احزاب/33: «خدا چنين مي خواهد كه رجس را از شما خانواده نبوت و شما را از هر عيب پاك و منزه گرداند.» سيوطي با 20 روايت و ابن جرير طبري با 19 روايت و ديگر سنيان، گفته اند مراد پنج تن آل عباست.[5]
در جاي ديگر، اين عالم سني مي گويد: اگر به آيات قرآن و احاديث پيامبر نگاه كنيم حقانيت خلافت بلافصل علي بن ابي طالب ثابت است، به شرطي كه علماي اهل سنت انصاف داشته باشند. از سوي ديگر پيامبر فرموده است بعد از من شما به 73 فرقه تقسيم مي شويد، فقط يكي حق است و آن فرقه نجات يابنده طبق روايات ما اهل سنت، فقط شيعه 12 امامي هستند.
فرقه نجات يابنده طبق قرآن و روايات ما اهل سنت، آنهايي هستند كه اهل بيت پيامبر اسلام را امام مي دانند، به عصمت آنها اعتقاد دارند، تولي و تبري را جزء فروع دين مي دانند.
اين عالم سني مي گويد آيا انصاف است كه اين فرقه را مشرك، مرتد، گمراه، مهدور الدم بدانيم؟! در حالي كه دلايل و روايات زياد داريم كه ما سني ها نقل مي كنيم مانند: ائمه اطهار ـ عليهم السلام ـ عروة الوثقي، صراط مستقيم، راهنماي مردم، و راه هدايت مردم به سوي خدا و... هستند.[6]
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
.1 . سبحاني، جعفر؛ آئين وهابيت
[2] . احمد حسين يعقوب، مساحة الحوار، بيروت، مركز الغدير للدراسات الاسلاميه، چاپ اول، 1418 هـ ق، ص428.
3] . ر.ك: ابي عاصم ضحاك، عمرو، كتاب السنه، بيروت، مكتب الاسلامي، چاپ سوم، 1413 هـ ق، ص462.
و فتح الدين حنفي، علي محمد، فلك النجاة في الامامه و الصلاة، بي جا، مؤسسة دارالاسلام، چاپ سوم، 1418 هـ ق، ص244.
و حياة الشهيد الثاني، مركز المصطفي للدراسات الاسلاميه، ص 132، و ر.ك: گلشن ابرار، ج 1، ص 172.
و جعفريان، رسول، صفويه از ظهور تا زوال، تهران، مؤسسه فرهنگ دانش و انديشه معاصر، چاپ اول، 1378 هـ ش، ص44.
[4] . عاملي؛ الانتصار، بيروت، دارالسيره، چاپ اول، 1422هـ ق، ج1، ص223 و 234.
[5] . ر.ك: مرعي انطاكي، محمد؛ لماذا اخترتُ مذهب اهل بيت، قم، مكتب الاعلام الاسلامي، چاپ اول، 1417 هـ ق، ص43.
و .رك: كثيري، محمد؛ السلفية بين اهل السنة و الامامة، بيروت، غدير، چاپ اول، 1418 هـ ق، ج1، ص383.
و ر.ك: سيوطي، جلال الدين، الدر المنثور، بيروت، دارالمعرفه، چاپ اول، 1365، ج5، ص198 (ذيل آيه).
و ر.ك: طبري، محمد بن جرير، جامع البيان، بيروت،دارالفكر، 1415 هـ ق، ج22، ص9، (ذيل آيه).
[6] . لماذا اخترتُ مذهب اهل بيت، ص 43.
و حاكم نيشابوري، عبدالله، المستدرك علي الصحيحين، بيروت، دارالمعرفه، بي تا، ج10، ص128.
و ابن داود، سنن ابن داود، ج 4، ص 198، و ر.ك: بلخي قندوزي، سليمان؛ ينابيع الموده، بي جا، دارالاسوه، ج1، ص259.
و ابن ماجه، محمد؛ سنن ابن ماجه، بيروت، دارالفكر، بي تا، ج2، ص 1321، باب افتراق الاسم.

( اندیشه قم )
ارسال شده در تاریخ 12/8/88

برخي از مولوي‌ها و ملّاهاي افغاني علناً عليه مذهب تشيع تبليغ مي‌كنند و حتي ما را كافر مي‌دانند وظيفه ما در اين زمينه چيست؟

ترديدي در اين وجود ندارد كه طرفداران حق نه تنها هميشه در معرض هجوم تبليغات و تهمت‌هاي بدون دليل طرفداران باطل قرار داشته‌اند بلكه در طول تاريخ مورد اذيت و آزار و حتي كشتار بي‌رحمانة آنان قرار گرفته اند. لكن در مقابل آنان، طرفداران حق بر طبق مقتضاي حقانيت‌شان هرگز از وسائل تبليغي و غير تبليغي غير معقول در برابر دشمنان خود استفاده نكرده، بلكه با به كارگيري از ادلّه و براهين عقلي، شرعي و عقلائي و با پيروي از قرآن كريم كه مي‌فرمايد: «با حكمت و اندرز نيكو به راه پروردگارت دعوت كن و با آنان با (شيوه‌اي) كه نيكوتر است مجادله نماي، در حقيقت پروردگار تو به (حال) كسي كه از راه او منحرف شده است داناتر و به حال هدايت‌شدگان (نيز) داناتر است.»[1] و نيز راهنمايي‌هاي معصومين‌(ع) در برابر آنان ايستادگي كرده و براي حقظ دين اسلام و حمايت از كيان تشيع هميشه جان‌فشاني‌ نموده‌اند. مگر سلف آنان با علي(ع) و اولاد آن حضرت و بالاخص با فرزند رسول خدا حضرت امام حسين(ع) چه كردند كه با پيروان آنان بكنند. اين افتخار تشيع است كه در مسلك آنان ظلم، افتراء، دروغگويي، خدعه و امثال اين امور هيچ محل و ارزشي ندارد و هر كه از اين مسائل براي پيش‌برد اهداف خود استفاده كند، خود دليل آشكار بر بطلان اعتقادات و راه او مي‌باشد.
حق و پيروان حق، سعي و تلاش‌شان بر اساس دلسوزي و بشر دوستي در مسير هدايت و تحقق سعادت واقعي براي همگان مي‌باشد و مبناي آنان بر اين نمي‌باشد كه جمعيت خودشان را افزايش دهد و الّا تمام تلاش‌ها و زحمات، اگر بدون انگيزة هدايت‌گري و سعادت مندي مردم باشد، لغو و باطل خواهد بود.
امروز اكثر مسلمانان دنيا را برادران اهل سنت ما با عقايد و موضع‌گيري‌هاي سياسي و اعتقادي و برخورد‌هاي عملي مختلف و متفاوت، در برابر شيعيان اماميه، تشكيل مي‌دهد. در اين ميان در كشور افغانستان حكّام اهل سنت با كمك فتواهاي خودشان ظلم‌هاي زيادي را بر شيعيان روا داشتند و آنان را در مراحل متعدد قتل عام نموده و زمين‌ها و اماكن آن‌ها را به اشغال خود درآورده‌اند و در سال‌هاي اخير در زمان حكومت طالبان اين ستم و تجاوز به اوج خود رسيده بود. و اينك بر اساس آن چه در اين سؤال منعكس شده است تجاوزات خود را در عرصه اعتقادات و برخورد‌هاي مذهبي در نوار مرزي شرق كشور سرايت داده‌اند.
راهكار‌هاي مقابله با اين طائفه از جهّال در حيطه سياست جمهوري اسلامي بايد بر طبق قانون جمهوري اسلامي باشد و توجه مسئولين ذي‌ربط به آن معطوف گردد تا به وظيفه شرعي و قانوني‌شان عمل نمايند.
امّا در حوزه اعتقادات، مقابله با آنان به چند صورت زير امكان‌پذير مي‌باشد:
1ـ در صورت امكان بايد به آنان گوش‌زد شود كه اين برخورد آنان با هيچ معيار و ملاك ديني و مذهبي خودشان صحيح نمي‌باشد. زيرا بر طبق كتاب‌هاي فقهي و كلامي آنان شيعه دوازده امامي به هيچ عنوان كافر به حساب نمي‌آيد و تنها كساني كه با ائمه طاهرين وحتي در حقيقت با پيامبر اسلام(ص) ـ مثل ناصبي‌ها و وهابيون كه امروز در خارج از عربستان به عنوان القاعده مطرح مي‌باشدـ دشمني دارند، شيعيان را كافر مي‌دانند.
2ـ صورت ديگر در مقام مقابله معقول با آنان اين‌ است كه با توجه به اين‌كه الحمدلله قدرت سياسي در ايران به دست تشيع مي‌باشد، مجالس مناظره تشكيل گردد و از آنان دعوت شود كه در اين مناظره‌ها شركت كنند. و قطعاً در برابر علماء شيعه نمي‌توانند راهي از پيش ببرند.
3ـ راه ديگري كه در اين رابطه اثر بسزايي دارد حضور و استقرار مستمر علماء و روحانيون شيعه در منطقه مي‌باشد، كه توسط آنان مساجد و تكايا به فعاليت ديني و مذهبي‌شان بيافزايند و مجالس سخنراني در مساجد و حتي در منازل مردم خصوصاً در محيطي كه اهل سنت حضور دارند بر پا گرديده و حقايقي كه هم شامل بيان حقانيت شيعه باشد و هم شامل بيان فضايح دشمنان شيعه خصوصاً بعضي از حكام متعصب كه در طول تاريخ بر شيعيان ظلم كرده‌اند، بيان و ابلاغ گردد. خصوصاً مراسم محرم و عاشورا در اين مناطق بايد حالت فعال‌تر و جدي‌تري به خود بگيرد و از برپانمودن مراسم خرافي و غير معقول پرهيز شده و به جاي آن ماهيت سلسله ابوسفيان و ظلم و استبداد آنان بر خاندان رسول خدا بازگو گردد.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1ـ شيعه و زمامداران خودسر، تأليف محمد جواد مغنيه.
2ـ آنگاه هدايت شدم، تأليف سيد محمد تيجاني.
3ـ اهل بيت‌كليد‌ مشكل‌ها، تأليف سيد محمد تيجاني.


[1] . نحل/125.

( اندیشه قم )
ارسال شده در تاریخ13/8/88

مهمترین علل جنایات وهابی ها برضد شیعیان:


الف)تکفیرمسلمیـن ازسوی وهابی ها : وهابی ها درمقام تکفیر مسلمین درآمده و حتی حکم به کافر
بودن شیعـه ها صادرمی کنند که این خود دلیل قانـع کننده ای برحملات و جنایات آنان برضـد شیعیـان و
مسلمانان است.
خطرناکتـرین وتروریستـترین چیزی که ابن تیمیه،بنیانگذارفکری وهابیت،درآغازدعوت خویش مطـرح ساخت و افکارعمومی را متشنج وعقاید مردم را جریحه دار کرد متهم ساختن مسلمانان به کفـرو شرک
بود.او رسماً اعلام کردکه:«هرکس کنارقبـرپیامبر(ص) یایکی ازافرادصالح بیاید وازآنان حاجت بخواهد
مشرک است،پس واجب است چنین شخصی را واداربه توبه کنندواگرتوبه نکردبایدکشته شود.»
«من یاتی الی قبرنبی اوصالح ویسأله حاجته ویستنجده... فهذاشرک صریح... فان تاب والاقتل».(1)

نکته:
شما مشاهده می کنید که یکی ازبارزتـرین ومهمترین علت هایی که وهابی ها درجنایات وحملات به بلاد شیعه ، خصوصاً شهرهای مقدس درعراق دریغ نمی کنند، فلسفۀ آن به نظرمی رسد که وجود چنین فتواهایی دربین بزرگان آنها است.طبیعی است وقتی که او(ابن تیمیه) می گویداینکاریعنی زیارت پیامبر (ص) واولیای الهی،شرک صریحی است وانجام دهندۀ این ، یعنی زائـرباید توبـه کند ومی گوید اگر توبه نکرد باید کشتـه شود. وشما می بینید که این فتـوا خود نشان دهنـدۀ این است که باید براینها حملـه کرد و کشت.(2)
ارسل شده در تاریخ 22/7/88

واژه اهل بیت در آیه تطهیر چیست


موضوعى كه اين پژوهش در ميدان بحث و تحقيق گذاشته شده است، تحقيق واژه اهل بيت از سه محور است.
1 ـ مصداق اهل بيت; 2 ـ شئون اهل بيت; 3 ـ ويژگى هاى اهل بيت.
نخست در بحث مصداق اهل بيت وارد مى شويم، چرا كه دو بحث ديگر موقوف، و مصداق موقوف عليه مى باشد پيروان مذاهب و علماى اسلام در مصداق اهل بيت اختلاف نظر دارند، دليل اين اختلاف نظر اختلاف رواياتى است كه در تفسير آيه (انّما يريدالله لِيُذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهّركم تطهيراً) وارد شده اند.
(1) اهل تشيع بر اين باورند كه اهل بيت عبارت از: ذات با بركت پيامبر(صلى الله عليه وآله)، على رضى الله عنه، فاطمه رضى الله عنها، حسنين رضى الله عنهما مى باشد.
آنان براى اثبات ادعاى خويش به حديثى استدلال كرده اند: كه از ام المؤمنين ام سلمه رضى الله عنها، حضرت ام المؤمنين عايشه رضى الله عنها و واثلة بن الاسقع به طرق مختلف ترمذى، ابن منذر، حاكم، ابن مردويه، بيهقى، ابن ابى خاتم، طبرانى، ابن ابى شيبه، احمد و مسلم در كتاب هاى خود نقل كرده اند. گر چه بعضى از طرق آن نزد محدثان معتمد عليه نيست; حديث اين است؟ «عن عطاء بن ابى رباح قال حدثنى من سمع ام سلمة تذكر: ان النبى صلى الله عليه و سلم كان فى بيتها فأتته فاطمة بِبُرَمة فيها خزيرة فدخلت بها عليه فقال لها أدعى زوجك و أبنيك قال فجاء على و الحسن و الحسين فدخلوا عليه فجلسوا يأكلون من تلك الخزيرة و هو على منامة له على دكان تحته كساء له خيبرىّ قالت و انا أصلى فى الحجرة فانزل اللّه عزوجل هذه الآية «انّما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيراً» قالت فاخذ فضل الكساء فغشاهم به ثم اخرج يده فألوى بها الى السمآء ثم قال اللهم هولاء اهل بيتى و خاصتى فاذهب عنهم الرجس و طهرهم تطهيراً اللهم هؤلاء اهل بيتى و خاصتى فاذهب عنهم الرجس و طهرهم تطهيرا،قالت (ام سلمة) فأدخلت رأسى البيت فقلت انا معكم يا رسول الله قال انك الى خير، انّك الى خير»[1]
استدلال به اين روايت صحيح نيست، چرا كه شيخ عطاء مجهول است.
و در روايتى ديگر از امام احمد اين گونه آمده است:
(2)عن ابى المعدل عطية الطفاوى عن أبيه ان ام سلمة حدثته قالت: بينما رسول الله صلى الله عليه و سلم لى عن اهل فى بيتى يوماً اذ قالت الخادم، ان عليّا و فاطمة بالسدة، قالت فقالى قومى فتنحى لى عن اهل بيتى قالت فقمت فتنحيت فى البيت قريبا، فدخل علىٌ و فاطمه و معهما الحسن و الحسين و هما صبيان صغيران فاخذ الصبين، فوضعهما فى حجره فقبلهما، قال واعتنق عليا باحدى يديه و فاطمه باليد الاُخرى، فقبّل فاطمة و قبّل عليا فاغدف عليهم خميصة سوداء فقال: اللهم اليك لا الى النار انا و اهل بيتى قالت: فقلت و انا يا رسول الله فقال و انت[2]
امام احمد در روايتى ديگر نيز آورده است:
(3) عن شهر بن حوشب قال سمعت ام سلمة زوج النبى صلى الله عليه و سلم، حين جاء نعى الحسين بن على لعنت اهل العراق فقالت: قتلوه قتلهم الله، غرّوه و ذلّوه لعنهم الله، فانى رأيت رسول الله صلى الله عليه و سلم جآءته فاطمه غدية يبرمة قد صنعت له فيما عصيدة تحمله فى طبق لها حتى وضعتها بين يديه فقال لها أين أبن عمك قالت هو فى البيت قال فاذهبى فادعيه و أتينى بابنيه قالت فجاءت تقود أبنيها كل واحدة منهما بيد و على يمشى فى أثرهما حتى دخلوا على رسول الله صلى الله عليه و سلم فاجلسهما فى حجره و جلس على عن يمينه و جلست فاطمة عن يساره، قالت ام سلمة: فاجتبه من تحتى كساء خيبر يا كان بساطا لنا على المنامة فى المدينة فلفّه النبى صلى الله عليه و آله و سلم عليهم جميعا فأخذ بشماله طرفى الكسآء و ألوى بيده اليمنى الى ربه عزوجل قال «اللهم اهل بيتى اذهب عنهم الرجس و طهرهم تطهيرا»...فقلت يارسول الله ألست من أهلك قال بلى فادخلى فى الكساء قالت فدخلت بعد ما قضى دعاءه لأبن عمه و ابنيه و ابنته فاطمه[3]
روش استدلال
گروهى مى فرمايند: از روايات پيش گفته به دست مى آيد، واژه «اهل بيت» كه در آيه ذكر شده است مختص افراد پنج گانه است كه مشهور به پنج تن آل عبا هستند.
و معتقد هستند كه آيه (انّما يريد الله...) جمله معترضه اى است كه به ماقبل و مابعد خود تعلقى ندارد و دليل بر اين مدعا آمدن ضماير مذكردر كلمات «عنكم»، «يطهركم» مى باشد، آنان براى خروج همسران پيامبر از مفهوم اهل بيت به روايت زير استدلال مى كنند:
عن زيد بن الأرقم.... قال النبى(صلى الله عليه وآله): ألا و انى تارك فيكم ثقلين: احدهما كتاب الله... فقلنا من اهل بيته نساءه؟ قال: لا. و أيم اللّه ان المرأة تكون مع الرجل العصر من الدهر. ثم يطلقها فترجع الى أبيها و قومها. اهل بيته اصله و عقبه الذين حرموا الصدقة بعده».[4]
دسته دوم از علما كه ابن عباس، عكرمه، عطاء، مقاتل و سعيد بن جبير از جمله آنان مى باشند بر اين باورند كه واژه «اهل بيت» ويژه همسران پيامبر(صلى الله عليه وآله) بود. و كسى ديگر را در برنمى گيرد.
آنان براى اثبات ادعاى خود از عرف و لغت دليل مى گيرند، كه اهل بيت در لغت به اهل خانه گفته مى شود و عرب مى گويد: تأهل فلان اى تزوج، ذهب بأهله اى زوجته
و همچنان عرفاً و به ويژه عرف عرب اين كلمه را فقط به زن اطلاق مى كند. اگر چه در خانه دختر، پسر، نوه و... هم وجود دارد. به همين علت قرآن كريم كلمه اهل البيت را فقط بر زن ابراهيم(عليه السلام) اطلاق كرده چنان چه مى فرمايد: (اتعجبين من أمر اللّه رحمة الله و بركاته عليكم اهل البيت) و اطلاق اين كلمه بر زن از ديدگاه عرف آن چنان جا افتاده بود كه جناب عكرمه مى گويد:
«من شاء باهلته انّها نزلت فى ازواج النبى (صلى الله عليه وآله)»[5]
اين گروه همچنين به سياق و سباق نيز استدلال كرده و مى گويند:
خداوند در آغاز امهات المؤمنين را خطاب فرمود «قرن فى بيوتكن» و در ميان «انما يريد الله» را بيان فرمود و در آخر به اين الفاظ «واذكرن ما يتلى فى بيوتكن».
آنها را مخاطب قرار داد. لذا مراد از كلمه اهل بيت ازواج مطهرات هستند، نه افرادى ديگر و گروه سوم از علما مى فرمايند: كلمه اهل البيت عام و در برگيرنده عترت و ازواج مطهرات مى باشد. ازواج از اين جهت مورد شأن نزول هستند ـ چنان چه عكرمه از ابن عباس(رضي الله عنه)روايت كرده اند كه يكى از انواع بيان و تفسير قرآن اين است كه بعضى از مفسران در تفسير آيه اى، قولى را ذكر كنند، ولى در نفس آيه قرنيه اى باشد كه بر عدم صحت آن قول دلالت كند. مثلاً نزول اين آيه از نظر سياق و سباق، ازواج مطهرات هستند، ولى بعضى آنها را خارج كرده اند. لذا قرينه سياق، قول ايشان را مردود قرار مى دهد: چرا كه خداوند متعال به پيامبر(صلى الله عليه وآله)فرمود: (قل لا زواجك ان كنتنّ تردن...)[6] سپس در نفسى خطاب به آنها فرمود: (انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت)[7] و بعد از آن (و اذكرن ما يتلى فى بيوتكن)[8]


و جمهور علماى اصول اجماع دارند كه صورت سبب نزول قطعاً داخل آن است، اخراج آن به وسيله ى مخصصى جايز نيست. امام مالك مى فرمايد، سبب نزول ظنى الدخول است، چنان چه صاحب مراقى السعود براى اثبات ادعا به اين گفته اشاره كرده است: «و اجزم بإدخال ذوات السبب و اروعن الإمام ظنّاً تصب» پس حق اين است كه ازواج مطهرات در آيه داخل هستند، گر چه آيه افراد ديگر اهل بيت را نيز در بربگيرد.
دليل بر دخول ازواج مطهرات آن بود كه ذكر نموديم. (سياق و سباق آن قرينه صريحى كه در مورد آنها نازل گرديده). و از آيه هاى ديگر قرآن نيز ثابت مى شود كه اهل بيت بر «زوجة الرجل» اطلاق مى شود، چنان چه خداوند متعال در مورد همسر حضرت ابراهيم(عليه السلام)فرمود: (أتعجبين من أمراللّه رحمة الله و بركاته عليكم أهل البيت)[9] همچنين در مورد حضرت موسى(عليه السلام)آمده: (فقال لاهله امكثوا)[10] در اين آيه مراد از اهل، زن

حضرت موسى(عليه السلام)است، به اين دليل كه در سفر مدين به مصر، همراه موسى(عليه السلام)به جز همسرش كسى ديگرى نبود، و همچنان قرآن گفته همسر عزيز مصر را نقل مى كند: (قالت فما جزآء من اراد با هلك سوءٌ)[11]
و در مورد حضرت لوط(عليه السلام)نيز فرمود: (و نجينه و أهله الا امرأته قدرناها من الغابرين)[12]


اگر چنان چه زن حضرت لوط(عليه السلام)جزو اهلش نبود، چطور او را استثنا كرد.
دليل بر دخول افراد ديگر در آيه تطهير احاديثى است كه از پيامبر(صلى الله عليه وآله)نقل شده كه آن حضرت حضرت على و فاطمه و حسنين(رضي الله عنه)را در زمره اهل بيت قرار دارند و فرمود: (اللّهُمَّ هؤلآءِ اهل بينى فاَذْهِبْ عنهم الرجس و طهرهم تطهيرا)اين حديث را جماعتى از صحابه روايت كرده اند از آن جمله عايشة الصديقة، ام سلمه، ابوسعيد، انس واثلة بن الاسقع و ديگران(رضي الله عنه)مى باشد; اما حديث عائشة كه حاكم در مستدرك روايت كرده اين گونه است.
قالت: «خرج البنى(صلى الله عليه وآله)غداة و عليه مرط مرّحل من شعرا سود نجاء الحسن و الحسين فادخلهما معه، ثم جاءت فاطمة فأدخلها معهما ثم جاء على فادخله معهم، ثم قال. انما يريد اللّه ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا».[13]
و حديث ام سلمه(رضي الله عنه)را نيز حاكم از عطاء بن يسار از ام سلمه به اين الفاظ نقل كرده است.
قالت: «فى بيتى ترلت «انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت» قالت: فارسل(صلى الله عليه وآله)الى على و فاطمة و الحسن و الحسين فقال هولاء اهل بيتى».[14]
و حديث واثلة نيز در مستدرك روايت شده: «قال أتيت عليا فلم أجده فقالت لى فاطمة أنطلق الى(صلى الله عليه وآله)يدعوه فجاء مع(صلى الله عليه وآله)فدخله و دخلت معهما فدعا(صلى الله عليه وآله)الحسن و الحسين فأقعد كل واحد منهما على فخذيه و ادنى فاطمة من حجره و زوجها ثم لف عليهم ثوبا و قال انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا ثم قال هولاء اهل بيتى اللهم اهل بيتى احق».[15]
از اين روايات ثابت گرديد كه «اهل عبا» نيز مثل ازواج مطهرات جزو اهل بيت هستند و قول همين جماعت ارجح است; چرا كه مطابق اين قول بر تمام دلايل عمل مى شود و مطابق قول دو گروه قبلى ترك دسته اى از دلايل لازم مى آيد و اين خلاف قانون (الاعمال اولى من الاهمال) است.
توضيح اين كه اگر قول ابن عباس، عكرمه، مقاتل و هم مسكلان آنها گرفته شود و كلمه اهل بيت ويژه ازواج مطهرات قرار داده شود، ترك روايات فوق الذكر لازم مى آيد، و مطابق روايت ام سلمه و غير آن اگر واژه «اهل بيت» را مختص «اهل عبا» قرار دهيم و ازواج مطهرات را بيرون كنيم، ترك دليل هاى ديگر از قبيل سياق و سباق و لغت و عرف لازم مى آيد، لذا قول هر دو گروه سابق خلاف قصد و خلاف آيه (جعلناكم امة و سطاً)است، چرا كه تا حد امكان به هنگام تعارض ادلة; اولاً ترجيح و ثانيا جمع لازم است و سياق و سباق قرينه مرجحه براى مذهب قول ثانى است و اين روايات فقط دخول اهل كسا را در واژه اهل بيت مى رساند، نه اختصاص آنان را. چون كه از روايات، حصر مستفاد نمى گردد، فقط شمول ثابت مى گردد، و شمول محل نزاع نيست. بلكه ادعاى حصر اهل بيت در پنج تن محل نزاع است.
علاوه بر آن چه گفته شد. روايات فراوانى وجود دارد كه آشكارا بر اين مطلب (دخول ازواج مطهرات در زمره اهل بيت) دلالت دارند.
1. روايت ابوالمعدل از پدرش از ام سلمه(رضي الله عنه)كه در آخر آن آمده: «فأغدف عليهم خميصة سوداء فقال: اللهم اليك لا الى النار أنا و اهل بيتى قالت: فقلت. و انا يا رسول الله فقال و أنتِ».
2. روايت شهر بن حوشب از ام سلمه: «... ألوى بيده اليمُنى الى ربه عزوجل قال: اللهم اهل بيتى اذهب عنهم الرجس و طهرهم تطهيرا... قلت يا رسول الله ألست من أهلك قال بلى فادخلى فى الكساء قالت فدخلت بعد ما قضى دعاءه لابن عمه و ابنيه و ابنته فاطمه؟».
3. روايت ابن جرير از ام سلمه(رضي الله عنه)قالت: «فقلت. يا رسول الله ألست من اهل البيت فقال أنتِ من ازواج البنى(صلى الله عليه وآله)». يعنى تو حتما از اهل بيت هستى به اين دليل كه جزو امهات المؤمنين هستى و آن ذوات پاكيزه حايز رتبه اول اهل بيت هستند احتياجى نيست كه به وسيله دعا در زمره اهل بيت داخل شوند.
4. روايت ديگر ابن جرير از ام سلمه(رضي الله عنه)فرمود: «فقلت يا رسول الله أادخل معهم قال(صلى الله عليه وآله)أنت من أهلى».
5. روايت ترمزى و محدثان ديگر از عمربن ابى سلمه ـ ربيب پيامبر(صلى الله عليه وآله)ـ قال. قالت ام سلمة(رضي الله عنه)«و انا معهم يا نبى الله قال انت على مكالك و الك على خيبر؟ و روايتى ديگر كه ابن جرير طبرى از ام المؤمنين عايشه(رضي الله عنه)روايت كرده بر اين مطلب دلالت دارد.
افرادى كه ازواج مطهرات را از اهل بيت مى شمارند بر آنها اشكال وارد مى شود و آن اين كه امام مسلم در صحيح خود روايت كرده «قال حدثنا حسان ـ يعنى ابن ابراهيم ـ عن سعيد ـ و هو ابن مسروق عن يزيد بن حيان عن زيد بن أرقم، قال: دخلنا عليه فقلنا له لقد رأيت خيراً. لقد صاحبت رسول اللّه(صلى الله عليه وآله)و صليت خلفه. و ساق الحديث بنحو حديث الى حيان غير انه قال: ألا و الى تارك فيكم ثقلين: احدهما كتاب الله عزوجل. هو حبل الله من أتبعه كان على الهدى، و من تركه كان على ضلالة و فيه: فقلنا. من اهل بيته نساءه؟ قال: لا. و أيم الله ان المرأة تكون مع الرجل العصر من الدهر، ثم يطلقها فترجع الى أبيها و قومها. اهل بيته اصله و عصبته الذين حرموا الصدقة بعده؟
پاسخ استدلال از اين حديث براى بيرون كردن ازواج مطهرات از اهل بيت به علل مختلف جايز نيست;
1. امام مسلمٌ اين حديث را از زيد بن ارقم(رضي الله عنه)به الفاظى ديگر نقل كرده و در آن ازواج مطهرات(رضي الله عنه)عنهن راجز و اهل بيت قرار داده است.
قال: حدثنى زهير بن حرب و شجاع بن مخلد، جميعأ عن ابن علية، قال زهير: حدثنا اسماعيل بن ابراهيم، حدثنى ابو حيان حدثنى يزيد بن حيان، قال: انطلقت انا و حيصن بن بَسُرَة و عمر بن مسلم الى زيد بن أرقم. فلما جلسنا إليه قال له حصين. لقد لقيتُ يا زيد. خيرا كثيرا. رأيت رسول الله(صلى الله عليه وآله)و سمعت حديثه، و غذوت معه، و صليت خلفه، لقد لقيت يا زيد خيرا كثيراً. حدثنا يا زيد: ما سمعت من رسول الله(صلى الله عليه وآله). قال: يا ابن أخى لقد كبرت سنى و قدم عهدى، و نيست بعض الذى كنت أعى من رسول اللّه. فهما حدثنكم فأقبلوا و ما لا فلا تكلفونيه. ثم قال قام رسول الله يوما فنيا خطيبا بهاء يُدعى خمّا بين مكة و المدينة فحمد الله و أثنى عليه و وغظ و ذكّر ثم قال: اما بعد: ألا ايها الناس: فانما أنا بشر يوشك ان يأتى رسول ربى فأجيب و انا تارك فيكم ثقلين: اولهما كتاب الله فيه الهدى و النور فخدوا بكتاب الله و استمسكوا به فحثّ على كتاب اللّه و رغبّ فيه ثم قال و اهل بيتى اذكر كم اللّه فى اهل بيتى. اذكر كم اللّه فى اهل بيتى، اذكر كم اللّه فى اهل بيتى فقال له حصين و من اهل بيته يا زيد أليس نساءه من اهل بيته قال نساءه من اهل بيته و لكن اهل بيته من حرم الصدقة بعد قال و من هم قال هم ال على و آل عقيل و آل جعفر و ال عباس(رضي الله عنه)از اين حديث چند نكته به دست مى آيد:
الف: كلمه اهل بيت واژه عامى است كه شامل امهات المؤمنين و عترت مى باشد;
ب: عترت مختص افراد چهارگانه كسا نيست كه نزد مشهور به آل عبا هستند، بلكه شامل بنى هاشم نيز مى باشد، چنان چه حنفى ها و شافعى ها اعتقاد دارند.
ج: زمان ايجاب كردن داعيه و ضرورت خاصى عام را اطلاق كردن و بعضى افراد را مراد گرفتن، جايز است چنان چه حضرت زيد(رضي الله عنه)فرمود: اگر چه اهل بيت مشتمل بر ازواج مطهرات است، ولى مراد از اهل بيت در اين خطبه عترت هستند: حافظ بن كثير(رحمهم الله)مى فرمايد: اين روايت از روايت ديگر زيد كه در آن ازواج را از زمره اهل بيت خارج ساخته، اولى است.
نويسنده نيز بر اين باور است كه دليل ترجيح قول ابن كثيرٌ اين است كه امام مسلم اين حديث را در صحيح خود از چهار استاذ نقل كرده; زهير بن حرب، شجاع بن مخلد. محمد بن بكار و ابوبكر بن الى شيبه كه: در روايات ايشان زنان نيز جزو اهل بيت گفته شده اند و حديثى كه امام مسلم از محمد بن بكار رقم 6182 نقل كرده مطابق با حديث زهير و اساتيد ديگر است و به همين سند حديثى را به رقم 6184 نقل كرده كه ازواج مطهرات را از اهل بيت خارج گردانده است. پس به ظاهر در ميان اين دو روايت تعارض وجود دارد، چرا كه هر دو به اسناد صحيح روايت شده اند، ولى روايت زهير قوى تر است، چرا كه اساتيد ديگر و خود محمد بن بكار در يك روايت با آن موافق است و در يك روايت تنها شده. پس آن روايت محمد بن بكار كه موافق با روايات اساتيد ديگر است ترجيح دارد.
علاوه بر ترجيح، جمع نيز ممكن است; به اين گونه كه حضرت زيد در روايت محمد بن بكار براى داعيه و ضرورت خاصى بعضى از افراد را مراد گرفته است يعنى در آن حديث كه ازواج را جزو اهل بيت نگفته مرادش تفسير بعضى از مصاديق اهل هستند، يعنى عترت كه بنى هاشم هستند و صدقه بر آنها حرام است و اهل بيت بسى گفته مى شود و اين توجيه در نفس الفاظ حديث موجود است.
پس با اين توجيه ميان اين دو روايت تعارضى وجود نخواهد داشت.
و همچنان كه حضرت زيد(رضي الله عنه)در حديث رهير، اهل بيت را عام قرار داده، احاديثى ديگر نيز آمده اند كه حديث زهير را تأييه مى كنند:
1. عن كعب بن عجرة قال: قلنا يا رسول الله، قد علمنا ـ او عرفنا ـ كيف السلام عليك، فكيف الصلاة؟ قال: «قولوا اللهم صلى على محمد و على آل محمد كما صيلت على ال ابراهيم انك حميد مجيد، اللهم بارك على محمد و على آل محمد كما باركت على آل ابراهيم انك حميدٌ و مجيدٌ.[16]
در اين حديث صلواتى كه بر آل ابراهيم(عليه السلام)از جانب پروردگار فرستاده شده، همان را پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله)براى آل خود تقاضا نموده و از آن جا كه مراد از اهل بيت در اين آيه، حضرت ساره و حضرت اسحاق و حضرت اسماعيل و اولاد ايشان هستند، پس چرا در آيه اى كه در مورد اهل بيت پيامبر(صلى الله عليه وآله)آمده همسران ايشان از زمره اهل بيت خارج شوند؟ در حالى كه سياق و سباق با آنها است، يعنى مصداق اول آنها هستند و باقى مانده به طفيل دعاى آن حضرت(عليه السلام)جزو اهل بيت قرار گرفتند.
همچنين اهل بيت در سوره هود، عام است، چرا در سوره احزاب منحصر به پنج فرد بشود؟ و لفظ اهل و آل مترادف هستند، اگر آل را منحصر به پنج فرد بگردانيم نعوذ بالله به پيامبر(صلى الله عليه وآله)تو هم بخل لازم مى آيد به گونه اى كه رحمت و بركت خدا را در چند فرد مخصوص منحصر ساخت و باقى مانده را اخراج كرد، در حالى كه زمانى كه اعرابى آمد و دعا كرد و گفت: «اللهم ارحمنى و محمداً و لا ترحم معنا احداٌ» پيامبر(صلى الله عليه وآله)او را منع و فرمود: «لقد ضيّقت واسعاً» پس رحمت و بركت خدا را در پنج فرد منحصر كردن خلاف شأن آن ذاتى است كه رحمة للعالمين فرستاده شده است.
2. عن ابى حميد الساعدى انّهم قالوا:«يا رسول الله، كيف نُصلى عليك قال: «قولوا: اللهم صلى على محمد و على ازواجه و ذريته كما صليت على آل ابراهيم و بارك على محمد و ازواجه و ذريته كما باركت على آل ابراهيم انك حميد مجيد» (متفق عليه). در اين حديث لفظ آل محمد وارده نشده است، بلكه ازواج و ذريه آمده است. پس دانسته مى شود كه مراد از آل كه در روايات به طور اجمال آمده ازواج و ذريه هستند و اين حديث عيناً موافق با آيه (انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا)است، چرا كه ما قبل و ما بعد آن در مورد زوجات آن حضرت(صلى الله عليه وآله)است و اين دليل است كه مراداز اهل البيت آنها مى باشند.
پرسش:
اگر در اين آيه مراد از اهل بيت، ازواج هستند، چرا ضماير مؤنث آورده نشده است؟
پاسخ:
الف: به گونه تغليب، يعنى مذكر بر مؤنث غالب قرار داده شد.
پرسش:
به قول شما آيه در مورد ازواج مطهرات نازل گرديده است و آن وقت فقط مذكر، ذات پيامبر(صلى الله عليه وآله)بود چطور ممكن است با وجود كثرت ازواج ضمير مذكر تغليباً آورده شود؟
پاسخ:
1. چون كه مرد بر زنان حاكم است و به پاس احترام او ضمائر مذكر آورده شدند.
2. در علم بارى تعالى وجود داشت كه پيامبر(صلى الله عليه وآله)به وسيله دعاى خويش حضرت على و حسنين را شامل اهل بيت مى كند خداوند آيه را موافق علمش فرستاد.
ب: ضماير مذكر به سبب رعايت لفظ «اهل» آمده اند چنان چه حضرت موسى خطاب به همسرش فرمود: (فقال لأهله امكثوا إنى انست ناراً لعلى اتيكم منها بخبر او جذوة من النار لعلكم تصطلون) در اين آيه ضمير «امكثوا» «اتيكم» «لعلكم» «تصطلون» مذكر هستند، در حالى كه مخاطبها فقط زن حضرت موسى(عليه السلام)بود، و لفظ اهل به ميان آمد. در اين آيه هم ضمير «عنكم» و «يطهركم» مذكر آورده شدند.
3. عن ابى هريرة عن البنى(صلى الله عليه وآله)قال من سرّه ان يكتال بالمكيال الأوفى اذا صلى علينا اهل البيت فليقل اللهم صل على محمد النبى، و ازواجه امهات المؤمنين و ذريته و اهل بيته كما صليت على آل ابراهيم انك حميد مجيد» در اين روايت اول همه را جزو اهل بيت قرار داد و ثانياً اهل بيته را به طور تخصيص بعد از تعميم آورد و اين در كلام عرب شايع است قال تعالى (من كان عدواً الله و ملئكته و جبريل و ميكال...).
خلاصه اين كه استدلال شيعه از حديث زيد براى اخراج امهات المؤمنين از زمره «اهل البيت» اصلا درست نيست. و همچنان كه در اين حديث ازواج جزو اهل بيت نيستند، منحصر ساختن اهل را در پنج تن نيز باطل مى گرداند، چرا كه يك جزء را قبول كردن و جزء ديگر را رد كردن صفات افرادى است كه قرآن آنها را به اين جمله «تؤمنون ببعض الكتاب و تكفرون ببعض» خطاب كرده است، يعنى دنباله آن حديث حضرت زيد(رضي الله عنه)اهل بيت را به جمله «من حرم الصدقة بعدٌ» و هم آل على و آل عقيل و آل جعفر و آل عباس(رضي الله عنه)تفسير كرده است حال آن كه اهل تشيع قايل به تفسير اهل بيت به اين وسعت نيستند.
[1]. مسند احمد، ج 6، ص 292.
[2]. همان، ص 296.
[3]. همان، ص 298.
[4]. صحيح مسلم، باب قصائل اهل البيت.
[5]. اسباب النزول، ص 26.
[6]. سوره احزاب، آيه 28.
[7]. همان، آيه 33.
[8]. همان، آيه 34.
[9]. سوره هود، آيه 73.
[10]. سوره طه، آيه 10.
[11]. سوره يوسف.
[12]. سوره حجر.
[13]. مستدرك، ج 3، ص 147.
[14]. همان، ص 146.
[15]. همان، ص 146.
[16]. رواه الجماعة ر.ك: نيل الاوطار، ج 2، ص 123.
ارسال شده در تاریخ 20/5/88

برزخ ازنگاه نقل وعقل

اثبات برزخ درآیات:
حیات برزخی عبارت است از آغازین لحظات زندگی آدمی در جهان دیگر وشروع فصل جدیدی اززندگی که با فراز ونشیب های فراوان همراه است.
دراین بخش برای اثبات حیات برزخی به سراغ ادله می رویم وبه اثبات آن ازدیدگاه عقل ونقل می پردازیم :
عالم برزخ ازدیدگاه قرآن درمسیر انسان به سوی لقای رب وقیامت قرارگرفته است و لازم است انسان آن را پشت سربگذرد تا آمادگی زندگی درجهان آخرت را پیدا کند . درقرآن کریم تنها دریک آیه خداوند صراحتا به لفظ برزخ اشاره فرموده اند ومنظور ازآن عالمی است که درسطور دیگر توضیح داده خواهد شد . همچنین آیات دیگری وجود دارد که به این عالم دلالت دارد واین موضوع با توجه به قرائنی است که ازآن آیات دریافت می شود.
اینک به بیان وشرح وبررسی آیاتی که باوضوح به این واژه ومفاهیم آن پرداخته اند می پردازیم . قرآن کریم میفرماید:
حتی اذا جاء احدهم الموت قال رب ارجعون – لعلی اعمل صالحا فیما ترکت کلا انها کلمه هو قائلها ومن ورائهم برزخ الی یوم یبعثون 1
تا زمانی که مرگ یکی ازآنان فرا رسد می گوید پروردگار من ! مرا بازگردان شاید درآنچه ترک کردم وکوتاهی نمودم عمل صالحی انجام دهم، به او می گویند چنین نیست .این سخنی است که او به زبان می گوید . واگر بازگردد برنامه اش همچون سابق است، وپشت سرآنها برزخی است تا روزی که برانگیخته می شوند.
انسان تا هنگامی که مرگش فرا نرسیده در غفلت بسر می برد وپس ازحضور مرگ ودرحالت احتضار ازخواب غفلت بیدار می شود .
دراین آیه مراد ازبرزخ که پیش روی مردگان است وتا روز قیامت مردگان درآن یا متنعمند ويا معذب ، همان عالم ونظامي است كه روح پس از جدايي از بدن مادي لاجرم به آن عالم منتقل مي شود وتا قيامت درآن باقي مي ماند.
آيه 100 سوره مومنون تنها آيه اي است كه فاصله ميان مرگ وقيامت را برزخ خوانده است. اين آيه كاملا صراحت دارد كه انسان پس ازمرگ داراي نوعي حيات وزندگي است كه درآن تقاضاي بازگشت به دنيا را مي كند .2
قالوا ربنا امتنا اثنتين واحييتنا اثنتين فاعترفنا بذنوبنا فهل الي خروج من سبيل3
آنها مي گويند پروردگارا ! ما را دو بار ميراندي ودو بار زنده كردي اكنون به گناهان خود معترفیم، آيا راهي براي خارج شدن از دوزخ وجود دارد ؟
اين آيه بيانگر حال كافران است كه تصور مي كنند چون خدا آنها رادوبار ميرانده ودو بار زنده كرده، آيا امكان گريز وخروج ازاين آتش براي ماهست ، دو مرتبه ميراندن ودو مرتبه زنده شدن ثابت نمي شود مگر با ثابت شدن عالم برزخ كه آدمي يكبار بدن او دردنياي خاكي میرانده شده وروح اودرقالب مثالي دربرزخ زنده مانده است .
پس از نفخه ممات تمام خلائق ازجن وانس چه در دنيا وچه دربرزخ مي ميرند وجز ذات احديت كسي باقي نمي ماند. در اين هنگام جنبنده اي زنده نخواهد ماند، حتي برزخيان نيز مرده اند واين بار دفعه دوم مردن حقيقي آدمي است . كه بعد ازآن روز رستا خيز بانفخه حيات درصور، همگي را براي ورود به صحنه قيامت وحساب اعمال خود زنده مي نمايد واين بار دوم زنده شدن است .4
الناریعرضون علیها غدوا وعشيا ويوم الساعه ادخلوا آل فرعون اشد العذاب.5
عذاب آنها آتش است كه هرصبح وشام برآن عرضه مي شوند تا روزي كه قيامت برپا مي شود . دستور مي دهد آل فرعون را درسخت ترين عذابها وارد كنيد.
روشن است كه آتش فوق كه درآيه به آن اشاره شده است وبرآل فرعون صبح وشام عرضه مي شوند در عالم برزخ است. زيرا درپايان آيه، مجازات آنها درقيامت به طور جداگانه آمده است ، ولذا غالب مفسران اين آيه رابه عالم برزخ وعذاب قبر تفسير كرده اند .
درمورد عذاب بررخي آل فرعون قرآن كريم مي فرمايد، آل فرعون هرصبح شام برآتش عرضه مي شوند . درمورد عذاب اخروي آنها مي فرمايد : دستورداده مي شود آنها را داخل شديدترين عذاب كنند، ازتفاوت اين دو تعبير چنين استفاده مي شود كه دربرزخ آل فرعون آتش دوزخ رااز دور مشاهده مي كنند وناراحت مي شوند ودرعالم قيامت ازنزديك با آن آتش فروزنده عذاب مي كشند واين مجازات دربرزخ، صبح وشام است ودرقيامت مستمر ودائم با آن دمساز هستند .
حديثي كه ازپيامبر (صلی الله علیه واله) دراين زمينه نقل شده است وبه وضوح اين معني را تاييد مي كند پيامبراكرم (صلی الله علیه واله) میفرمايند:
ان احدكم اذا مات عرض عليه مقعده بالغداه والعشي ان كان من اهل الجنه فمن الجنه وان كان من اهل النار فمن الناره يقال هذا مقعدك حين يبعثك الله يوم القيامه 6
هنگامي كه يكي ازشما ازاين دنيا برود جايگاه اوصبح وشام به اوعرضه ونمايش داده مي شود اگرازاهل بهشت باشد ،جايگاهش دربهشت، واگر از اهل دوزخ باشد جايگاهش در دوزخ است وبه او گفته مي شود اين جايگاه تو است هنگامي كه خداوند تورا درقيامت مبعوث مي كند.تهیه و تنظیم : گروه اینترنتی نیک صالحی
ارسال شده در تاریخ 7/5/88

آيا خلافت و خلفا به وسيله امامان اهل بيت تأييد شده است



گاهی برخی افراد به خاطر آن که دلیلی پیدا نکردند به پرسش هایی رو می آورند که به ظاهر عوام پسند است اما هرکسی که مقداری اطلاع داشت باشد متوجه می شود که پرسش ها برای فرار از حجت و دلیل است . در اینجا به توضیح بیشتر می پردازیم . سوال این است که: آيا نامگذارى برخى از اسامى فرزندان امامان اهل بيت به نام خلفا دليل بر تأييد و يا ارتباط صميمانه دارد؟آيا خلافت و خلفا به وسيله امامان اهل بيت تأييد شده است، به عبارت ديگر آيا روايت صحيح بر تأييد خلفا وجود دارد و يا سيره گفتارى و عملى آنان حقيقت ديگرى را اثبات مى‏كند؟در يك نگاه به روش ائمه اهل بيت اين حقيقت روشن مى‏گردد كه مسئله خلافت، آن گونه كه اهل سنت استدلال مى‏كند مورد تأييد نبوده است به چند دليل: 1. سيره عملى حضرت على (ع)در روايات شيعه و اهل سنت به خوبى روشن مى‏سازد كه خلافت مورد تأييد نبوده است، به طور نمونه روايتى كه از صحيح بخارى نقل شد به صراحت مى‏گويد: حضرت على(ع)تا شش ماه بيعت نكرد، چرا بيعت نكرد؟ اگر خلافت خلفا مورد تأييد بود چرا از روز نخست اظهار وفادارى نفرمود؟ افزون بر اينكه در همين روايت آمده است: وقتى ابوبكر نزد حضرت آمد حضرت فرمود: نحن نرى لنا حقاً و فرمود:استبددت علينا ، ساير ائمه اهل بيت نيز همان روش حضرت على را در عمل و رفتار داشتند كه در جاى خود به اثبات رسيده است .از اين رو دلايل كسانى كه مى‏گويند خلافت مورد تأييد ائمه نبوده به واقعيت نزديك‏ترمى‏باشد. البته در علت بيعت آن حضرت پس از شش ماه در نهج البلاغه نامه 62 پاسخ مى‏دهد: فامسکت یدی ، حتی رأیت راجعةالناس قد رجعت عن الاسلام ،یدعون الی محق الدین محمد فخشیت ان لما انصر الاسلام و اهله ان اری فیه ثلمااو هدماَ... از بیعت خود داری کردم تا هنگامى كه ديدم گروهی از دين اسلام بر مى‏گردند و می خوهند دين اسلام را نابود سازند پس ترسیدم که اگر اسلام و طرفدارانش را یاری نکنم رخنه ای در آن بینم یا شاهد نابودی آن باشم که در این صورت مصیبت آن بر من سخت تر از رها کردن ولایت و حکومت بر شمااست که کالای چند روز دنیاست . 2. در نهج البلاغه سخنرانى‏هاى فراوانى از آن حضرت وجود دارد كه خلافت و خلفا را به شدت مورد انتقاد قرار داده‏اند نظير: خطبه شقشيه، علاقه‏مندان مى‏توانند براى آگاهى بيشتر به كتاب »روابط امام على(ع)و خلفا به روايت نهج البلاغه« مراجعه نمايند. افزون بر آنچه گفته شد يك سؤال اساسى وجود دارد كه مسئله امامت و جانشينى پيامبر از جايگاه بسيار مهمى برخوردار مى‏باشد به گونه‏اى كه نه عقل و نه عقلا مى‏توانند بپذيرند كه پيامبر خاتم با آن عظمت و احاطه علمى كه نسبت به آينده و اختلاف صحابه داشته‏اند، امت خود را سرگردان و در اختلاف قرار دهند. بنابراين محال است كه پيامبر اكرم از اين مسئله مهم غفلت كنند. بدين جهت زير سؤال بردن صحابه بهتر است از زير سؤال بردن پيامبر، زيرا پيامبر اسلام، معصوم است و امكان ندارد كه از چنين مساله مهمى غفلت نمايند. پس اشتباه و مخالفت صحابه موافق با حق است. شيعه مى‏گويد: نه تنها عقلا اين واقعيت امامت را پذيرفته‏اند، بلكه پيامبر اكرم نيز هيچ كوتاهى نداشته‏اند و در موارد گوناگون برنامه پس از خود را به امت رسانده‏اند و گروهى از امت با اجتهاد به رأى خويش تغيير دادند. بنابراين مساله بيعت و همكارى ائمه اهل بيت با خلفا براى پيشرفت اسلام در برابر دشمنان قسم خورده و براى دورى از اختلاف و نزاع بوده است، زيرا پيامبر اسلام بر اين روش تأكيد و آن حضرت را توصيه نمودند كه دست به شمشير نبرد، از اين رو كنار نشستن حضرت على(ع)و بلكه گاهى همكارى كردن، دليل بر تأييد نمى‏باشد. تريخ به خوبى اين مطلب را روشن ساخته كه حضرت على نه دست به شمشير برد و نه در هيچ يك از جنگ‏ها در زمان ابوبكر و عمر شركت نمود در حالى كه در زمان پيامبر همواره در صف مقدم جنگ‏ها حضور داشتند. آيا حضور پيدا نكردن حضرت در جنگ‏ها در دوران خلافت خلفا دليل بر تأييد است يا بر مخالفت ؟ بنابراين با دلايل قوى عقلى و نقلى جايى براى طرح نام گذارى،ازدواج و شجره نامه باقى نمى‏ماند. تعجب است كه برخى دلايل عقل و نقل را كنار گذاشته و مى‏گويند: هيچ گونه اختلافى وجود نداشته است. و يامى گويند كه دعوا و اختلاف بين حضرت زهرا و ابوبكر و عمر ساختگى است. آيا بااين رواياتى كه از منابع اهل‏سنت بيان شد مى‏توان ساختگى دانست؟ آيا ساختگى اين روايات به معناى ساختگى كتاب‏هاى مهم خود اهل سنت نمى باشد؟روشن است كه برادران اهل سنت بايد براى حفظ خلافت، اين روايات را انكار و در كنار آن مساله ازدواج با ام‏كلثوم و مانند آن را مطرح كنند، درصورتى كه دلايل قوى كه بيان شد جايى براى طرح اين بحث‏ها باقى نمى‏گذارد.اما مطلب دوم ، اولاً ازدواج عمر با ام كلثوم ثابت نشده است برخى از علما مانند شيخ مفيد كه از علماى بزرگ شيعه است آن را انكار نموده و مى‏گويد: نواصب و مخالفان اهل بيت اين روايت را نقل كرده‏اند.ثانياً در روايات اهل سنت اين ازدواج به گونه‏هاى مختلف نقل شده كه افزون بر ساختگى بودن آن، چهره خليفه دوم را خدشه دار مى‏سازد زيرا در يك روايت آمده است: وقتى ام كلثوم نزد عمر چيزى را برد بدون آن كه عقدى محقق شده باشد دست به ساق پاى او زد،ام كلثوم ناراحت شد و نزد پدر آمد و عرض كرد مرا نزد آدم خشنى فرستادى.آيا دست زدن به نامحرم بدون صيغه عقد جايز است ؟ثالثاً طبرى نقل مى‏كند كه خليفه دوم براى خواستگارى دختر ابوبكر به نام ام كلثوم رفت و او جواب منفى داد و علت آن را خشن بودن عمر دانست)تاريخ طبرى جلد 3، صفحه 270) پس از فوت ابوبكر و ازدواج اسماء با حضرت على(ع)، دو فرزند ابوبكر به نام محمد و ام كلثوم تحت تكفل حضرت على(ع) قرار گرفتند و عمر مجدداً خواستگارى ام كلثوم را از حضرت على (ع)نمود، آن حضرت مخالفت كرد ولى پس از اصرار و تهديد خليفه اين وصلت انجام گرفت .اين است جريان ازدواج عمر با ام كلثوم. بنابراين با توجه به رواياتى كه گفته شد و اين كه يك حادثه تاريخى علل و انگيزه‏هاى گوناگونى مى‏تواند داشته باشد، قبول اين حادثه تاريخى نياز به دليل دارد و به صرف اين كه برخى از كتاب‏ها نقل كرده‏اند نمى‏توان اعتماد نمود به ويژه آن كه عده‏اى انكار كرده‏اند و روايات نيز با هم متعارض مى‏باشد. از اين رو اين ازدواج با واقعيت‏هاى تلخ تاريخى كه پس از پيامبر پديد آمد و در روايات فراوانى بیان شده است ، قابل قبول نيست. رابعا، بر فرض كه تحقق اين ازدواج صحت داشته باشد،دليل بر تاييد خلفا نمى‏باشد، زيراازدواج مى‏تواند انگيزه‏هاى فراوانى داشته باشد.برخى ازدواج ها با تطميع و برخى با تهديد و برخى ازدواج‏ها با انگيزه نزديك شدن به چهره‏هاى صاحب نفوذ و معنوى انجام مى‏شود، برخى براى سرپوش گذاشتن خطاو اشتباهاتى است كه اگر درميان مردم پخس شود آبرو و حيثيت او از بين مى‏رود و حكومت او در معرض خطر قرار مى‏گيرد. فلسفه ازدواج دختر مامون با امام جواد چه بوده است؟ آيا غير از اين بوده كه به مردم بگويد كه بنى عباس با اهل بيت پيامبر هيچ مشكلى نداشته‏اند؟ آيا امام جواد با اين ازدواج، خلافت و همچنين ظلم و ستم مامون را تاييد كرده است يا به خاطر تهديد مامون چاره‏اى جز پذيرش اين ازدواج نبوده است؟ هر ازدواجى را نمى‏توان دليل بر قبولى طرف دانست چنان كه بيشترازدواج‏هاى پيامبر اسلام نيز براى جذب طوايف وسران قبايل و يا براى بيان احكام شرعى بوده است . اما مساله نام گذارى فرزندان به نام خلفا، هر جامعه‏اى داراى آداب و رسومى است كه آن آداب و رسوم را جامعه ديگر نمى‏پذيرد. در ميان عرب‏ها آدابى است كه عجم آن را نمى‏پذيرد . نام گذارى در هر قوم و قبيله‏اى وجود دارد، هر پدرى نامى را كه براى فرزندان خودش برمى‏گزيند، انگيزه و هدف خاصى را مورد توجه قرار مى دهد، گاهى نامى وجود دارد كه در بين گروهى خوب و پسنديده است مانند نام‏هاى ايرانى نظير: جمشيد، داريوش و... در صورتى كه عرب‏ها اين نام‏ها را نمى‏پسندند و در ميان عرب‏ها نام هايى مانند: خالد، مالك، شمر، عدى، بكر، عمر، عثمان، معاويه، يزيد و امثال اين‏ها مرسوم است كه اين نام‏ها در ميان عرب‏ها معروف مى‏باشد. و از سويى اين نام‏ها اختصاص به يك فرد نداشته است بلكه مصاديق فراوانى در ميان عرب‏ها داشته است و اين افراد از نظر خوبى و بدى متفاوت بوده اند، برخى از اين افراد انسان‏هاى شجاع و قوى و برخى ديگر ترسو، برخى انسان‏هاى عالم، برخى جاهل بوده است اگر نامى را برگزيده شد كه يك فرد آن عالم و فرد ديگر آن جاهل بود به معناى آن نيست كه افراد جاهل را دوست داشته است و جهل را تأييد كرده‏است ؟ از مصداق‏هاى معروف این نام ها خلفاى ثلاثه مى‏باشند. از اين رو كسانى كه نام فرزندان خود را به اسامى خلفا گذاشته‏اند نه به خاطر اين بوده كه خلفا داراى اين نام‏ها بوده‏اند و اختصاص به آنان داشته است بلكه به خاطراين بوده كه اين نام‏ها درميان عرب‏ها مرسوم و رايج بوده است و نام گذارى فرزندان اهل بيت در اين راستا بوده است و هيچ حكايت و دلالتى بر قبولى يك جريان نيست. بنابراين استدلال به اين گونه رفتارها حكايت از نداشتن دليل بر اثبات خلافت است. افزون بر اين آيا نام گذارى از همكارى و مشاوره با خلفا ويا بيعت (در صورتى كه ثابت شده باشد) بالاتر بوده است كه حضرت امير (ع)با خلفا همكارى و مشاوره داشته است؟ پس نه همكارى دلالت بر تأييد خلافت دارد و نه بيعت، زيرا در كنار اين امور افزون بر دلايل قوى، برای حفظ اسلام و پرهیز از اختلاف بوده است و در تعارض دو دليل بايد دليل قوى را برگزيد. بدیهی است كه دليل مخالفت و عدم تأييد خلفا هم در منابع اهل سنت وجود دارد و هم در منابع اهل‏تشيع.نویسنده حسين رجبي .سایت نجمالهدی
ارسال شده در تاریخ 1/5/88