عقاید فرقه وهابیت

براى شناخت وهابيت و آگاهى از خطرات آنها نسبت به دين اسلام، بايد اين مسلك انحرافى را از زواياى مختلف مورد مطالعه قرار دارد، از جمله: نحوه پيدايش و بوجود آمدن آن، و طرز تفكر آنان نسبت به دين و اولياى الهى و شعائر اسلامى، عملكرد آنها در حوزه اجتماع وسياست و...الف) مسلك وهابيت، منسوب به محمد عبدالوهاب نجدى است و علّت اين كه آن را به خود شيخ محمد نسبت نداده‏اند و نگفته‏اند «محمديه» به جهت اين بوده است كه مبادا پيروان اين مذهب، نوعى شركت در نام پيامبر را پيدا كنند.محمد بن عبدالوهاب، در سال 1115 ه.ق در شهر «عيينه» چشم به جهان گشود. از كودكى به كتاب‏هاى تفسير، حديث و عقايد، علاقه داشت و از همان دوران جوانى، اعمال مذهبى مردم «به خدا» را زشت مى‏شمرد، وى به مدينه رفت و در آن جا توسل مردم به پيامبر(ص) را ناپسند شمرد. محمد بن عبدالوهاب، بعد از مرگ پدر، افكار و عقايد خود را ـ كه قبلاً از سوى ابن تيميه و شاگردش ابن قيم پى‏ريزى شده بود ـ اظهار نمود به تبليغ و ترويج و رسميت دادن آن همت گماشت.ب) وهابيان معتقدند: هيچ انسانى، نه موحد است و نه مسلمان؛ مگر اين كه امورى را ترك كند. اين امور عبارت است از:1. به وسيله هيچ يك از رسولان و اوليا، به خداوند توسل نجويد. و در صورت توسل در راه شرك گام نهاده و مشرك مى‏باشد؛2. زائران به قصد زيارت به آرامگاه رسول خدا نزديك نشوند و بر قبر آن حضرت دست نگذارند و در آن جا دعا نخوانند و نماز نگذارند و ساختمان و مسجد بر روى قبر نسازند؛3. از پيامبر(ص) طلب شفاعت نكنند؛4. زيارت قبور و ساختن گنبد و بارگاه براى آنان، شرك است؛5. وهابيان بر اين باورند كه مسلمانان، در طى روزگار از آيين اسلام منحرف شده‏اند؛6. هر گونه مراسم تشييع جنازه و سوگوارى حرام است.و امثال اين موارد كه در اين مجال نمى‏گنجد. براى آگاهى بيشتر در اين زمينه بايد كتاب‏هاى مربوطه را مطالعه كرده اين منطق خشك و بى‏پايه، در تقابل با منطق وحى قرار دارد، چرا كه قرآن در موارد ياد شده نظرات صريحى و مخالف وهابيان دارد:1. قل لا اسئلكم عليه اجرا الا المودة فى القُربى، (شورى، آيه 23).يكى از مصاديق ابراز علاقه به خاندان رسالت و اهل بيت و ذى القرى، قبرهاى آنان و تعمير آنها است. اين راه و رسم در ميان ملت‏هاى جهان وجود دارد و يك نوع سنّت عرفى به حساب مى‏آيد.2. ... فقالوا ابنوا عليهم بنيانا... قال الذين غلبوا على امرهم لنتخذّن عليهم مسجدا، (كهف، آيه 21).هنگامى كه وضع اصحاب كهف بر مردم آن زمان روشن شد و مردم به دهانه غار آمدند، درباره مدفن آنان دو نظر ابراز داشتند. آيه شريفه متذكر آن مى‏شود انتقاد يا لحن اعتراضى نسبت به نظر آنها ندارد. با توجه به آيه شريفه، هرگز نمى‏توان تعمير قبور اولياى الهى و صالحان راعملى حرام و يا حتى مكروه قلمداد كرد، بلكه آيه شريفه، به نوعى تشويق مى‏كند كه براى بزرگداشت اوليا و صالحان و حفظ قبرهاى آنان، بايد كوشا بود.3. و استغفر لذنبك و للمؤمنين، (محمد، آيه 19).4. وصلّ عليهم ان صلاتك سكن لهم، (توبه، آيه 103).5. و لو انهم اذ ظلموا انفسهم جاءوك فاستغفروا الله و استغفر لهم الرسول لوجدوا الله توابا رحيما، (نساء، آيه64).اين آيات بيانگر اين است كه طلب آمرزش پيامبر در حق افراد، كاملاً مؤثر و مفيد مى‏باشد. و موضوع شفاعت پيامبر(ص) و دعاى آن حضرت، نه تنها در آيات صريح؛ بلكه در احاديث عامه و خاصه و سيره صحابه نيز مشهود است.براى آگاهى بيشتر در اين مورد ر.ك:1. صحيح مسلم، ج 1، ص 542. صحيح بخارى، ج 13. سنن ترمذى، ج 4، ص 42 (باب ما جاء فى شأن الصراط)4. مناقب ابن شهر آشوب، ج 1، ص 125. شفاعت در قلمرو عقل و قرآن و حديث، استاد جعفر سبحانىج. وهابيان قائل به جنگ با ديگر فرقه‏ها و مذاهب اسلامى هستند و مدعى‏اند كه يا بايد به آيين وهابيت در آيند و يا جزيه دهند. آنان مخالف خود را متهم به كفر و شرك مى‏كنند و اموال، نفوس و ناموس و ديگران را حلال مى‏دانند. خلاصه اين كه آيات قرآنى وارده درباره شرك و كفر را، بر مسلمانان مخالف خود منطبق مى‏كنند. و اين بزرگ‏ترين ضربه به پيكر جامعه اسلامى و مسلمانان است، (تاريخ اديان و مذاهب جهان، مبلغى آبادانى، ج 3، ص 1432).با اين تفكر بسته و خشك وهابيت بود كه وقتى كه سعودى‏ها (در سال 1344 هجرى قمرى) بر مكه و مدينه و اطراف آن تسلّط يافتند، مشاهده متبرك بقيع و آثار خاندان رسالت و صحابه پيامبر را شكستند و از بين بردند، (الذريعه، ج 8، ص 261؛كشف الارتباب، ص 60 ـ 56).براى عملكرد و كارهايى كه وهابيت در حوزه اجتماع و سياست انجام داده‏اند و نگرش آنان نسبت به مسائل اجتماعى، بايد به كتاب‏هاى تاريخى مراجعه كرد. چهره خشن و متعصب وهابيت، در عرصه سياست، حكومت و مردم‏دارى، همان بود كه طالبان را در عمر موقت سياسىخود در كشور افغانستان به منصه ظهور رساندند. خون مردم مسلمان را بى محابا به زمين ريختند. عرض و ناموس مسلمانان را هتك كردند. و از اسلام يك چهره زشت، خشن و عقب مانده براى جهانيان ترسيم نمودند.بنابراين وهابيت، هم در نحوه پيدايش و انعقاد تفكّر، مبغوض علماى فرقه‏هاى مختلف مسلمين بوده است و هم در نگرش نسبت به مسائل دينى مورد رد عالمان قرار گرفته است. حتى اولين كتابى كه در رد وهابيت نگاشته شده الصواعق الالهيه فىالرد على الوهابيه» به وسيله برادر محمد بن الوهاب (سليمان بن عبدالوهاب) نوشته شده است.در عرصه سياست نيز جاده صاف كن دشمنان دين و اسلام بوده‏اند؛ اين آيين و مسلك، ساخته و پرداخته خود انگليسى‏ها مى‏باشد و چه ضربه و ضررى محكم‏تر و بيش از اين بر اسلام و مسلمانان مى‏توان تصور نمود.در اينجا به چند عواملي از فعاليت وهابيت اشاره مي کنيم:چند عامل را مي توان در ارتباط با گسترش اين فرقه نام برد:1. تشديد فعاليت هاي تبليغاتي و فرهنگي وهابيت در داخل ايران و حوزه هاي مسلمان نشين خارجي (نظير حوزه قفقاز، بالكان و ساير كشورهاي مجاور ايران) كه آمادگي براي تأثيرپذيري از انقلاب اسلامي ايران مشاهده مي شود، وهابيت به عنوان جرياني انحرافي در جهان اسلام و و ابسته به استعمارگران، وظيفه جلوگيري از تداوم و گسترش جريان اسلام گرايي اصيل _ كه به دنبال پيروزي انقلاب اسلامي در سطح جهاني در حال پيشرفت است_ را بر عهده داشته و از اينرو تخريب و ايجاد تزلزل در مباني فكري و اعتقادي شيعيان به عنوان محور اصلي اين جريان را دنبال مي نمايد. از اين رو در سالهاي اخير در جهت همسويي با تهاجم فرهنگي و نظامي آمريكا عليه كشورهاي اسلامي و به خصوص ايران، فعاليت هاي تبليغي خود را در ايران توسعه بخشيده است. البته در مقابل اين تهاجم حوزه هاي علميه و نظام اسلامي، اقدامات و تدابير امنيتي و فرهنگي مناسبي _هر چند ناكافي_ اعمال نموده اند.2. وهابيت به دليل افکار اعتقادي خاصي که در باب شفاعت، توسل، شرک و مانند آن دارد در تعارض کامل با مذهب شيعه است؛ هر چند که اکثريت فرقه هاي اهل سنت با تفکرات اين گروه مخالفند از اين رو گروه ياد شده همواره در تلاش است تا با تبليغات سازمان يافته (اعم از کتاب، مقاله، سخنراني و مانند آن) بيشتر شيعه را بکوبد.3. خطر بزرگتر اين گروه، روش هاي دور از منطق اسلامي است که در برخورد با دنيا پيش گرفته است از جمله: ظهور گروه طالبان و القاعده (به رهبري ملاعمر و اسامه بن لادن) است که سبب بهانه جويي غربي ها شد که مسلمانان را به تروريسم و خشونت و مخالف تمدن معرفي کنند تا جايي که دست قدرت هاي استعماري غرب به خصوص آمريکا را در منطقه باز گذاشته و زمينه دخالت هاي نظامي و سياسي آنان در کشورهاي اسلامي فراهم ساخته، افغانستان و عراق دو نمونه بارز اين دخالت ها به شمار مي آيند.براى مطالعه و تحقيق پيرامون وهابيت، كتاب‏هاى معرفى شده ذيل را مطالعه نماييد:1ـ آيين وهابيت جعفر سبحانى2ـ برگى از جنايات وهابى‏ها مرتضى رضوى ترجمه: ضيايى3ـ وهابيان على اصغر فقيهى4ـ آيا اين است اسلام واقعى ابوالفضل حسينى5ـ فتنه وهابيت زينى دهلان ترجمه: همتى6ـ نقدى بر انديشه وهابيان موسوى قزوينى ترجمه: طارمى7ـ تحليلى نو بر عقايد وهابيان حسن ابراهيمى8ـ فرقه وهابى و پاسخ به شبهات آنها قزوينى ترجمه: دوانى9ـ نقد و تحليلى پيرامون وهابيگرى همايون همتى10ـ اشتباه بزرگ وهابى‏ها عيسى اهرى11ـ پيشينه سياسى فكرى وهابيت درّى12ـ تاريخ مكه هادى امينى ترجمه: آخوندى13ـ ترجمه كشف الارتياب، ج 4 علامه سيد محسن امين ترجمه: تهرانى14ـ سخنى چند با موحدين مصطفى نورانى15- وهابيت آيت‏الله جعفر سبحانىنقل از سایت پرسش وپاسخ
ارسال شده در تاریخ 5/6/88

جريان شناسي وهابيت در کفتگو با آقاي دکتر عصام عماد

محمد بن عبدالوهاب در يک خانواده مذهبي به دنيا آمد و زندگي کرد. پدرش از علماي برجسته حنبلي بود. برادر او نيز از علماي درجه يک عصر خود بود. زندگي کردن در خانواده‌اي محمد بن عبدالوهاب که همه عالم بودند. اولين مسأله‌اي که محمد بن عبدالوهاب بيان کرد، مسأله توحيد بود. او معتقد بود که توحيد اثنا عشري‌ها، ماتريدي‌ها و اشعري‌ها غير از توحيد پيامبران است و مسلمانان با گذشت زمان از توحيدي که پيامبران معرفي کرده‌اند، منحرف شده‌اند و بعد هم مسايلي، مانند شفاعت، استغاثه، توحيد الوهيت به معناي توحيد ربوبيت را مطرح کرد و گفت: همه مسلمانان معتقدند که علت بعثت حضرت رسول (ص) همان توحيد الوهيت بوده است.اين جريان ادامه داشت تا اينکه سيد قطب ظاهر شد. سيد قطب شاعر و تخصص او ادبيات، نمايش‌نامه نويسي و نقد ادبي بود؛ اما تخصص او علوم اسلامي نبود و حتي عليه اسلام هم کتاب نوشته بود. وي در سن 45 سالگي با اسلام آشتي کرد و مسلمان شد. سيد قطب مي‌گفت چون من کافر و ضد اسلام بوده‌ام و کتاب‌هايي عليه اسلام نوشته‌ام، روز تولد من همان روزي است که به اسلام گرديدم.به زودي بزرگان وهابيت متوجه خطر تفکرات سيد قطب شدند. بزرگان وهابيت، مانند شيخ ربيع مدخلي، شيخ سليمان عوده، شيخ عثيمين، شيخ بن باز، شيخ مقبل وادعي گفتند قبلاً توحيد محمد بن عبدالوهاب در سراسر جهان مطرح بوده است و سيد قطب کتابي بر ضد وهابيت ننوشته و اصلاً شايد کتاب‌هاي محمد بن عبدالوهاب را نديده باشد، ولي او به تفسير آيات توحيدي پرداخته و بنا به گفتة آقاي ربيع مدخلي هرکس که کتاب تفسير قرآن ايشان را خوانده، ضد وهابيت شده است. اين واقعيتي است که من و دوستانم که قبلاً وهابي بوديم، اين مسأله را تجربه کرده‌ايم و واقعاً عمل سيد قطب خنثي کردن توحيد وهابيت است.در هنگام اعدام از سيد قطب پرسيدند که شما جاهليت عرب را در قرن بيستم مطرح کرديد، مگر در عربستان توحيد نيست؟ سيد قطب خنديد و گفت: اين توحيد صحرايي و بدوي است نه آن توحيدي که پيامبر (ص) براي آن فرستاده شدند!پس از آن حکومت عربستان دچار يک اشتباه بزرگ شد و به محمد، برادر سيد قطب که متأثر از تفکرات او بود، اجازه تبليغ و بسط تفکرات سيد قطب را در کشور عربستان داد و او هم تفکرات سيد قطب را به سراسر جهان منتقل و پخش کرد.محمد قطب داراي 60 تأليف است و او نيز همچون برادرش در مصر محکوم به اعدام بود، ولي با رفتن جمال عبدالناصر از اعدام رهايي و از مصر اخراج شد. به علت مشکلات دو کشور مصر و عربستان و از آنجا که حکومت مصر مخالف پادشاهي بود، عربستان از محمد قطب استقبال کرد و قصه از اينجا شروع شد. ربيع مدخلي که بزرگ‌ترين مورخ وهابيت در قرن بيستم است، مي‌گويد: بزرگ‌ترين اشتباه وهابيت استقبال از محمد قطب بوده است. محمد قطب فردي آرام و متفکر بود و در مقايسه با سيد قطب که کمي تندرو بود او همان فکر را با نرمش و ملايمت مطرح مي‌کرد. با ورود محمد قطب به عربستان، ربيع مدخلي متوجه خطر محمد قطب شد و به حکومت عربستان هشدار داد که اگر محمد قطب در اين کشور بماند، تفکرات محمد بن عبدالوهاب نابود خواهد شد، ولي آن‌ها متوجه نشدند و به اين مسأله اهميت ندادند، هر چند محمد قطب را در مدينه محصور کرده بودند.نظر سيد قطب در مسأله توحيد درست برخلاف محمد بن عبدالوهاب بود، هرچند آن را آشکارا به زبان نياورده بود. او معتقد بود که نبايد توحيد فقط در حد مسايل مربوط به قبرستان مطرح شود.بنا به تعبير غزالي مصري، بيشتر توحيد محمد بن عبدالوهاب به قبرستان پرداخته است و نقل مي‌کند که در الجزاير پيروان نظريات محمد بن عبدالوهاب در قبرستان عمليات انتحاري انجام مي‌دهند و قبور را از بين ببرند. در يمن هم همين کار تکرار شد و مورد تمسخر قرار گرفتند که مسلمانان در قدس و لبنان عمليات انتحاري انجام مي‌دهند و وهابيان در قبرستان!سيد قطب توحيد القصور و توحيد القبور را مطرح کرد و همه چيز از اينجا شروع شد. او مي‌گفت پيامبران توحيد قبور را مورد توجه خود قرار نداده‌اند. حضرت موسي (ع) که به مصر آمد در آنجا اماکن متبرکه خيلي زياد بود، ايشان مسأله توسل، استغاثه و شفاعت را مطرح نکردند، بلکه جهت اصلي توجه خود را مبارزه با فرعون قرار داد. اگر منظور از بعثت پيامبران توحيد قبور بود، پس چرا قرآن و حتي سيرة پيامبران بر اين مدعا دلالت ندارد؟سيد قطب استدلال مي‌کند که وقتي از يکي از سرداران اسلام در جنگ قادسيه و هنگام فتح ايران مي‌پرسند، براي چه به اينجا آمديد؟ نگفت براي تخريب حرم‌گاه‌ها! در صورتي که در ايران آن روز و در آيين زرتشت اماکن متبرکة‌ زيادي وجود داشته و مسأله استغاثه و توسل مطرح بوده است، بلکه پاسخ آن‌ها اين بود که جئنا لنخرج العباد من عباده العباد الي عباده رب العباد. سيد قطب توحيد قبور را توحيد پادشاهان معرفي کرد. چون آنان واقعاً عاشق توحيد قبور بودند.با گذشت زمان تفکرات سيد قطب مطرح شد و ربيع مدخلي به ابعاد اين مسأله پي‌برد. او مي‌گفت: هر کس اول کتاب سيد قطب را بخواند و سپس کتاب محمدبن عبدالوهاب را بخواند، مسخره مي‌کند و مي‌گويد کتاب‌هاي محمد بن عبدالوهاب بار علمي ندارد.يکي از کساني که نزد محمد قطب درس مي‌خواند، سلمان عوده بود. او در وهابيت، مثل شهيد بهشتي براي شيعيان است! سلمان عوده از توحيد محمد بن عبدالوهاب به نام توحيد صحرايي و بدوي ياد مي‌کرد. اين تعبير در سراسر عربستان، يک انقلاب به وجود آورد.مسأله به آنجا رسيد که برخي در داخل عربستان مطرح کردند که شخص سني مذهب اگر توحيد و عقايد محمد بن عبدالوهاب را بررسي کند، مي‌گويد اينجا بحثي از توحيد نيست. اينجا بحث قبرستان، توسل و استغاثه است. طبيعي است که به سراغ کتاب‌هاي ديگران برود. تا آنجا که برخي به طعنه گفتند: شايد مادر محمد بن عبدالوهاب، او را در قبرستان به دنيا آورده که اين قدر از قبرستان صحبت مي‌کند!عامل ديگري که باعث شده تفکرات محمد بن عبدالوهاب زير سؤال برود، برادر ايشان سليمان بن عبدالوهاب بود. سليمان که برادر بزرگ محمد است، فردي حنبلي مذهب با گرايش‌هاي صوفيانه و به اعتراف خود وهابيان از محمد بن عبدالوهاب عالم‌تر بود.از طرف ديگر او عاشق محمد بن عبدالوهاب بود؛ يعني اگر بگويند شيعيان که بر ضد محمد بن عبدالوهاب کتاب نوشته‌اند از سر دشمني بوده است؛ يا اگر صوفي‌ها عليه او کتاب نوشته‌اند، شايد به دليل دشمني بوده (چون سران صوفيه را به عنوان بت معرفي کرده بود)، ولي در مورد سليمان نمي‌توان اين حرف را زد؛ او براساس برادري بر ضد برادر خود کتاب نوشته و مسايلي منبايي مطرح کرده است. سليمان ابتدا به برادر خود نامه‌هايي خصوصي فرستاد و در آن‌ها به او تذکر داد که وي مشکلات فکري دارد و سپس در ردّ او کتاب نوشت که اين مسأله براي وهابيان خيلي گران تمام شد.محمد بن عبدالوهاب بر اساس مبناي فکري دو شخصيت تربيت شده است: يکي ابن تيميه و دومي ابن حنبل.سليمان بارها تکرار کرد که او و محمد هر دو کتاب‌هاي اين دو را خوانده، ولي برداشت او و برادرش با هم متفاوت بوده است. وي معتقد بود که محمد آن متون را به طور کامل متوجه نشده است.شيخ محمد غزالي مصري اين مسأله را ثابت کرده و روي اين نکته انگشت گذاشت که ابن تيميه از لحاظ علمي خيلي بالاتر از محمد بن عبدالوهاب بوده، چرا که علوم مختلفي همچون کلام، منطق و فلسفه را خوانده بود. از طرف ديگر او در شهري زندگي مي‌کرده که توسل و استغاثه به شکلي افراطي مطرح بود. چرا که در آنجا بزرگان حضور داشتند و ابن عربي نيز در آن شهر دفن است. با اين همه ابن تيميه به کشتن شيعيان و صوفيان فتوا نداد.سليمان از اين مسأله استفاده کرد و به برادر خود گفت که تو مخالف ابن تيميه هستي! چرا که او هيچ موقع کشتن شيعيان و صوفيان را مطرح نکرد و به مناطق مسلمانان حمله نبرد، در صورتي که تو حمله کردي و کشتن آن‌ها را جايز مي‌داني.وهابيان مي‌گويند که شايد پس از کتاب‌هاي شيعيان و سيد قطب، کتاب‌هاي سليمان بيشترين اثر را در اطرافيان محمد بن عبدالوهاب گذاشته است. چالش ديگر وهابيت آن است که متفکري سني مذهب به نام محمد سعيد رمضان البوطي کتابي مبنايي با نام «السلفيه مرحله زمنيه مبارکه لا مذهب اسلامي» نوشت که وهابي‌ها مي‌گفتند؛ اين کتاب بعد از کتاب‌هاي سيد قطب و سليمان بيشترين لطمه را به وهابيت زد؛ زيرا نويسنده باز يک سني مذهب بود که ثابت کرد اصلاً سلفيه مذهب نيست، بلکه صرفاً يک روش است. و اين روشي است که مي‌توان در هر دين و مذهبي از آن استفاده کرد و اصلاً نام‌گذاري يک آيين به نام سلفيه بدعت است.انتقاد ديگر او اين بود که روش وهابيان با روش عالمان سلف مخالف است و از طرف ديگر در بين خود علماي سلف نيز اختلاف بوده است. وهابيان وقتي مي‌گويند بايد به سلف برگرديم، انسان را به صحرا و دريا مي‌کشد! چرا که ما مي‌دانيم همه مذاهب اسلامي موجود در همين قرن زندگي کرده‌اند. حتي در ميان ياران پيامبر نيز اختلاف بوده است. اگر سلفي‌ها بگويند ما ميان آن‌ها گزينش کرده‌ايم، به آنها گفته مي‌شود اين گزينش بر چه اساسي است؟ آيا سلف يعني احمد بن حنبل؟! اگر اثنا عشريه بگويند به سلف رجوع مي‌کنيم، دوازده نفر را مستند به پيامبر و منتخب الاهي مي‌دانند؛ ولي دليل و ملاک گزينش احمد بن حنبل و بخاري از ميان حداقل يک ميليون نفر چيست؟نکته مهم ديگر درباره وهابيت اين‌که در سال‌هاي اخير کتاب‌هاي جديدي به وسيله وهابيان درباره فرقه ناجيه نوشته نشده است، چرا که برخي متفکران وهابي در ناجي بودن وهابيت تشکيک کرده‌اند! از جمله رهبر بزرگ آنان سلمان عوده، کتابي نوشته بنام «صفه القرباء». اين کتاب خيلي جالب است و تاکنون حداقل ده نفر از وهابيان جهان بر رد اين اثر کتاب نوشته‌اند. يعني اينها به جايي رسيده‌اند که بر ضد خودشان هم کتاب مي‌نويسند، البته اين مسأله به 11 سپتامبر و بيست سال گذشته برمي‌گردد، يعني در دوره اوج تفکر وهابيت.بعد از حادثه 11 سپتامبر نيز اين نوشته‌ها بيشتر شد، ولي اغلب جنبه سياسي دارد و از سوي وهابيان انقلابي و بر‌ ضد امريکاست.ما مي‌دانيم که سال‌ها پيش به دليل گسترش تفکر سيد قطب، غزالي و محمد سعيد رمضان دو جريان در درون وهابيت ايجاد شد، يکي جريان وهابيت انقلابي و ديگري جريان وهابيت درباري. مبناي فکري وهابيت درباري محمد بن عبدالوهاب است، چون تفکر او خود به خود به تفکر درباري کشيده مي‌شود. جنگ فقط با قبرستان است و اصلاً به قصر کاري ندارد. محمد بن عبدالوهاب خود نيز به پادشاهان و رهبران سياسي آل سعود پيوسته بود و با محرومان و مستضعفان مي‌جنگيد، ولي بعد از ورود کتاب‌هاي سيد قطب جرياني جديد ايجاد شد و ورود محمد قطب تکميل کننده آن بود. وهابيان درباري مي‌گويند اينها حقيقت توحيد را نشناخته‌اند.اکنون در کشورهاي عربي براي عقايد محمد بن عبدالوهاب کلاس درس برگزار مي‌کنند و براي آن‌ها نيروي نظامي درست کرده‌اند. الآن در يمن، الجزاير، مصر و عربستان براي اين تفکر پادگان‌هاي نظامي دارند!بن لادن نيز از کساني است که نزد شاگردان محمد قطب درس خوانده است. وي در طول تحصيلاتش کم کم متوجه کتاب‌هاي سيد قطب شد و بعد از خواندن آن‌ها ديگر امريکا را به تمسخر مي‌گرفت.در نامه بن لادن خطاب به بن باز، اين لحن را به خوبي مي‌توان ديد. اين نامه قبل از حادثه 11 سپتامبر است. درباره دولت آن‌ها در افغانستان نيز شيخ ربيع مدخلي در نامه‌اي خطاب به بن باز مي‌گويد: اين دولت، دولت ما نيست! اين توحيد محمد بن عبدالوهاب نيست! اين توحيد سيد قطب است! و ربيع مدخلي کسي است که بن باز مي‌گويد جنبش‌هايي که ربيع مدخلي قبول ندارد من نيز قبول ندارم!البته در جريان دولت طالبان در افغانستان عناصري از هر دو نوع جريان وهابيت حضور داشتند، يعني هم توحيد درباري بود و هم توحيد قطبي يا انقلابي، ولي نزاع اين دو جريان از مدت‌ها پيش شکل گرفته و ادامه دارد. به عنوان نمونه بايد از شخصي به نام عبدالله عزام نام برد که قبل از حوادث 11 سپتامبر کشته شد. وي در نامه‌هاي متعددي به رد شيخ ربيع مدخلي پرداخته است.نکته مهم ديگر اين‌که در ميان شخصيت‌هاي وهابيت درباري، چهره‌سازي‌هاي متعددي صورت گرفته که در اين زمينه علاوه بر بن باز و ربيع مدخلي، بايد از جامي هم ياد کرد که حتي به نام او جرياني از وهابيت به نام جاميه شناخته مي‌شوند و از مشخصات آن‌ها افراط در تفکرات درباري و عشق آنان به کاخ و قصر سلاطين است و وهابيان قطبيه بر ضد آنان کتاب‌هاي بسياري نوشته‌اندنوشته شده توسط سيد جواد حسيني
ارسال شده در تاریخ 10/5/88

شبه قاره هند،دیوبندیه، بریلویه و وهابیت


شبه قاره هند با ورود استعمار به آن، شاهد تلاش علمای مسلمان در تجدید فکر دینی بود. در این راه مدارسی تحت عنوان دیوبندیه تأسیس گردید که فکر سلفی را ترویج می کردند و به حدیث اهتمام می ورزیدند. در مقابل، افکار تجدد گرایانه سرسیداحمد خان و افکار صوفیانه بریلویه ظهور یافت. این مقاله در پی بررسی افکار و گرایشهای فکری مسلمانان هند بعد از دوره استعمار است. علل پیدایش، بزرگان و عقاید دیوبندیه و بریلویه در این مقاله بررسی شده است.

شبه قاره هند یکی از پنج تمدن کهن دنیا و وارث فرهنگی پرشکوه و متنوع است. هند با مساحتی بالغ بر سه میلیون و سیصد هزار کیلومتر مربع، هفتمین کشور پهناور جهان است. ارتفاعات هیمالیا با وادی حاصلخیز کشمیر، جلگه های سند و گنگ پهناور و جنگلهای استوایی هند با جمعیتی حدود یک میلیارد نفر و تنوع زبانی بسیار که قانون اساسی هیجده زبان را به رسمیت شناخته، هویت خاصی به این کشور داده است.
مسلمانان هند
نخستین مسلمانان فاتح شمال غربی هند غزنویان بودند که هفده بار به شبه قاره هند حمله کردند. البته ساکنان شمال شرقی شبه قاره در همان قرن اول با اسلام آشنا شده بودند. مسعود غزنوی از فقه حنفی حمایت می کرد و به ابو محمد نصاحی دستور داد که در تأیید مکتب حنفی کتابی بنویسد. بنابراین، فقه حنفی در قرن پنجم و ششم در بین مسلمانان شبه قاره گسترش یافت و در دوره حکومت سلسله تغلق (721 ـ 815 ق) مجموعه قوانین اداری آنها بر اساس فقه حنفی تنظیم گردید. مسلمانان یک پنجم جمعیت شبه قاره هند را تشکیل می دادند و اکثر آنان در سند و پنجاب غربی می زیستند. تشکیل پاکستان و استقلال پاکستان و بنگلادش به عنوان دو کشور مسلمان، مسلمانان هند را در اقلیت بیشتری قرار داد.
مغولان که ترکانی سنی و حنفی مذهب از آسیای مرکزی بودند، به رشد مکتب حنفی در شبه قاره اهتمام ورزیدند و آیین رسمی مسلمین هند گشت. در زمان اورنگ زیب (1069 ـ 1118 ق) مجموعه های بزرگ فقه حنفی با نامهای فتاوی عالمگیری و فتاوی هندیه به دست 25 تن از علما نوشته شد. بنابراین، در طول تاریخ اکثریت مسلمانان هند را سنیان حنفی مذهب تشکیل می دادند. همزمان با ورود فقه حنفی به هند تصوف نیز به هند وارد شد. صوفیه در هند رسالت خود را سعادت معنوی مردم می دانست و صوفیان می پنداشتند حکومت معنوی جامعه به آنها تفویض شده است. صوفیان در خانقاهها، جماعت خانه ها و زاویه ها زندگی می کردند. زندگی خانقاهی گرد شیخ و عبادات مرسوم و ریاضتهای عارفانه که از جانب وی مقرر می شد، دور می زد. دو نشان عمده پیوستن به یک فرقه تصوف، پوشیدن خرقه و تراشیدن موی سر بود. شیخ خرقه، سجاده، نعلین، تسبیح و عصای خود را به جانشین اصلیش یعنی خلیفه خود می داد.
دو سلسله عمده صوفیه در زمان سلاطین دوره دهلی (1206 ـ 1526 م) چشتیه و سهروردیه بودند. این دو سلسله طی قرون هشت ونه رو به انحطاط نهادند و دو سلسله دیگر یعنی نقشبندیه و قادریه در خلال عصر سلاطین مغولی اهمیت یافتند.
شیعیان شبه قاره از بزرگ ترین جوامع تشیع جهان اسلام اند و بنابر برخی آمار تعدادشان بیشتراز شیعیان ایران است، ولی این آمار دقیق نیست. درعین حال، شیعیان ده درصد ازکل جمعیت مسلمانان شبه قاره هند (هند ـ پاکستان ـ بنگلادش) را تشکیل می دهند. شیعیان در دوره گورکانیان دارای مناصب مهمی بودند. سادات بارهه و وزرای نواب اوده در دستگاه حکومت مغولان تأثیر بسیار گذاشتند و این مسئله باعث کینه توزی بین سنیان و شیعیان شد که در آثار کلامی شاه ولی الله دهلوی و پسرش عبدالعزیز به چشم می خورد. لکنهو و رامپور از شهرهای شیعه نشین مهم هند بوده است. اسماعیلیه ـ بهره ها و خوجه ها ـ درهند حضور طولانی داشته و دارند.
دیوبندیه
دیوبند[1]، شهری از توابع سهارنپور[2]، در نود مایلی شمال شرقی دهلی ازتوابع ایالت اوتارپرادش هند است[3] که به سبب تأسیس مدرسه ای در آن شهرت جهانی یافت. بریلی، شهری در شمال هند در ایالت اوتارپرادش و در شرق دهلی، زادگاه و مدفن احمدرضا خان بریلوی[4]، صاحب مکتب بریلویه است. لازم است گفته شود که این شهر را «بانس بریلی»[5] گویند تا با شهر «رای بریلی»[6]، بخشی از شهر الله آباد و زادگاه سید احمد بریلوی ـ سیداحمد عرفان یا سید احمد شهید یا احمد رای بریلوی یا سید احمد بارلی ـ اشتباه نگردد[7]. لذا سید احمد بریلوی، غیر از احمد رضاخان بریلوی است. برای شناخت دیوبندیه و بریلویه به عنوان دو مکتب فعال در شبه قاره هند، لازم است مقداری به عقب بازگردیم و نیم نگاهی به تحولات فکری سه قرن اخیر شبه قاره هند بیندازیم تا بتوانیم افکار و عقاید آنها را بهتر بشناسیم.
در طول تاریخ حضور مسلمانان در هند، بزرگان بسیاری ظهور کرده و به تجدید حیات فکری مسلمانان دست یازیده اند. تجدیدحیات فکری مسلمانان هند در قرن ده و یازده هجری به وسیله دو نفر صورت گرفته است که اثرات آن هنوز بر فرق موجود و مورد بحث نمایان است. یکی ازآنان شیخ احمد سرهندی (971 ـ 1034 ق)، معروف به مجدد الف ثانی،ـ با توجه به روایت «ان الله یبعث لهذه المة علی رأس کل مائة سنة من یجدد لها دینها»ـ ، عارف، متکلم و مؤسس طریقه نقشبندیه زمان خویش بود. خواجه در اواخر عمر خویش، شیخ احمد را جانشین خود نمود. دوران حیات شیخ احمد با سلطنت اکبرشاه، مؤسس مذهب و طریقه «دین الهی» مصادف بود. دین الهی اکبر شاه که التقاطی از اسلام صوفی و آیین هندو بود، با مخالفت شیخ احمد روبه رو گردید[8]. شیخ احمد همچون صوفیان دیگر برای خود مقامات خاصی قائل بود وگاه خود را برتر از خلفای راشدین می دانست. وی با آرا و اعمال مخالف سنت همچون چله نشینی، ذکر با جهر، احترام به قبور، سجده تعظیمی به مرشد، بوسیدن پا، انا الحق گفتن، سماع و احوال وجد آمیز آن، مخالف بود. وی کسانی را که به رسم آن روز در مقابل شاهان سجده می کردند، شدیدا نکوهش می کرد. او وحدت وجود این عربی را به وحدت شهود تعبیر می نمود و قائل بود هنگامی که سالک به مقام شهود و فنا می رسد و ما سوی الله را نمی بیند، قائل به وحدت وجود می شود وحال آنکه این کشف، وحدت شهود سالک است نه وحدت وجود واقعی. او همچنین با تسامح ابن عربی درباره ادیان دیگر مخالف بود و مبنای ابن عربی را که همه ادیان جلوه گاه یک حقیقت اند، قبول نداشت و حقیقت را همان حقیقت شریعت معنا می نمود. وی مخالف شیعه بوده و کتابی با نام رساله ای بر رد روافض نوشته است.[9] شیخ احمد سرهندی به وسیله شاه ولی الله دهلوی بر دیوبندیه تأثیر بسیار نهاده است.
فرد دیگر، عبدالحق محدث دهلوی است. وی که نزدیک به صد سال (958 ـ1052 ق) عمر کرده است، در هند و حجاز درس خوانده و نزد شیخ عبدالوهاب متقی و احمد بن محمد مدنی تلمذ نموده است. او به عنوان متکلمی که به حدیث توجه داشت، با رویکرد صوفیان چشتیه به تجدید فکر مسلمانان هند دست یازید. وی تاکید فراوان می نمود که باید تربیت عارفانه تابع اصول شریعت باشد. عبدالحق نویسنده ای پرکار با 120 کتاب و بنابر نظر ندوی اولین کسی است که علم حدیث را در هند نشر و ترویج داد. یکی از نوشته های وی، کتاب اخبار الاخیار فی اسرار الابرار است که شرح حال 230 تن از مشایخ تصوف هند، از معین الدین چشتی[10] تا اواخر قرن دهم، است. کتاب دیگر وی، تلخیص فصل الخطاب خواجه محمد پارسا در احوال ائمه اثنا عشر است. بریلویان به نظرهای عبدالحق اهمیت می دهند.[11]
در قرن دوازدهم فردی ظهور کرد که مسلمانان هند وی را بزرگ ترین اندیشمند مسلمان اهل تسنن هند می دانند و آن فرد کسی جز شاه ولی الله دهلوی نبود؛[12] کسی که تأثیر شگرفی بر تمام جریانات فکری مسلمانان هند در سه قرن اخیر گذاشته است. وی در ابتدا نزد پدرش، عالم بزرگ و مؤسس مدرسه رحیمیه در دهلی، تلمذ نمود و طریقت نقشبندی را از پدر فراگرفت. دوران شاه ولی الله همزمان با گسترش سلطه نظامی ـ سیاسی کمپانی هند شرقی است. در چنین وضعیتی که انحطاط و زوال، جامعه و دولت مسلمانان هند را فرا گرفته بود، شاه ولی الله دهلوی جنبشی اصلاحی به راه انداخت و رهبری فکری و مذهبی مسلمانان را در دست گرفت. وی معاصر محمد بن عبدالوهاب مؤسس وهابیت بوده و همزمان با وی در مدینه تحصیل کرده است.
بعضی تصور کرده اند که جنبش وی و بالتبع جنبش سید احمد بارلی متأثر از جنبش وهابیت است، اما هیچ مدرکی دال بر اینکه آنان همدیگر را ملاقات کرده یا تحت تأثیر یکدیگر باشند، وجود ندارد، بلکه ادله ای طرف مقابل راتقویت می کند.این ادله عبار ت اند از:
1. آنان، هر دو، در حدود سالهای (1114 ـ1115ق) به دنیا آمده اند، ولی یکی حنبلی و دیگری حنفی و یکی در کلام از اصحاب حدیث و دیگری ماتریدی است.
2. شاه ولی الله در سال 1143 بعد ازفراگیری دروس و تدریس آنها در شهر خود، در 29 سالگی رهسپار حجاز شد و بیشتر از چهارده ماه در آنجا نماند. بنابراین، ملاقات وی با محمدبن عبدالوهاب بعید است.
3. دلیل دیگر این تأثیر ناپذیزی رامی توان در توجه شاه ولی الله به تصوف و رد شدید آن از سوی محمدبن عبدالوهاب دانست.
4. توجه به کلام و بازسازی آن توسط شاه ولی الله رویکردی متضاد با نگرش حنابله و محمدبن عبدالوهاب به علم کلام است.
گفتنی است تشابهاتی نیز در هر دو دیده می شود که می تواند معلول جوّ عمومی مکاتب علمی مدینه در آن زمان باشد. [13] شاه ولی الله به عنوان یک عالم نقشبندی حنفی به بعضی از اعمال صوفیان ایراد می گیرد. وی به وحدت مسلمانان اهل سنت می اندیشید و درفقه به تلفیق احکام مذاهب اربعه معتقد بود. وی همچون ابن تیمیه قائل به اجتهاد بود و توجه ویژه ای به حدیث داشت. روش او در فقه، مراجعه مستقیم به احادیث و عدم توجه به فتاوا و ادله فقها باعث پیدایش و رشد پیروان اهل حدیث در شبه قاره هند گردید. وی اختلافات مکتب وحدت وجود ابن عربی و مکتب وحدت شهودشیخ احمد سرهندی را جزئی می دانست.
از کتب وی می توان به کتاب الانصاف فی بیان سبب الاختلاف، رساله ای کوچک در بیان اسباب اختلاف فقهای قرون گذشته و صدر نخستین، اشاره کرد. وی در این کتاب کوشیده است که اسباب اختلاف مسلمانان اهل سنت را مسائل عادی روزمره نشان دهد. او اسباب اختلاف صحابه راشنیدن حدیث بیشتر توسط بعضی و نشنیدن آن احادیث توسط دیگران، حمل جمله ای بر استحباب یا وجوب، اختلاف در ضبط و... می داند.[14] مهم ترین کتاب وی حجة الله البالغة است که یک دوره فقه استدلالی با رویکردی عقلی است. وی در این کتاب با توجه بسیار به حدیث به شرح مسائل فقهی پرداخته و گاه مباحثی همچون اذکار و اخلاق را نیز طرح کرده و در اثبات عقل و نفس و قلب و مقامات آنها کوشیده و در انتها به مباحث «فتن» و«اشراط الساعة» نیز نیم نگاهی داشته است.[15]
شاه ولی الله در مسئله شرک و شفاعت همچون محمد بن عبدالوهاب، توسل به پیامبران و اولیاء الله را جایز نمی داند و به صورت مجتهدی تمام عیار، اجتهاد را در تمام ازمنه جایز می شمارد. وی قائل است در تمام مسائل مربوط به اعتقادات یا اعمال عبادی می توان از احکام هر یک از چهار مکتب اصلی فقهی (مالکی، حنفی، شافعی وحنبلی) تبعیت کرد و تقلید از یک مذهب لازم نیست. اوهمچون حدیث گرایان دیگر قائل به خلافت جهانی برای قریش بود. شاه ولی الله به وحدت مسلمانان می اندیشید، ولی درباره شیعیان سختگیر بود و کتاب ضد شیعی شیخ احمد سرهندی را به عربی ترجمه کرد. خود او نیز کتابی به نام ازالة الخفاء بر ضد شیعه نوشت. با این حال، او به اهل بیت ارادت خاصی دارد و این را از پیشوایان نقشبندی خود به ارث برده است. وی امامیه، اسماعیلیه و معتزله را خارج از اسلام می دانست.
از نکاتی که در زندگی شاه ولی الله جالب توجه است این است که وی درمقابل حاکمیت استعمار و بیگانه اقدامی نکرد و بیشتر همّ خود را صرف مبارزه با هندوها و سیکها نمود. شاید دلیل این اقدام وی عدم دخالت کمپانی هند شرقی در حوزه شریعت اسلامی در دعاوی بود که هنوز در دادگستریها بر اساس اسلام حکم صادر می شد[16] به هر حال شاه ولی الله سرچشمه بسیاری از حرکتهای بنیادگرا، اهل حدیث، نوگرا و اصلاحی در هند است. [17]
بعد از شاه ولی الله، از افراد مؤثر در حیات فکری مسلمانان هند، در اواخر سده هیجده و اوائل سده نوزدهم میلادی، شاه عبدالعزیز است.اوهمچون پدرش بانوشتن کتاب تحفه اثنی عشریه به اختلافات شیعه و سنی دامن زد. میرحامد حسین، عبقات الانوار را در رد این کتاب نوشته است. شاه عبدالعزیز به خاطر اینکه کمپانی هند شرقی در کلیه دعاوی تعاریف خود را جایگزین شریعت نموده بود،[18] هند را سرزمین کفار و دارالحرب اعلام کرد، ولی همکاری با انگلیسیان را به شرط اینکه به گناه کبیره نینجامد جایز دانست.[19]
ادامه دهنده راه عبدالعزیز کسی جز شاگرد وفادار و مریدش سید احمد بارلی یا بریلوی[20] نبود که درمبارزه با استعمار پیر تلاشها کرد. او قائل به پیروی از سنت محض و «طریقت سلف»بود. وی تقدیس بیش از حد پیامبران و اولیاء الله را که در نزد صوفیان مطرح بود، بدعت دانسته، مراسم تعزیه شیعیان را نیز کاری بدعت آمیز تلقی می نمود. وی با همراهی شاه اسماعیل دهلوی، نوه شاه ولی الله دهلوی و عبدالحی بن هبة الله، داماد شاه ولی الله، به تبلیغ آیین خود پرداخت. او سجده بر قبور و طلب حاجت از آنها و نذر و نیاز به اولیا و افراط در تعظیم مرشد را جایز نمی دانست و مخالف تفضیل علی(ع) و بزرگداشت امام حسین(ع) بود. وی آمیزش با هندوان را دلیل ورود بدعتها به اسلام می دانست. او هیچ گاه طریقه صوفیانه خود را رها نکرد و طریق انبیا و اولیا را مکمل یکدیگر می دانست.
افکار صوفیانه او مقداری اصلاح طلبانه بود و همین افکار، وی را از جهتی به وهابیت نزدیک و ازجهتی دور می ساخت. او وساطت اولیا را در انجام افعالی که تنها از خداوند بر می آید شرک می دانست. سید احمد سفر به اماکن مقدس هندو، شرکت درمراسم دینی آنان، مشاوره با برهمنها و توسل به طالع بینها را مردود می شمرد. همچنین او مروّج ازدواج مجدد بیوه زنان مسلمان بود؛ عملی که بر اثر معاشرت با هندوان در هند قبیح شمرده می شد.[21] او به عنوان یک مبلغ در اوتارپرادش، بیهارو بنگال در پی اصلاح اعمال مذهبی برآمد. وی در سالهای (1824ـ 1821م) به خاطر مخالفت با فتوای برخی علما مبنی بر عدم وجوب حج در شرایط فعلی، با چهارصد نفر ازیارانش به حج رفت و به هند بازگشت و اصلاحات خود را بر پایه اعتقاد به وحدانیت خدا و محو شرک و بدعت درقالب تصوف خانقاهی، نفی اعمال عبادی و عرفانی معمول مسلمین هند بر مبنای ایمان حقیقی به قرآن و سنت بنا نهاد و در پی اعاده اسلام راستین برآمد. وی شدیداً با حاکمیت سیکها و بیگانگان مخالف بود.
سید احمد به رغم مخالفتهای بسیار سرداران افغانی، افراد قبایل پشتونها[22] در پاکستان و افغانستان را وحدت بخشید و در سال 1827م با لقب امام و امیرالمؤمنین به حاکمان آسیای مرکزی نامه نوشت که خلافت وی را بپذیرند و در این زمان به جنگ باسیکها وارد شد. وی درسال 1831م/1246ق درجنگ بالاکوت، ناحیه ای درنزدیکی مرز افغانستان و کشمیر، کشته شد. بعد از شهادت وی جنبش او با نام طریقه محمدی به راه خود ادامه داد. [23] بعد ازمرگ سید احمد عده ای از مریدان وی، او را مهدی موعود دانسته،گفتند وی زنده است و ظهورمجدد خواهد کرد. درباره حالات و مقامات وی کتابهای فراوانی نیز نوشته شده است.[24] گفتنی است که در اسناد بریتانیا همواره از پیروان سید احمد بارلی باعنوان وهابی یاد شده است. [25] در کتاب المهند علی المفند، سیر تطور مفهوم وهابیت در هند بیان شده و نویسنده چنین نگاشته است:
وهابیت در ابتدا در هند به کسانی اطلاق می شد که تقلید ائمه بزرگ اهل سنت را ترک گفته، خود از احادیث اجتهاد می کردند. سپس دامنه مفهومی آن توسعه یافت و بر هر کسی که به سنت عمل می کرد و امور مستحدثه را ترک می گفت غلبه یافت. در زمانی در بمبئی هر کسی که از سجده قبور اولیا و طواف آن منع می کرد وهابی نامیده می شد و گاهی به افرادی که حرمت ربا را متذکر می شدند وهابی می گفتند. زمانی نیز این مفهوم آن چنان گسترش یافت که نوعی سب و ناسزا بود؛ لذا هر کس در هند سنی حنفی بود، به عنوان فاسد العقیده به وهابیت متهم می شد[26].
سالها بعد از قیام سید احمد بریلوی و بر اثر اعمال عمال انگلیس همچون رسمیت یافتن زبان انگلیسی به جای زبان فارسی، تصرف موقوفات، تعطیلی مدارس دینی و ...، مردم هند ـ ازمسلمان و هندو و سیک ـ در سال 1857 م قیامی عمومی کردند که به وسیله انگلیسیها شدیداً سرکوب شد[27] و دهلی، مرکز فرهنگی مسلمانان و جایگاه اعقاب اکبر و اورنگ زیب، ویران گردید و بسیاری اعدام وتبعید شدند. شاعری اردو زبان در توصیف شهر دهلی بعد از سرکوب قیام توسط انگلیسیها می گوید: « در اینجا اقیانوس پهناوری از خون پیش روی من است. تنها خدا می داند که بعد از این چه ها خواهیم دید.» در سالهای 1858 و1859 م انگلیسیان به غیر از تخریب بسیاری از مساجد، هر مسلمان را مجبور می کردند که یک چهارم دارایی خود رابه استعمارگران بپردازد. در این زمان عده ای از علمای مسلمان ایالتهای شمال غربی هند، اعدام شدند و بعضی به حیدرآباد مهاجرت کردند. از آن جمله، حاجی امدادالله[28]، پدر معنوی مدرسه دارالعلوم، دیوبند هند را ترک گفت و برای همیشه در مکه سکنا گزید.
در واکنش به شکست قیام مردم هند در سال 1857 م، سه گرایش در بین مسلمانان هند به وجود آمد که یکی از آنها تأسیس مدرسه بنیادگرایانه به پیروی از شاه ولی الله و سید احمد بریلوی در دیوبند به دست مولانا محمد قاسم نانوتوی در سال 1867م/1283 ق بود. برنامه دیوبند ترکیبی از مطالعه علوم نقلی قرآن، حدیث، فقه و تفسیر مباحث عقلی منطق، فلسفه و کلام بود. تمام برنامه های دیوبند دارای گرایشی صوفیانه و منتسب به سلسله چشتیه بود که با مکتب اهل حدیث و فقه حنفی پیوستی ناگسستنی دارد. بسیاری از دانشجویان از سراسر هند، پاکستان، افغانستان، آسیای مرکزی، یمن، عربستان، چین و ایران در این مدرسه درس آموخته اند. در ظرف سی سال بعد از تأسیس مدرسه، نزدیک به چهل مدرسه وابسته به آن، بنیان نهاده شد که همه آنها برنامه آموزشی و استادان خود را از مدرسه دار العلوم دیوبند اخذ می کردند. محمود الحسن در تأسیس این مدارس نقش اساسی داشت و دیوبند مرکز جدیدی برای نشر اسلام در هند گردید.
یکی از امتیازات این مدرسه عدم وابستگی به خانواده مؤسسان بود. این مدرسه در دخل و خرج مستقل عمل می کرد و درآمد خود را نه از ثروتمندان بزرگ و نه از وقف، بلکه از جمع آوری اعانه سالانه جمع کثیری از مردم مسلمان به دست می آورد. دیوبند با نظام منظم درسی،انتشارات وسیع، شبکه گسترده مدارس وابسته و پشتیبانی سراسری، در پی اصلاح و نظام مند کردن اعتقادات و اعمال اسلامی برآمد. دیوبند در زمانی تأسیس شد که امید جامعه مسلمان هند از همه جا قطع شده بود و از این رو بسیار سریع حمایت مسلمانان هند رابه دست آورد. [29] علمای دیوبند به شدت باگرایش دوم که به علوم جدید توجه داشت و در رأس آن اصلاح طلبی همچون سرسید احمدخان بود، مخالفت می کردند.
سرسید احمدخان (1232ق/1817م ـ 1315ق/1898م) در احادیث کهن تشکیک می کرد، اسلام و طبیعت را یکی می دانست، اجماع رابه عنوان مستند شرعی رد می نمود و معجزه و تأثیر دعا را انکار می کرد. همچنین او قرآن را تفسیر به رأی می کرد به عقل بهای بسیار می داد. وی به تأسیس دانشگاه علیگره برای علوم جدید دست یازید که هدف اولیه آن مطالعات اسلامی با روش جدید بود. لذا علمای دیوبند که با این گونه برداشتها مخالف بودند، به نوشتن کتاب علیه آن و گسترش مدارس دیوبند دست زدند. وی معتقد بود یگانه راه اعاده حیثیت مسلمانان تجهیز به سلاح دانش غرب است.
بنیانگذاران دیوبند که عمیقاً تحت تأثیر شاه ولی الله دهلوی بودند، حنفیانی سختگیر بودند و در مبادی تعلیم و جزم اندیشی، بر عقاید و مذاهب کلامی اشاعره وماتریدیه مشی می کردندو مدرسه آنان تجدید حیات علوم کلامی در هند بود. از این رو، آنان دانشهای جدید را که سر سید احمدخان در دانشگاه علیگره اهتمام بسیاری به آنها داشت،[30] از مواد درسی خود حذف کردند و بیشتر با رویکردی حدیث گرایانه به کلام نظر نمودند. دانشهای عقلی قدیم در این مدرسه جایگاه خاص داشت و دوره ابتدایی در آن مدرسه ده ساله بود که بعداً به شش سال تقلیل یافت. متون درسی این مدرسه نیز 106 کتاب را در برمی گرفت.
در دوران محمود الحسن[31] که از نسل دوم استادان دیوبند بود. دیوبند اعتبار بین المللی یافت و بعد از الازهر درمرتبه دوم قرار گرفت و افرادی از جنوب آفریقا، کشورهای جنوب شرق آسیا، آسیای مرکزی، ایران و به خصوص افغانستان به دیوبند آمدند. محمود الحسن می کوشید شکاف بین دیوبند و دانشگاه علیگره راکم نماید. [32] تا این زمان گرایش اصلاحی نزدیک به اندیشه وهابیت در هند پر رنگ بود و غالب بزرگان مذکور بعضی از اعمال را بدعت آمیز و شرک آلود می دانستند.
در همین زمان، فردی به نام احمدرضا خان بریلوی[33] ظهور کرد که او هم اهل بریلی ـ بانس بریلی نه رای بریلی ـ بود. وی در آغاز به تحصیل پرداخت و سپس به حجاز سفر کرد و در آنجا به درس سید احمد زینی دحلانی، مخالف معروف وهابیان ومفتی شافعیان در مکه، رفت و به وسیله شیخ حسین بن صالح، وارد طریقه قادریه گردید. وی بعد از بازگشت به هند به تألیف و تدریس پرداخت و از سویی، از جمله مخالفان سرسخت سرسید احمدخان نوگرا شد و از طرف دیگر با وهابیان و علمای دیوبند که کم کم به وهابیان نزدیک شده بودند، بنای مخالفت نهاد. وی مخالف اتحاد با هندوان در مقابل حاکمیت انگلیس بود و از طرفی با انگلیس رفتاری خصمانه داشت. احمدرضا خان مخالف ابن تیمیه، محمدبن عبدالوهاب و مروجان فکر او مانند شاه اسماعیل دهلوی ـ نوه شاه ولی الله دهلوی ـ بود.[34] وی مکتبی ایجادکرد که رویکرد صوفیانه، به خصوص طریقه قادریه و شیعیانه، در آن نمود بسیار داشت. ما در ادامه مقاله به دیدگاههای وی خواهیم پرداخت. گفتنی است که بریلویها، وهابیان و دیوبندیه را کافر می دانستند و دیوبندیه نیز بریلویها را کافر می شمردند.
ارسال شده در تاریخ 9/5/88

واژه اهل بیت در آیه تطهیر چیست


موضوعى كه اين پژوهش در ميدان بحث و تحقيق گذاشته شده است، تحقيق واژه اهل بيت از سه محور است.
1 ـ مصداق اهل بيت; 2 ـ شئون اهل بيت; 3 ـ ويژگى هاى اهل بيت.
نخست در بحث مصداق اهل بيت وارد مى شويم، چرا كه دو بحث ديگر موقوف، و مصداق موقوف عليه مى باشد پيروان مذاهب و علماى اسلام در مصداق اهل بيت اختلاف نظر دارند، دليل اين اختلاف نظر اختلاف رواياتى است كه در تفسير آيه (انّما يريدالله لِيُذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهّركم تطهيراً) وارد شده اند.
(1) اهل تشيع بر اين باورند كه اهل بيت عبارت از: ذات با بركت پيامبر(صلى الله عليه وآله)، على رضى الله عنه، فاطمه رضى الله عنها، حسنين رضى الله عنهما مى باشد.
آنان براى اثبات ادعاى خويش به حديثى استدلال كرده اند: كه از ام المؤمنين ام سلمه رضى الله عنها، حضرت ام المؤمنين عايشه رضى الله عنها و واثلة بن الاسقع به طرق مختلف ترمذى، ابن منذر، حاكم، ابن مردويه، بيهقى، ابن ابى خاتم، طبرانى، ابن ابى شيبه، احمد و مسلم در كتاب هاى خود نقل كرده اند. گر چه بعضى از طرق آن نزد محدثان معتمد عليه نيست; حديث اين است؟ «عن عطاء بن ابى رباح قال حدثنى من سمع ام سلمة تذكر: ان النبى صلى الله عليه و سلم كان فى بيتها فأتته فاطمة بِبُرَمة فيها خزيرة فدخلت بها عليه فقال لها أدعى زوجك و أبنيك قال فجاء على و الحسن و الحسين فدخلوا عليه فجلسوا يأكلون من تلك الخزيرة و هو على منامة له على دكان تحته كساء له خيبرىّ قالت و انا أصلى فى الحجرة فانزل اللّه عزوجل هذه الآية «انّما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيراً» قالت فاخذ فضل الكساء فغشاهم به ثم اخرج يده فألوى بها الى السمآء ثم قال اللهم هولاء اهل بيتى و خاصتى فاذهب عنهم الرجس و طهرهم تطهيراً اللهم هؤلاء اهل بيتى و خاصتى فاذهب عنهم الرجس و طهرهم تطهيرا،قالت (ام سلمة) فأدخلت رأسى البيت فقلت انا معكم يا رسول الله قال انك الى خير، انّك الى خير»[1]
استدلال به اين روايت صحيح نيست، چرا كه شيخ عطاء مجهول است.
و در روايتى ديگر از امام احمد اين گونه آمده است:
(2)عن ابى المعدل عطية الطفاوى عن أبيه ان ام سلمة حدثته قالت: بينما رسول الله صلى الله عليه و سلم لى عن اهل فى بيتى يوماً اذ قالت الخادم، ان عليّا و فاطمة بالسدة، قالت فقالى قومى فتنحى لى عن اهل بيتى قالت فقمت فتنحيت فى البيت قريبا، فدخل علىٌ و فاطمه و معهما الحسن و الحسين و هما صبيان صغيران فاخذ الصبين، فوضعهما فى حجره فقبلهما، قال واعتنق عليا باحدى يديه و فاطمه باليد الاُخرى، فقبّل فاطمة و قبّل عليا فاغدف عليهم خميصة سوداء فقال: اللهم اليك لا الى النار انا و اهل بيتى قالت: فقلت و انا يا رسول الله فقال و انت[2]
امام احمد در روايتى ديگر نيز آورده است:
(3) عن شهر بن حوشب قال سمعت ام سلمة زوج النبى صلى الله عليه و سلم، حين جاء نعى الحسين بن على لعنت اهل العراق فقالت: قتلوه قتلهم الله، غرّوه و ذلّوه لعنهم الله، فانى رأيت رسول الله صلى الله عليه و سلم جآءته فاطمه غدية يبرمة قد صنعت له فيما عصيدة تحمله فى طبق لها حتى وضعتها بين يديه فقال لها أين أبن عمك قالت هو فى البيت قال فاذهبى فادعيه و أتينى بابنيه قالت فجاءت تقود أبنيها كل واحدة منهما بيد و على يمشى فى أثرهما حتى دخلوا على رسول الله صلى الله عليه و سلم فاجلسهما فى حجره و جلس على عن يمينه و جلست فاطمة عن يساره، قالت ام سلمة: فاجتبه من تحتى كساء خيبر يا كان بساطا لنا على المنامة فى المدينة فلفّه النبى صلى الله عليه و آله و سلم عليهم جميعا فأخذ بشماله طرفى الكسآء و ألوى بيده اليمنى الى ربه عزوجل قال «اللهم اهل بيتى اذهب عنهم الرجس و طهرهم تطهيرا»...فقلت يارسول الله ألست من أهلك قال بلى فادخلى فى الكساء قالت فدخلت بعد ما قضى دعاءه لأبن عمه و ابنيه و ابنته فاطمه[3]
روش استدلال
گروهى مى فرمايند: از روايات پيش گفته به دست مى آيد، واژه «اهل بيت» كه در آيه ذكر شده است مختص افراد پنج گانه است كه مشهور به پنج تن آل عبا هستند.
و معتقد هستند كه آيه (انّما يريد الله...) جمله معترضه اى است كه به ماقبل و مابعد خود تعلقى ندارد و دليل بر اين مدعا آمدن ضماير مذكردر كلمات «عنكم»، «يطهركم» مى باشد، آنان براى خروج همسران پيامبر از مفهوم اهل بيت به روايت زير استدلال مى كنند:
عن زيد بن الأرقم.... قال النبى(صلى الله عليه وآله): ألا و انى تارك فيكم ثقلين: احدهما كتاب الله... فقلنا من اهل بيته نساءه؟ قال: لا. و أيم اللّه ان المرأة تكون مع الرجل العصر من الدهر. ثم يطلقها فترجع الى أبيها و قومها. اهل بيته اصله و عقبه الذين حرموا الصدقة بعده».[4]
دسته دوم از علما كه ابن عباس، عكرمه، عطاء، مقاتل و سعيد بن جبير از جمله آنان مى باشند بر اين باورند كه واژه «اهل بيت» ويژه همسران پيامبر(صلى الله عليه وآله) بود. و كسى ديگر را در برنمى گيرد.
آنان براى اثبات ادعاى خود از عرف و لغت دليل مى گيرند، كه اهل بيت در لغت به اهل خانه گفته مى شود و عرب مى گويد: تأهل فلان اى تزوج، ذهب بأهله اى زوجته
و همچنان عرفاً و به ويژه عرف عرب اين كلمه را فقط به زن اطلاق مى كند. اگر چه در خانه دختر، پسر، نوه و... هم وجود دارد. به همين علت قرآن كريم كلمه اهل البيت را فقط بر زن ابراهيم(عليه السلام) اطلاق كرده چنان چه مى فرمايد: (اتعجبين من أمر اللّه رحمة الله و بركاته عليكم اهل البيت) و اطلاق اين كلمه بر زن از ديدگاه عرف آن چنان جا افتاده بود كه جناب عكرمه مى گويد:
«من شاء باهلته انّها نزلت فى ازواج النبى (صلى الله عليه وآله)»[5]
اين گروه همچنين به سياق و سباق نيز استدلال كرده و مى گويند:
خداوند در آغاز امهات المؤمنين را خطاب فرمود «قرن فى بيوتكن» و در ميان «انما يريد الله» را بيان فرمود و در آخر به اين الفاظ «واذكرن ما يتلى فى بيوتكن».
آنها را مخاطب قرار داد. لذا مراد از كلمه اهل بيت ازواج مطهرات هستند، نه افرادى ديگر و گروه سوم از علما مى فرمايند: كلمه اهل البيت عام و در برگيرنده عترت و ازواج مطهرات مى باشد. ازواج از اين جهت مورد شأن نزول هستند ـ چنان چه عكرمه از ابن عباس(رضي الله عنه)روايت كرده اند كه يكى از انواع بيان و تفسير قرآن اين است كه بعضى از مفسران در تفسير آيه اى، قولى را ذكر كنند، ولى در نفس آيه قرنيه اى باشد كه بر عدم صحت آن قول دلالت كند. مثلاً نزول اين آيه از نظر سياق و سباق، ازواج مطهرات هستند، ولى بعضى آنها را خارج كرده اند. لذا قرينه سياق، قول ايشان را مردود قرار مى دهد: چرا كه خداوند متعال به پيامبر(صلى الله عليه وآله)فرمود: (قل لا زواجك ان كنتنّ تردن...)[6] سپس در نفسى خطاب به آنها فرمود: (انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت)[7] و بعد از آن (و اذكرن ما يتلى فى بيوتكن)[8]


و جمهور علماى اصول اجماع دارند كه صورت سبب نزول قطعاً داخل آن است، اخراج آن به وسيله ى مخصصى جايز نيست. امام مالك مى فرمايد، سبب نزول ظنى الدخول است، چنان چه صاحب مراقى السعود براى اثبات ادعا به اين گفته اشاره كرده است: «و اجزم بإدخال ذوات السبب و اروعن الإمام ظنّاً تصب» پس حق اين است كه ازواج مطهرات در آيه داخل هستند، گر چه آيه افراد ديگر اهل بيت را نيز در بربگيرد.
دليل بر دخول ازواج مطهرات آن بود كه ذكر نموديم. (سياق و سباق آن قرينه صريحى كه در مورد آنها نازل گرديده). و از آيه هاى ديگر قرآن نيز ثابت مى شود كه اهل بيت بر «زوجة الرجل» اطلاق مى شود، چنان چه خداوند متعال در مورد همسر حضرت ابراهيم(عليه السلام)فرمود: (أتعجبين من أمراللّه رحمة الله و بركاته عليكم أهل البيت)[9] همچنين در مورد حضرت موسى(عليه السلام)آمده: (فقال لاهله امكثوا)[10] در اين آيه مراد از اهل، زن

حضرت موسى(عليه السلام)است، به اين دليل كه در سفر مدين به مصر، همراه موسى(عليه السلام)به جز همسرش كسى ديگرى نبود، و همچنان قرآن گفته همسر عزيز مصر را نقل مى كند: (قالت فما جزآء من اراد با هلك سوءٌ)[11]
و در مورد حضرت لوط(عليه السلام)نيز فرمود: (و نجينه و أهله الا امرأته قدرناها من الغابرين)[12]


اگر چنان چه زن حضرت لوط(عليه السلام)جزو اهلش نبود، چطور او را استثنا كرد.
دليل بر دخول افراد ديگر در آيه تطهير احاديثى است كه از پيامبر(صلى الله عليه وآله)نقل شده كه آن حضرت حضرت على و فاطمه و حسنين(رضي الله عنه)را در زمره اهل بيت قرار دارند و فرمود: (اللّهُمَّ هؤلآءِ اهل بينى فاَذْهِبْ عنهم الرجس و طهرهم تطهيرا)اين حديث را جماعتى از صحابه روايت كرده اند از آن جمله عايشة الصديقة، ام سلمه، ابوسعيد، انس واثلة بن الاسقع و ديگران(رضي الله عنه)مى باشد; اما حديث عائشة كه حاكم در مستدرك روايت كرده اين گونه است.
قالت: «خرج البنى(صلى الله عليه وآله)غداة و عليه مرط مرّحل من شعرا سود نجاء الحسن و الحسين فادخلهما معه، ثم جاءت فاطمة فأدخلها معهما ثم جاء على فادخله معهم، ثم قال. انما يريد اللّه ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا».[13]
و حديث ام سلمه(رضي الله عنه)را نيز حاكم از عطاء بن يسار از ام سلمه به اين الفاظ نقل كرده است.
قالت: «فى بيتى ترلت «انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت» قالت: فارسل(صلى الله عليه وآله)الى على و فاطمة و الحسن و الحسين فقال هولاء اهل بيتى».[14]
و حديث واثلة نيز در مستدرك روايت شده: «قال أتيت عليا فلم أجده فقالت لى فاطمة أنطلق الى(صلى الله عليه وآله)يدعوه فجاء مع(صلى الله عليه وآله)فدخله و دخلت معهما فدعا(صلى الله عليه وآله)الحسن و الحسين فأقعد كل واحد منهما على فخذيه و ادنى فاطمة من حجره و زوجها ثم لف عليهم ثوبا و قال انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا ثم قال هولاء اهل بيتى اللهم اهل بيتى احق».[15]
از اين روايات ثابت گرديد كه «اهل عبا» نيز مثل ازواج مطهرات جزو اهل بيت هستند و قول همين جماعت ارجح است; چرا كه مطابق اين قول بر تمام دلايل عمل مى شود و مطابق قول دو گروه قبلى ترك دسته اى از دلايل لازم مى آيد و اين خلاف قانون (الاعمال اولى من الاهمال) است.
توضيح اين كه اگر قول ابن عباس، عكرمه، مقاتل و هم مسكلان آنها گرفته شود و كلمه اهل بيت ويژه ازواج مطهرات قرار داده شود، ترك روايات فوق الذكر لازم مى آيد، و مطابق روايت ام سلمه و غير آن اگر واژه «اهل بيت» را مختص «اهل عبا» قرار دهيم و ازواج مطهرات را بيرون كنيم، ترك دليل هاى ديگر از قبيل سياق و سباق و لغت و عرف لازم مى آيد، لذا قول هر دو گروه سابق خلاف قصد و خلاف آيه (جعلناكم امة و سطاً)است، چرا كه تا حد امكان به هنگام تعارض ادلة; اولاً ترجيح و ثانيا جمع لازم است و سياق و سباق قرينه مرجحه براى مذهب قول ثانى است و اين روايات فقط دخول اهل كسا را در واژه اهل بيت مى رساند، نه اختصاص آنان را. چون كه از روايات، حصر مستفاد نمى گردد، فقط شمول ثابت مى گردد، و شمول محل نزاع نيست. بلكه ادعاى حصر اهل بيت در پنج تن محل نزاع است.
علاوه بر آن چه گفته شد. روايات فراوانى وجود دارد كه آشكارا بر اين مطلب (دخول ازواج مطهرات در زمره اهل بيت) دلالت دارند.
1. روايت ابوالمعدل از پدرش از ام سلمه(رضي الله عنه)كه در آخر آن آمده: «فأغدف عليهم خميصة سوداء فقال: اللهم اليك لا الى النار أنا و اهل بيتى قالت: فقلت. و انا يا رسول الله فقال و أنتِ».
2. روايت شهر بن حوشب از ام سلمه: «... ألوى بيده اليمُنى الى ربه عزوجل قال: اللهم اهل بيتى اذهب عنهم الرجس و طهرهم تطهيرا... قلت يا رسول الله ألست من أهلك قال بلى فادخلى فى الكساء قالت فدخلت بعد ما قضى دعاءه لابن عمه و ابنيه و ابنته فاطمه؟».
3. روايت ابن جرير از ام سلمه(رضي الله عنه)قالت: «فقلت. يا رسول الله ألست من اهل البيت فقال أنتِ من ازواج البنى(صلى الله عليه وآله)». يعنى تو حتما از اهل بيت هستى به اين دليل كه جزو امهات المؤمنين هستى و آن ذوات پاكيزه حايز رتبه اول اهل بيت هستند احتياجى نيست كه به وسيله دعا در زمره اهل بيت داخل شوند.
4. روايت ديگر ابن جرير از ام سلمه(رضي الله عنه)فرمود: «فقلت يا رسول الله أادخل معهم قال(صلى الله عليه وآله)أنت من أهلى».
5. روايت ترمزى و محدثان ديگر از عمربن ابى سلمه ـ ربيب پيامبر(صلى الله عليه وآله)ـ قال. قالت ام سلمة(رضي الله عنه)«و انا معهم يا نبى الله قال انت على مكالك و الك على خيبر؟ و روايتى ديگر كه ابن جرير طبرى از ام المؤمنين عايشه(رضي الله عنه)روايت كرده بر اين مطلب دلالت دارد.
افرادى كه ازواج مطهرات را از اهل بيت مى شمارند بر آنها اشكال وارد مى شود و آن اين كه امام مسلم در صحيح خود روايت كرده «قال حدثنا حسان ـ يعنى ابن ابراهيم ـ عن سعيد ـ و هو ابن مسروق عن يزيد بن حيان عن زيد بن أرقم، قال: دخلنا عليه فقلنا له لقد رأيت خيراً. لقد صاحبت رسول اللّه(صلى الله عليه وآله)و صليت خلفه. و ساق الحديث بنحو حديث الى حيان غير انه قال: ألا و الى تارك فيكم ثقلين: احدهما كتاب الله عزوجل. هو حبل الله من أتبعه كان على الهدى، و من تركه كان على ضلالة و فيه: فقلنا. من اهل بيته نساءه؟ قال: لا. و أيم الله ان المرأة تكون مع الرجل العصر من الدهر، ثم يطلقها فترجع الى أبيها و قومها. اهل بيته اصله و عصبته الذين حرموا الصدقة بعده؟
پاسخ استدلال از اين حديث براى بيرون كردن ازواج مطهرات از اهل بيت به علل مختلف جايز نيست;
1. امام مسلمٌ اين حديث را از زيد بن ارقم(رضي الله عنه)به الفاظى ديگر نقل كرده و در آن ازواج مطهرات(رضي الله عنه)عنهن راجز و اهل بيت قرار داده است.
قال: حدثنى زهير بن حرب و شجاع بن مخلد، جميعأ عن ابن علية، قال زهير: حدثنا اسماعيل بن ابراهيم، حدثنى ابو حيان حدثنى يزيد بن حيان، قال: انطلقت انا و حيصن بن بَسُرَة و عمر بن مسلم الى زيد بن أرقم. فلما جلسنا إليه قال له حصين. لقد لقيتُ يا زيد. خيرا كثيرا. رأيت رسول الله(صلى الله عليه وآله)و سمعت حديثه، و غذوت معه، و صليت خلفه، لقد لقيت يا زيد خيرا كثيراً. حدثنا يا زيد: ما سمعت من رسول الله(صلى الله عليه وآله). قال: يا ابن أخى لقد كبرت سنى و قدم عهدى، و نيست بعض الذى كنت أعى من رسول اللّه. فهما حدثنكم فأقبلوا و ما لا فلا تكلفونيه. ثم قال قام رسول الله يوما فنيا خطيبا بهاء يُدعى خمّا بين مكة و المدينة فحمد الله و أثنى عليه و وغظ و ذكّر ثم قال: اما بعد: ألا ايها الناس: فانما أنا بشر يوشك ان يأتى رسول ربى فأجيب و انا تارك فيكم ثقلين: اولهما كتاب الله فيه الهدى و النور فخدوا بكتاب الله و استمسكوا به فحثّ على كتاب اللّه و رغبّ فيه ثم قال و اهل بيتى اذكر كم اللّه فى اهل بيتى. اذكر كم اللّه فى اهل بيتى، اذكر كم اللّه فى اهل بيتى فقال له حصين و من اهل بيته يا زيد أليس نساءه من اهل بيته قال نساءه من اهل بيته و لكن اهل بيته من حرم الصدقة بعد قال و من هم قال هم ال على و آل عقيل و آل جعفر و ال عباس(رضي الله عنه)از اين حديث چند نكته به دست مى آيد:
الف: كلمه اهل بيت واژه عامى است كه شامل امهات المؤمنين و عترت مى باشد;
ب: عترت مختص افراد چهارگانه كسا نيست كه نزد مشهور به آل عبا هستند، بلكه شامل بنى هاشم نيز مى باشد، چنان چه حنفى ها و شافعى ها اعتقاد دارند.
ج: زمان ايجاب كردن داعيه و ضرورت خاصى عام را اطلاق كردن و بعضى افراد را مراد گرفتن، جايز است چنان چه حضرت زيد(رضي الله عنه)فرمود: اگر چه اهل بيت مشتمل بر ازواج مطهرات است، ولى مراد از اهل بيت در اين خطبه عترت هستند: حافظ بن كثير(رحمهم الله)مى فرمايد: اين روايت از روايت ديگر زيد كه در آن ازواج را از زمره اهل بيت خارج ساخته، اولى است.
نويسنده نيز بر اين باور است كه دليل ترجيح قول ابن كثيرٌ اين است كه امام مسلم اين حديث را در صحيح خود از چهار استاذ نقل كرده; زهير بن حرب، شجاع بن مخلد. محمد بن بكار و ابوبكر بن الى شيبه كه: در روايات ايشان زنان نيز جزو اهل بيت گفته شده اند و حديثى كه امام مسلم از محمد بن بكار رقم 6182 نقل كرده مطابق با حديث زهير و اساتيد ديگر است و به همين سند حديثى را به رقم 6184 نقل كرده كه ازواج مطهرات را از اهل بيت خارج گردانده است. پس به ظاهر در ميان اين دو روايت تعارض وجود دارد، چرا كه هر دو به اسناد صحيح روايت شده اند، ولى روايت زهير قوى تر است، چرا كه اساتيد ديگر و خود محمد بن بكار در يك روايت با آن موافق است و در يك روايت تنها شده. پس آن روايت محمد بن بكار كه موافق با روايات اساتيد ديگر است ترجيح دارد.
علاوه بر ترجيح، جمع نيز ممكن است; به اين گونه كه حضرت زيد در روايت محمد بن بكار براى داعيه و ضرورت خاصى بعضى از افراد را مراد گرفته است يعنى در آن حديث كه ازواج را جزو اهل بيت نگفته مرادش تفسير بعضى از مصاديق اهل هستند، يعنى عترت كه بنى هاشم هستند و صدقه بر آنها حرام است و اهل بيت بسى گفته مى شود و اين توجيه در نفس الفاظ حديث موجود است.
پس با اين توجيه ميان اين دو روايت تعارضى وجود نخواهد داشت.
و همچنان كه حضرت زيد(رضي الله عنه)در حديث رهير، اهل بيت را عام قرار داده، احاديثى ديگر نيز آمده اند كه حديث زهير را تأييه مى كنند:
1. عن كعب بن عجرة قال: قلنا يا رسول الله، قد علمنا ـ او عرفنا ـ كيف السلام عليك، فكيف الصلاة؟ قال: «قولوا اللهم صلى على محمد و على آل محمد كما صيلت على ال ابراهيم انك حميد مجيد، اللهم بارك على محمد و على آل محمد كما باركت على آل ابراهيم انك حميدٌ و مجيدٌ.[16]
در اين حديث صلواتى كه بر آل ابراهيم(عليه السلام)از جانب پروردگار فرستاده شده، همان را پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله)براى آل خود تقاضا نموده و از آن جا كه مراد از اهل بيت در اين آيه، حضرت ساره و حضرت اسحاق و حضرت اسماعيل و اولاد ايشان هستند، پس چرا در آيه اى كه در مورد اهل بيت پيامبر(صلى الله عليه وآله)آمده همسران ايشان از زمره اهل بيت خارج شوند؟ در حالى كه سياق و سباق با آنها است، يعنى مصداق اول آنها هستند و باقى مانده به طفيل دعاى آن حضرت(عليه السلام)جزو اهل بيت قرار گرفتند.
همچنين اهل بيت در سوره هود، عام است، چرا در سوره احزاب منحصر به پنج فرد بشود؟ و لفظ اهل و آل مترادف هستند، اگر آل را منحصر به پنج فرد بگردانيم نعوذ بالله به پيامبر(صلى الله عليه وآله)تو هم بخل لازم مى آيد به گونه اى كه رحمت و بركت خدا را در چند فرد مخصوص منحصر ساخت و باقى مانده را اخراج كرد، در حالى كه زمانى كه اعرابى آمد و دعا كرد و گفت: «اللهم ارحمنى و محمداً و لا ترحم معنا احداٌ» پيامبر(صلى الله عليه وآله)او را منع و فرمود: «لقد ضيّقت واسعاً» پس رحمت و بركت خدا را در پنج فرد منحصر كردن خلاف شأن آن ذاتى است كه رحمة للعالمين فرستاده شده است.
2. عن ابى حميد الساعدى انّهم قالوا:«يا رسول الله، كيف نُصلى عليك قال: «قولوا: اللهم صلى على محمد و على ازواجه و ذريته كما صليت على آل ابراهيم و بارك على محمد و ازواجه و ذريته كما باركت على آل ابراهيم انك حميد مجيد» (متفق عليه). در اين حديث لفظ آل محمد وارده نشده است، بلكه ازواج و ذريه آمده است. پس دانسته مى شود كه مراد از آل كه در روايات به طور اجمال آمده ازواج و ذريه هستند و اين حديث عيناً موافق با آيه (انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا)است، چرا كه ما قبل و ما بعد آن در مورد زوجات آن حضرت(صلى الله عليه وآله)است و اين دليل است كه مراداز اهل البيت آنها مى باشند.
پرسش:
اگر در اين آيه مراد از اهل بيت، ازواج هستند، چرا ضماير مؤنث آورده نشده است؟
پاسخ:
الف: به گونه تغليب، يعنى مذكر بر مؤنث غالب قرار داده شد.
پرسش:
به قول شما آيه در مورد ازواج مطهرات نازل گرديده است و آن وقت فقط مذكر، ذات پيامبر(صلى الله عليه وآله)بود چطور ممكن است با وجود كثرت ازواج ضمير مذكر تغليباً آورده شود؟
پاسخ:
1. چون كه مرد بر زنان حاكم است و به پاس احترام او ضمائر مذكر آورده شدند.
2. در علم بارى تعالى وجود داشت كه پيامبر(صلى الله عليه وآله)به وسيله دعاى خويش حضرت على و حسنين را شامل اهل بيت مى كند خداوند آيه را موافق علمش فرستاد.
ب: ضماير مذكر به سبب رعايت لفظ «اهل» آمده اند چنان چه حضرت موسى خطاب به همسرش فرمود: (فقال لأهله امكثوا إنى انست ناراً لعلى اتيكم منها بخبر او جذوة من النار لعلكم تصطلون) در اين آيه ضمير «امكثوا» «اتيكم» «لعلكم» «تصطلون» مذكر هستند، در حالى كه مخاطبها فقط زن حضرت موسى(عليه السلام)بود، و لفظ اهل به ميان آمد. در اين آيه هم ضمير «عنكم» و «يطهركم» مذكر آورده شدند.
3. عن ابى هريرة عن البنى(صلى الله عليه وآله)قال من سرّه ان يكتال بالمكيال الأوفى اذا صلى علينا اهل البيت فليقل اللهم صل على محمد النبى، و ازواجه امهات المؤمنين و ذريته و اهل بيته كما صليت على آل ابراهيم انك حميد مجيد» در اين روايت اول همه را جزو اهل بيت قرار داد و ثانياً اهل بيته را به طور تخصيص بعد از تعميم آورد و اين در كلام عرب شايع است قال تعالى (من كان عدواً الله و ملئكته و جبريل و ميكال...).
خلاصه اين كه استدلال شيعه از حديث زيد براى اخراج امهات المؤمنين از زمره «اهل البيت» اصلا درست نيست. و همچنان كه در اين حديث ازواج جزو اهل بيت نيستند، منحصر ساختن اهل را در پنج تن نيز باطل مى گرداند، چرا كه يك جزء را قبول كردن و جزء ديگر را رد كردن صفات افرادى است كه قرآن آنها را به اين جمله «تؤمنون ببعض الكتاب و تكفرون ببعض» خطاب كرده است، يعنى دنباله آن حديث حضرت زيد(رضي الله عنه)اهل بيت را به جمله «من حرم الصدقة بعدٌ» و هم آل على و آل عقيل و آل جعفر و آل عباس(رضي الله عنه)تفسير كرده است حال آن كه اهل تشيع قايل به تفسير اهل بيت به اين وسعت نيستند.
[1]. مسند احمد، ج 6، ص 292.
[2]. همان، ص 296.
[3]. همان، ص 298.
[4]. صحيح مسلم، باب قصائل اهل البيت.
[5]. اسباب النزول، ص 26.
[6]. سوره احزاب، آيه 28.
[7]. همان، آيه 33.
[8]. همان، آيه 34.
[9]. سوره هود، آيه 73.
[10]. سوره طه، آيه 10.
[11]. سوره يوسف.
[12]. سوره حجر.
[13]. مستدرك، ج 3، ص 147.
[14]. همان، ص 146.
[15]. همان، ص 146.
[16]. رواه الجماعة ر.ك: نيل الاوطار، ج 2، ص 123.
ارسال شده در تاریخ 20/5/88

شیوه تبلیغ وهابیت در اماکن مذهبی عربستان


گزارش تحلیلی خبری حوزه نیوز ازشیوه تبلیغ وهابیت در اماکن مذهبی عربستانپخش کتب و جزوات شبهه افکن در میان زائران ایرانی و سخنرانی های مغرضانه در بین نماز مغرب و عشاء از شیوه های جدید وهابیت برای ترویج افکار انحرافی است.

به گزارش خبرنگار اعزامی مرکز خبر حوزه به عربستان، پخش کتاب های ضاله که از چندی پیش در شهر مدینه آغاز شده بود به تازگی گسترش بیشتری یافته و تنوع کتابچه ها نیز افزون گشته است.
بر این اساس صبح ها و در بین ساعات چهار تا هشت که درب بقیع برای ورود باز است اینگونه فعالیت ها رونق زیادی دارد و در نزدیکی محل ورودی، مکانی برای توزیع کتابچه در نظر گرفته شده است.
کتب و بروشور هایی تحت عناوین خمس از دیدگاه قرآن و اهل بیت(ع)، گفتگوی آرام و دوستانه، خویشاوندی امام صادق(ع) و ابوبکر، ماجرای غدیرخم و رابطه آن با اصل ولایت، ازدواج موقت، چگونه هدایت یافتم؟، چرا سنی شدم، آنگاه که صحابه را شناختم از جمله مواردی است که به تازگی انتشار یافته و در شمارگان گسترده میان زائران بقیع توزیع می شود که در برخی موارد به بیش از پانصد نسخه در روز می رسد.
همچنین در بعد از ظهرها نیز این فعالیت ها رونق داشته و توزیع کتب ضاله ادامه دارد و حتی محلی برای مناظره و گفتگو در زیر درب ورودی بقیع در نظر گرفته شده است.
در این محل که در آن سه اتاق وجود دارد یکی از اطاق ها به مناظره با شیعیان اختصاص دارد و در آن افراد زبده و با تجربه که علاوه بر آگاهی از مبانی اهل سنت نسبت به کتاب ها و منابع شیعی نیز تسلط دارند به گفتگو با افراد می پردازند.
برخورد آرام و دوستانه، آشنا بودن خوب با زبان فارسی، استفاده از شیوه های روانشناسی و احترام به افراد از جمله ویژگی های آنان است.
این افراد همزمان با ارائه جزوات و کتابچه ها به صورت ضمنی و زبانی به ترویج عقاید باطل خود می پردازند و با به کاربردن عباراتی چون «خمس در اسلام وجود ندارد»، «ازدواج موقت حرام است» و «اهل بیت به عمر و ابوبکر علاقه داشتند» زمینه را برای مطالعه این کتابها در افراد مهیا کرده و آنها را نسبت به این موارد کنجکاو می کنند.
اگر چه برخی زائران کم اطلاع ایرانی هم با مطالعه این جزوات منحرف، نسبت به برخی مسایل دچار تردید می شوند، اما سست بودن استدلال ها، استفاده از منابع غیر معتبر و برداشت های عجیب و غریب از آیات قرآن سبب شده است که بیشتر زائران نسبت به این مسایل بی توجه باشند و حتی در بسیاری موارد دانش آموزانی که در قالب کاروان های دانش آموزی آمده اند به راحتی به شبهات ‌آنان پاسخ می دهند که موجب ناراحتی این افراد می گردد.
در کنار این موارد، برخی اوقات زائرانی که نسبت به مسائل آگاهی و بینش کافی ندارند با این افراد وارد مشاجره می شوند و از الفاظ نامناسبی استفاده می کنند که با واکنش دیگر زائران رو به رو می شدند.
همچنین سخنرانی بین نماز مغرب و عشاء در فاصله ای حدود یک ساعت دارد در جاهای مختلف مسجد النبی(ص) مخصوصا در قسمت های توسعه یافته که فضای بیشتری دارد رونق زیادی گرفته است به طوری که در برخی موارد تعداد افراد شرکت کننده به بیش از دو هزار نفر می رسد، البته این سخنرانی ها به زبان عربی بوده و مخاطبان آن نیز عرب زبانان هستند و هدف متزلزل نشان دادن مبانی شیعی است.
در این مراسم هنگامی که سخنران مراسم در برنامه تفسیر قرآن خود به آیه شریفه «الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی» می رسید با مغالطه و عوض کردن رشته کلام سعی می کرد اینگونه القا کند اکمال دین به نبوت و بعثت پیامبر مربوط است نه ولایت و جانشینی آن حضرت.
نامگذاری اماکن مختلف به نام های صحابه و بزرگان وهابیت از دیگر مناسبت ها است. به طوریکه چندین درب مسجد النبی(ص) به نام های عمر و ابوبکر و دیگر صحابه نامگذاری شده است و در اقدام دیگری در اماکن تاریخی مدینه که مساجد قدیمی به نام های صحابه مشهور وجود دارد، عوامل وهابیت مساجد جدیدی به نام های خلفا تأسیس کرده و قدمت آنرا طولانی عنوان می کنند؛ به عنوان مثال در منطقه مناخه مسجد جدیدی به نام ذوالنورین و به یاد عثمان بن عفان خلیفه سوم ساخته شده است در حالی که قدمت مساجد این منطقه به صدر اسلام باز می گردد و مساجد آن به نام های پیامبر(ص) و حضرت علی(ع) متبرک هستند.
نامگذاری مدارس و مراکز علمی فرهنگی نیز در همین راستا صورت می گیرد و چندین مدرسه به نام های محمد بن عبدالوهاب و ابن تیمیه مؤسس وهابیت به چشم می خورند.
در منطقه خندق که در شمال مدینه واقع شده است، مساجدی به نام های فاطمه الزهرا(س) و حضرت علی(ع) و سلمان فارسی وجود دارد که این مساجد تعطیل شده اند و طرح احداث مسجد بزرگی به نام خندق در دستور کار قرار گرفته است
ارسال شده در تاریخ 8/5/88

تاخت و تاز تبليغي وهابيون در برخي مناطق کشور

تاخت و تاز تبليغي وهابيون در برخي مناطق کشور
در برخي مناطق، تا چندين برابر کمک پرداختي از سوي نهادهاي حمايتي رسمي، پول و امکانات مالي به مردم جذب شده، پرداخت شده است
نبود دستور کار واحد و استراتژي مشخص براي مبارزه دستگاه‌هاي مسئول با پديده شوم وهابيت، نگراني‌هاي شديدي در برخي نقاط کشور پديد آورده است.
به گزارش خبرنگار «تابناک»، يکي از سياست‌هاي نهادهاي امدادي و حمايتي کشور، کمک به مناطق محروم مانند سيستان و بلوچستان است که با هزينه‌هاي کم اما ثابت، درصدد رفع محروميت و کمک به محرومان منطقه هستند.
اما شنيده‌ها حکايت از آن دارد که از مدت‌ها پيش به اين سو، فعالان و مبلغان وهابي که آشكارا ادعاي ارتباط با سرويس‌هاي جاسوسي برخي کشورهاي همسايه و حمايت از نظاميان آمريکا را دارند، با صرف هزينه‌هاي هنگفت، اذهان محرومان را به خود مشغول داشته و با اين حربه، به جذب و اشاعه وهابيت مي‌پردازند، به ‌گونه‌اي که در برخي مناطق، تا چندين برابر کمک پرداختي از سوي نهادهاي حمايتي رسمي، پول و امکانات مالي به مردم جذب شده، پرداخت شده است.
از سوي ديگر، چندي پيش، برخي مسئولان استان خراسان شمالي نيز از فعاليت شديد وهابيون به ويژه در مناطق سني‌نشين مانند «رازو»، «جرگلان»، «مانه» و «وسلمقان» خبر داده بودند که نگراني‌هايي را در ميان بزرگان اهل تسنن کشور دامن زده است.
بنا بر اين گزارش، با توجه به وضعيت اقتصادي نامناسب، مناطقي که مورد طعمه وهابيون قرار مي‌گيرند، مهمترين ابزار وهابيون براي دعوت شيعيان و اهل تسنن اين مناطق، کمک مالي و غذايي به مردم فقير و محرومان اين مناطق است.
نظرات كاربران:
▪ " اگر در بوق خود ندمي ديگران در آن براي تو خواهند دميد". اسپنسر جانسون
▪ در جنوب فارس و لارستان و خنج هم فعالیت وهابیت زیاد شده است .
▪ اي تف به گور پدر باني وهابيت
▪ من از مشهد هستم. بنویسید وهابیت در مشهد به شدت دارد تبلیغ میکند و به شدت با انواع و اقسام ترفندها از جمله خرج پول در قسمتهای پایین شهر برای خود پیرو جمع میکند. و کسی هم نیست که لااقل با بحث های دقیق جواب آنها را بدهد. کجاست دفتر تبلیغات اسلامی؟ کجاست حوزه ی علمیه ی مشهد ؟ کجاست سازمان تبلیغات ؟؟؟رشد وهابیون خیلی زیاد است. این یک خطر جدی است در بیخ گوش مسئولان دومین کلان شهر مذهبی جهان اسلام ...
▪ رفته بودم قم، برای سخنرانی برای طلاب خارجی ِ عازم به خارج از کشور بودند برای تبلیغ! کجا؟ یک مرکزی که ردیف بودجه هم دارد!بعدش یک طلبه عراقی آمد پیش من گفت: آقا چه می گویی! اینها حتا پول بلیط ما را درست نمی دهند و شما حرف از امکانات و فعالیت ها می زنی؟می گفت من خودم از یک موسسه سنی ِ مالزیایی یا اندونزیایی خرج سفرم را (چیزی شبیه بورسیه) گرفتم و آنها نمی دانند من برای تبلیغ شیعه دارم می روم!
▪ سلامخسته نباشید.بنده از منطقه لارستان هستم.شغل بیشتر مردم در کشورهای حوزه خلیج فارس هست.متاسانه ما هنوز آب اشامیدنی سالم نداریم.و دریغ از کوچکترین توجه حکومت!!در حال حاظر وهابیون به شدت در منطقه فعال هستند و میلیاردی هزینه میکنند برای کمک به نیازمندان و جذب اهل تسنن و در برخی موارد به زور و تهدید به بیکار شدن آنها در کشور های عرب منطقه!!!و دریغ از کوچکترین کمک به اهالی این مناطق!!
▪ واقعا كه چشم آقايان مسوولين روشن.
▪ در مناطقی از استان گلستان و بین ترکمن ها و سنی های منطقه ترویج وهابیت به شدت در حال گسترش است. متاسفانه وقتی دولت کار فرهنگی بر روی مناطق دور از دسترس را فراموش کند فضای مناسبی برای اینگونه فعالیتهای ضد دین مهیا می شود.
▪ رشد وهابیت به علت گرسنگی است خیلی خوب گفتی
▪ نمی دانم چرا ولی آنچه که فهمیدم اینه که از بس وهابی کردید تو شک افتادم شاید من سنی و هر سنی دیگه را وهابی می دانید ؟؟؟؟؟
▪ اولا كسي به راحتي وهابي نمي شهچون لازمه ي وهابي شدن توهين و دشنام به امير المومنين علي رضي الله عنه است كه هيچ سني و شيعه اي ولو بي نماز اين كار را نمي كند هيچ گاه با پول نمي توان اعتقاد مردم را خريد.
▪ وهابيون در استان گلستان جديدا خيلي فعال شده اند به خصوص درشهرستان ازادشهر واطزاف ان بنده يك بسيجي ورزمنده راه ولايت هستم به مسيولين هشدار ميدهم كه ازخواب غفلت بيدار شوند وجلوي توهين به علي وال علي راه بگيرند تا ديرنشده
▪ اگر مشکل مردم آن مناطق، مشکل اقتصادی است، پس بهتر است به نظر می رسد تنها راه جلوگیری از این مشکلات فقرزدایی و عدالت محوری در سراسر ایران باشد
▪ وهابيون اخيرا با وعده مالي سعي درجذب جوانان شيعه در استان گلستان شهرستان ازاد شهر ميكنند وحتي در مجالس خود علي و خاندان اورالعن ميكنند اي مسيولين كه در كشور ولايت علي مسيوليت داريد ازخواب غفلت بيدار شويد تا در فرداي قيامت خجالت زده علي ع نباشيد
▪ بريدتو دهات تابفهميد مردم چطوري زندگي ميکنند.
▪ اگر اين يكي از عوامل باشد بايستي متاسف بود
▪ نترسید ما بر حقیم این حنا رنگی ندارد
▪ ظاهرا ما شيعيان خوابيم يا اينكه آنقدر به سياست به زعم خودمان چسپيده ايم و حواسمان نيست كه جزاير سني نشينمان كه تا چند سال پيش در مراسم عزاداري سالار شهيدان شركت ميكردند در حال حاضر توسط وهابيون تسخير شده نه تنها دلهارا به سمت شيعه جذب نكرديم بلكه شيعه گريزي كرديم كدام سايت وجود دارد كه بتوان بطور رايگان كتابهاي شيعه را دانلود كرد ؟صورتيكه تمامي كتابهاي وهابيون مجاني قابل دانلود كردن است. از آن مرد شيعه شناس شهيد دكتر علي شريعتي چه چهره اي به جوانان امروز معرفي كرديم؟به خدا شيعه فقط گريه كردن و آش پختن نيست علما به فرياد شيعه برسيد.
▪ چند سال اخیر هم در اهواز فعالیت زیادی داشته اند و عده ای هم بواسطه کارهای فرهنگی که در این منطقه انجام می دهند جذب آنها گردیده واین جای بسی تاسف است که این گونه مشکلات به همت مردم خود جوش مرتفع گردد
▪ حداقل در این ماه مبارک رمضان دولت به این بندگان خدا کمک مالی و غذایی کند که نیازی به بیگانگان نداشته باشند و کسی از این کار سوءاستفاده نکند.
▪ سلام.من بچه خوزستان هستم و متاسفانه فوذ اين فرقه ضاله را در برخي جاهاي اين استان ديده ام.فقط با پرداخت يك موبايل يا لپ تاپ و هزينه شهريه دانشگاه جوانان و خانواده ها را وهابي كرده اند. از جمله مناطق عرب نشين شوشتر ،‌شوش دانيال، اهواز ، سوسنگرد ، آبادان ، خرمشهر و ...
▪ در استان خوزستان -اهواز این گروه وام 3الی 4میلیون تومانی به مناطق حاشیه شهر اهواز ازجمله منطقه کوت عبدالله جهت ترویج وهابیت پرداخت میکنند به طرفداران این فرقه هم یک چفیه قرمز رنگ که به طرز خاصی دور سر افراد بسته میشود داده میشوددرضمن دولت برای مقابه با این گروه اقدام به احداث یک مصلی جدید در منطقه کوت عبدالله اهواز نمود شهروندی از اهواز
▪ این همان پولی است که به این عربها بابت رفتن به عربستان وعراق داده می شود و سالانه میلیاردها دلار مشود تابر علیه خودمان خرج گردد
▪ Motasefaneh taghsire khodemone ke be in jaha nemiresim va zamineh ro baraye ona baz mikonim.
▪ در جهان تشيع بودجه هاي زيادي وجود دارد . مثلا شما ببينيد اگر پول نذري ها را در طول سال ساز مان دهي كنيم مناطق محروم به پول وهابيون آيا نيازي خواهند داشت.
▪ دولت به مردم کمک کند تا وهابی ها محلی برای کمک نداشته باشند
▪ متأسفانه این تبلیغات در منطقه گنبدکاووس نیز دیده می شودو بعضا افرادی برای آموزش در دوره های چند ماهه به پاکستان میروند.بعضی نیز با دریافت پول از عربستان کار تبلیغی می کنند.ظاهرا این اقدامات که تبعات درازمدت امنیتی در منطقه دارد هنوز بطور دقیق مورد ارزیابی و کنترل قرار نگرفته .
▪ وقتیکه دادگستری استان خوزستان بعد از سه سال هنوز پولهای برباد رفته مردم خوزستان در ماجرای مشکوک سیدها را به آنها برنگردانده اند معلوم است که وهابیون دست به کار شده و سواستفاده میکنند واقعا مسئولین استان بعد از این همه وعده و وعید چه حرفی برای گفتن دارند؟
▪ ماهميشه در خوابيم
▪ حالا اگر از جناب سفير ما در رياض بپرسيد چه خب است خواهد گفت: برادران سعودي همكاري بسيار نزديكي با ما و شيعيان دارند وسعودي ستون خليج فارس است و رورابط ما با ... راهبردي است وهيچ اقدامي هم از جانب وهابيت انجام نمي شود ... ميگي نه از خودش بپرس
▪ اگر اسلام را درست بفهميم و فهميده باشيم و مسائل خمس وذكات و صدقات را درست رعايت كنيم و سرمايه مملكت در اختيار عده اي خاص نباشد و بانكهاي ما به امثال شهرام جزايري وووو وامهاي انچناني ندهند و خيرين ما از يكطرف كالا هايشان را چند برابر نفروشند واز طرف ديگر باهمان سودهاي فلج كننده قشر اسيب پذير با يك جلسه شام يا نهار يا يك باب مدرسه يا ازاد كردن زنداني وووو سر خودشان كلاه نگذارند و در جلسات مذهبي مسائل اصيل مذهبي واخلاقيات را به شرط انكه وعظ كننده خود عامل باشد بيان كنيم انوقت حناي هيچ فرقه اي رنگ نخواهد داشت. به هر حال حضرت علي عليه السلام هم موفق به هدايت كامل ملت خود نشد تا جائيكه كلمه فزت برب الكعبه را موقع شهادت بر زبان جاري كرد.خدايا ما را از اصحاب راستين رسول خودت وامام علي قرار ده امين
▪ اگر بودجه ها صرف عمرن وآبادانی این مناطق می شد در این مناطق خبری از فقر ودر نتیجه زمینه ای برای فعالیت وهابیون فراهم نمی شد.
▪ درست است که وهابیها بیکار نمی نشینند ولی شیعه هم بیکار نبوده .سوال اینجاست اگر نسلی اینقدر در تشخیص درست یا غلط بودن یک باور مذهبی ضعیف شده که وهابیها با پول وغذا آنها را متقاعد می کنند که در افکار مذهبی خود تجدید نظر کنند ،جا دارد سوال را از جای دیگری پرسید نه اینکه یقه مردم را چسپید.
▪ دولت با كمك مالي خود به افراد نياز مند وظيفه دارد كه جلو وهابيون را بگيرد و حوزه هاي علميه هم بايد بيشتر تلاش كنند و مبلغ به اين نقاط بفرستند
ارسال شده در تاریخ6/5/88

برزخ ازنگاه نقل وعقل

اثبات برزخ درآیات:
حیات برزخی عبارت است از آغازین لحظات زندگی آدمی در جهان دیگر وشروع فصل جدیدی اززندگی که با فراز ونشیب های فراوان همراه است.
دراین بخش برای اثبات حیات برزخی به سراغ ادله می رویم وبه اثبات آن ازدیدگاه عقل ونقل می پردازیم :
عالم برزخ ازدیدگاه قرآن درمسیر انسان به سوی لقای رب وقیامت قرارگرفته است و لازم است انسان آن را پشت سربگذرد تا آمادگی زندگی درجهان آخرت را پیدا کند . درقرآن کریم تنها دریک آیه خداوند صراحتا به لفظ برزخ اشاره فرموده اند ومنظور ازآن عالمی است که درسطور دیگر توضیح داده خواهد شد . همچنین آیات دیگری وجود دارد که به این عالم دلالت دارد واین موضوع با توجه به قرائنی است که ازآن آیات دریافت می شود.
اینک به بیان وشرح وبررسی آیاتی که باوضوح به این واژه ومفاهیم آن پرداخته اند می پردازیم . قرآن کریم میفرماید:
حتی اذا جاء احدهم الموت قال رب ارجعون – لعلی اعمل صالحا فیما ترکت کلا انها کلمه هو قائلها ومن ورائهم برزخ الی یوم یبعثون 1
تا زمانی که مرگ یکی ازآنان فرا رسد می گوید پروردگار من ! مرا بازگردان شاید درآنچه ترک کردم وکوتاهی نمودم عمل صالحی انجام دهم، به او می گویند چنین نیست .این سخنی است که او به زبان می گوید . واگر بازگردد برنامه اش همچون سابق است، وپشت سرآنها برزخی است تا روزی که برانگیخته می شوند.
انسان تا هنگامی که مرگش فرا نرسیده در غفلت بسر می برد وپس ازحضور مرگ ودرحالت احتضار ازخواب غفلت بیدار می شود .
دراین آیه مراد ازبرزخ که پیش روی مردگان است وتا روز قیامت مردگان درآن یا متنعمند ويا معذب ، همان عالم ونظامي است كه روح پس از جدايي از بدن مادي لاجرم به آن عالم منتقل مي شود وتا قيامت درآن باقي مي ماند.
آيه 100 سوره مومنون تنها آيه اي است كه فاصله ميان مرگ وقيامت را برزخ خوانده است. اين آيه كاملا صراحت دارد كه انسان پس ازمرگ داراي نوعي حيات وزندگي است كه درآن تقاضاي بازگشت به دنيا را مي كند .2
قالوا ربنا امتنا اثنتين واحييتنا اثنتين فاعترفنا بذنوبنا فهل الي خروج من سبيل3
آنها مي گويند پروردگارا ! ما را دو بار ميراندي ودو بار زنده كردي اكنون به گناهان خود معترفیم، آيا راهي براي خارج شدن از دوزخ وجود دارد ؟
اين آيه بيانگر حال كافران است كه تصور مي كنند چون خدا آنها رادوبار ميرانده ودو بار زنده كرده، آيا امكان گريز وخروج ازاين آتش براي ماهست ، دو مرتبه ميراندن ودو مرتبه زنده شدن ثابت نمي شود مگر با ثابت شدن عالم برزخ كه آدمي يكبار بدن او دردنياي خاكي میرانده شده وروح اودرقالب مثالي دربرزخ زنده مانده است .
پس از نفخه ممات تمام خلائق ازجن وانس چه در دنيا وچه دربرزخ مي ميرند وجز ذات احديت كسي باقي نمي ماند. در اين هنگام جنبنده اي زنده نخواهد ماند، حتي برزخيان نيز مرده اند واين بار دفعه دوم مردن حقيقي آدمي است . كه بعد ازآن روز رستا خيز بانفخه حيات درصور، همگي را براي ورود به صحنه قيامت وحساب اعمال خود زنده مي نمايد واين بار دوم زنده شدن است .4
الناریعرضون علیها غدوا وعشيا ويوم الساعه ادخلوا آل فرعون اشد العذاب.5
عذاب آنها آتش است كه هرصبح وشام برآن عرضه مي شوند تا روزي كه قيامت برپا مي شود . دستور مي دهد آل فرعون را درسخت ترين عذابها وارد كنيد.
روشن است كه آتش فوق كه درآيه به آن اشاره شده است وبرآل فرعون صبح وشام عرضه مي شوند در عالم برزخ است. زيرا درپايان آيه، مجازات آنها درقيامت به طور جداگانه آمده است ، ولذا غالب مفسران اين آيه رابه عالم برزخ وعذاب قبر تفسير كرده اند .
درمورد عذاب بررخي آل فرعون قرآن كريم مي فرمايد، آل فرعون هرصبح شام برآتش عرضه مي شوند . درمورد عذاب اخروي آنها مي فرمايد : دستورداده مي شود آنها را داخل شديدترين عذاب كنند، ازتفاوت اين دو تعبير چنين استفاده مي شود كه دربرزخ آل فرعون آتش دوزخ رااز دور مشاهده مي كنند وناراحت مي شوند ودرعالم قيامت ازنزديك با آن آتش فروزنده عذاب مي كشند واين مجازات دربرزخ، صبح وشام است ودرقيامت مستمر ودائم با آن دمساز هستند .
حديثي كه ازپيامبر (صلی الله علیه واله) دراين زمينه نقل شده است وبه وضوح اين معني را تاييد مي كند پيامبراكرم (صلی الله علیه واله) میفرمايند:
ان احدكم اذا مات عرض عليه مقعده بالغداه والعشي ان كان من اهل الجنه فمن الجنه وان كان من اهل النار فمن الناره يقال هذا مقعدك حين يبعثك الله يوم القيامه 6
هنگامي كه يكي ازشما ازاين دنيا برود جايگاه اوصبح وشام به اوعرضه ونمايش داده مي شود اگرازاهل بهشت باشد ،جايگاهش دربهشت، واگر از اهل دوزخ باشد جايگاهش در دوزخ است وبه او گفته مي شود اين جايگاه تو است هنگامي كه خداوند تورا درقيامت مبعوث مي كند.تهیه و تنظیم : گروه اینترنتی نیک صالحی
ارسال شده در تاریخ 7/5/88

جنبش دیوبندی

جنبش دیوبندی
هواداران دیوبندی از نظر سیاسی در سازمان «جمعیت العلمای اسلام» که از مهمترین احزاب پاکستان است، متشکل شده اند.



جنبش دیوبندی در سال ۱۸۵۱ در شهر کوچک دیوبند در استان اوتارپرادش هندوستان پایه گذاری شد. هدف آن جلوگیری از گرایش های غیر دینی بود که با سلطهء استعمار در شبه قاره رواج یافته بود. موسسهء دارالعلوم که در شهر دیوبند قرار دارد، پس از دانشگاه الازهر قاهره بزرگترین مدرسهء جهان اسلام است. مبانی جنبش دیوبندی عبارت است از پاکسازی اسلام از عناصر «ناپاک». آیین جهاد به عنوان یگانه راه مبارزه با کفر و شرک، به ویژه در مبازره با مذهب شیعه و اولیای مقدس که در منطقه رواج دارد. آیین دیوبندی در تمام این نکات با وهابی گری مشترک است. درست مثل بنیادگرایان عربستان، دیوبندی ها نیز وظیفهء خود را تبلیغ اسلام می دانند. آنها از زمان گشایش دانشگاه شان تا امروز بیش از چهل هزار مدرسهء مذهبی درهند، پاکستان، آسیای میانه و همچنین افغانستان تاسیس کرده اند. تا کنون بیش از شصت هزار طلبه در دارالعلوم آموزش دیده اند که سپس عقاید سخت و خشک خود را به میان صد ها هزار دانش آموز برده اند. امروزه چه در دارالعلوم و چه در سایر مکتب های بیشمار مستقر در پاکستان با یک تصویر روبرو می شویم: طلاب در فضای بسته زندگی سختگیرانه ای می گذرانند. ورود روزنامه و تلویزیون به این مدارس ممنوع است. به جای همه چیز شب و روز مشغول آموزش فقه و شرعیات هستند،به زبان عربی. جنبش دیوبندی که به مثابهء یک حرکت ضد استعماری در برابر سلطهء غیر اسلامی انگلستان پا گرفته بود، در دوران جدایی پاکستان از هندوستان به سال ۱۹۴۷ رنگ رادیکال تری به خود گرفت. و امروز تبلیغات خود را با شعار جهاد همراه ساخته است. فارغ التحصیلان از دانشگاه دارالعلوم وظیفه دارند که تعلیمات خود را نه تنها در هند و پاکستان، که قلمرو اصلی نفوذ آنهاست، بلکه در سراسر جهان گسترش دهند. هواداران دیوبندی از نظر سیاسی در سازمان «جمعیت العلمای اسلام» که از مهمترین احزاب پاکستان است، متشکل شده اند. این حزب در سال ۱۹۴۵ یعنی درست پیش از تشکیل دولت مستقل پاکستان از دل «جمعیت العلمای هندوستان» بیرون آمد. پس از قدرت گیری ضیاءالحق، مهمترین رقیب سیاسی این حزب، «جمعیت اسلامی» بود که به دستگاه امنیتی رژیم نزدیک بود. پس از در گرفتن جنگ در افغانستان ضیاءالحق که آرزوی رهبری جهان اسلام را در سر می پخت، سیاست مذهبی شدیدی در پیش گرفت. «جمعیت علمای اسلام» که از نظر سیاسی توان رویارویی با «جمعیت اسلامی» را در خود نمی دید، سعی خود را بر آن گذاشت که با تاسیس شبکه ای از مدارس مذهبی نفوذ اجتماعی خود را گسترش دهد. در سال ۱۹۷۲ در پاکستان ۹۰۰ مدرسهء مذهبی وجود داشت، که حدود ۳۵۰ تای آنها توسط جنبش دیوبندی اداره می شد. اما این رقم پس از سال ۱۹۷۹ به هزاران مدرسه رسید که بیشتر آنها زیر نفوذ دیوبندی ها قرار داشتند. بسیاری از مجاهدان و رهبران بعدی طالبان، از جمله شخص ملا عمر، در این مدارس پاکستان آموزش دیده اند. با قدرت گیری آنها مدارس قرآنی در پاکستان باز هم بیشتر شدند و تعداد شان به نزدیک ۲۵۰۰۰ رسید. هزینه سنگین این دم و دستگاه را عربستان سعودی تامین می کند. حکومت وهابی از زمان جنگ افغانستان گروه های پاکستانی را زیر حمایت گرفته و مخارج سنگین آنها را می پردازد. علاوه بر این عربستان با اعزام طلاب دینی زمینهء آمیزش هرچه بیشتر آموزه های وهابی و دیوبندی را فراهم می کند. در جریان جنگ تعداد روزافزونی از جهادگران عرب در پاکستان آموزش دیدند. گفته می شود که حدود صد هزار رزمندهء عرب از راه پاکستان به جبهه های افغانستان رفته اند. بیشتر آنها از صافی مدارس اسلامی گذشته اند. از زمان ماجرای یازدهم سپتامبر ۲۰۰۱ مدرسه «دارالعلوم حقانی» که در جنوب پیشاور قرار دارد، توجه افکار عمومی را جلب نموده است. بسیاری از مسوءلان و سران رژیم طالبان در این موسسه آموزش دیده اند. روزنامه نگاری مینویسد: من در اواخر سال ۱۹۹۶ در پاکستان بودم و ازین فرصت برای دیدار از مدرسه حقانی استفاده کردم. ازینکه خودم را روزنامه نگار مسلمان معرفی کرده بودم، اجازه دادند وارد شوم و از محوطهء وسیع مدرسه دیدن کنم. در این آموزشگاه شبانه روزی تا همین اواخر پیوسته بیش از سه هزار محصل آموزش می دیدند. تنها با اعانات هنگفت عربستان است که کشور فقیری مانند پاکستان می تواند دها هزار از این قبیل موسسات را اداره کند. محصلان که از هشت تا هژده سال سن داشتند، از رفاه برخوردار نبودند. همانطور که انتظار داشتم زندگی آنها محقر و فقیرانه بود. روی زمین لخت نشسته بودند، پشت رحل هایی که روی آنها چیز می نوشتند یا قرآن می خواندند. محصلان جوان تر بیشتر از هر چیز درس قرآن می گرفتند. انضباط شدیدی در مدرسه حاکم بود: پسر بچه های نو جوان چنان خمود و دلمرده بودند که اگر از ملای سختگیر شان کتک می خوردند، صدای شان بر نمی آمد. نیروی طالبان چند ماه قبل پایتخت افغانستان را تصرف کرده بودند. در پاکستان شاهد بودم که کادر های آیندهء طالبان در چه نظامی تربیت می شوند. شاگرد های بزرگتر به جبهه های افغانستان اعزام شده بودند. از آنجا که در این مکتب خانه تنها زبان پشتو رواج داشت، مترجمی با خود برده بودم که سخنان راهنمای عمامه بر سر را برایم ترجمه می کرد: «جهاد وظیفهء شماست. گمراهان و کافران باید در سراسر جهان نابود شوند» این محصلان پشتون از کودکی در معرض شستشوی مغزی قرار گرفته بودند. راستی شگفت انگیز است که مربیان با شلاق در کلهء بچه های تندرست فرو کرده بودند که تنها مقصد زندگی آنها شهادت است. در پیشاور مترجم مرا با چند تن از شهیدان آینده که از مکتب «دارالعلوم حقانی» فارغ التحصیل شده بودند آشنا نمود. آنها چنان راحت از شرکت در جنگ داخلی افغانستان صحبت میکردند که نشان میداد از دولت پاکستان هیچ بیم وواهمه ندارند. با جوان بیست ساله ای به نام عبدالرحمان آشنا شدم. والدین روستایی او به خاطر فقر و محرومیت او را به مکتب قرآن فرستاده بودند. و او با هیچ چیز دیگری آشنا نشده بود. با نگاهی اندیشناک می گفت: «نمی دانم اگر اینجا نمی آمدم چه بلایی سرم می آمد. در مکتب سرپناه و خوراک داشتم و توانستم چیزی یاد بگیرم.» آنچه او با ایمان خلل ناپزیر آموخته بود، چیزی نبود مگر شعار ها و آموزه هایی که مربیان وهابی و دیوبندی در مدارس پاکستان رواج می دهند: جهاد، شهادت، و از همه بیشتر نفرتی تسکین ناپزیر نسبت به شیعیان. «برادران ما درافغانستان قدرت را به دست گرفته اند، اما شیعه ها در شمال هنوز مقاومت می کنند. باید این کفار را نابود کرد.» او همه مخالفان طالبان را شیعه می دانست. در حالیکه در افغانستان غیر از قوم هزاره، تمام اقوام و نیروهایی که در «اتحاد شمال» شرکت داشتند، سنی مذهب بودند. اما این جوانان را برای میدان جنگ بار آورده بودند، نه برای پزیرفتن واقعیات ملموس. عبدالرحمان شش ماه در بخش پاکستانی کشمیر کار با اسلحهء سنگین را فرا گرفته وسپس به جبهه مقدم مبارزه با دشمنان خدا اعزام گشته بود. نخستین تجربهء نظامی او جنگ با ارتش هند بود. امروز پس از ماجرای یازده سپتامبر ناگزیر به عملیات انتحاری جوانان فلسطین فکر میکنیم: این جوانان متعصب، باروتی هستند مرگبارتر از سلاح های خود. کافی است رهبر شان دستور بدهند: «به جنگ کفار بروید»، آنگاه حاضرند جان خود را برای مبارزه با هر دشمنی قربانی کنند.«جمعیت العلمای اسلام» پس از آنکه با شبکهء مدارس خود در جامعهء پاکستان پایگاه محکمی پیدا کرد، از سال ۱۹۹۳ با شرکت در دولت بی نظیر بوتو در قدرت سیاسی نیز سهیم شد. این حزب با سازمان امنیت نظامی پاکستان آی اس آی و نصرالله بابر وزیر داخله که از حزب مردم بوتو بود، پیوند های نزدیکی برقرار کرد. بابر که بعد ها «پدر طالبان» نامور شد، قصد داشت یک سازمان پشتون به نام طالبان تشکیل بدهد تا از منافع پاکستان در افغانستان و آسیای میانه دفاع کند. «جمعیت علمای اسلام» که بسیاری کودکان پشتون را در مدارس خود پرورش داده بود، بهترین افزار برای پی ریزی چنین جنبشی بود. طالبان که به نواحی عقب ماندهء پاکستان و افغانستان تعلق داشتند، هر آنچه در مکتب قرآن پاکستان آموخته بودند را با عادات و سنت های عتیق خود آمیختند. آنها در تعصب و سختگیری از عقاید وهابی و دیوبندی نیز فراتر رفتند. فضل الرحمن رییس پیشین «جمعیت علمای اسلام» در پاکستان یکی از سران اصلی دارالعلوم حقانی بود. او نه تنها پدر روحانی طالبان به شمار می رفت، بلکه جنگجویان را انتخاب می کرد. آنها را به آموزشگاه نظامی می فرستاد و پس از مشاوره با سازمان امنیت پاکستان به افغانستان اعزام می نمود. مدرسهء او به تربیت رزمندگان عرب نیز می پرداخت. او مسولیت بیش از هشتاد هزار پاکستانی را که به همراه طالبان به افغانستان اعزام شدند، به عهده داشت. شرایط خطرناکی که شبکهء مدارس مذهبی با همکاری سازمان امنیت پاکستان به وجود آورده بودند، هزاران مبارز عرب وارد میدان شدند. اسامه بن لادن و اسلام گرایان نامداری از کشور های اردن، مصر، الجزایر و عربستان سعودی به طالبان پیوستند. از سال ۱۹۹۸ که طالبان بر شمال افغانستان نیز چیره شدند، این شبکه بین المللی پایگاه خود را از پاکستان به افغانستان منتقل نمود. شبکه القاعده با رژیم طالبان در آمیخت و به بخشی از نظام تبدیل شد. سازمان امنیت پاکستان در خاک افغانستان پادگان های آموزشی داشت و طلاب مدارس را نه تنها برای حمایت طالبان بلکه برای جنگ در کشمیر آموزش میداد و مدارس پاکستان برای نظارت بر این پادگان ها مربی می فرستاد. از نظر ایدیولوژیک می توان گفت که طالبان میان عقاید وهابی و دیوبندی با رسوم پشتون، نوعی پیوند زناشویی بسته بود. و این ازدواج به طور واقعی هم رخ داده بود. بنابر سنت دیرین قبایلی که اتحاد های سیاسی را با پیوندهای خانوادگی محکم میکنند. در افغانستان نیز بن لادن یکی از دختران خود را به همسری ملا عمر در آورد و یکی از پسران بن لادن در افغانستان با دختر یکی از پیروانش ازدواج کرد. اتحادیکه روش تروریستی را برای پیشبرد عقاید خود موجه میداند.
نویسنده: کمال - کابلی منبع: سایت - باشگاه اندیشه - به نقل از http://www.kamalkabuli.blogfa.com

شیوه تبلیغ وهابیت


گزارش تحلیلی خبری حوزه نیوز ازشیوه تبلیغ وهابیت در اماکن مذهبی عربستانپخش کتب و جزوات شبهه افکن در میان زائران ایرانی و سخنرانی های مغرضانه در بین نماز مغرب و عشاء از شیوه های جدید وهابیت برای ترویج افکار انحرافی است.

به گزارش خبرنگار اعزامی مرکز خبر حوزه به عربستان، پخش کتاب های ضاله که از چندی پیش در شهر مدینه آغاز شده بود به تازگی گسترش بیشتری یافته و تنوع کتابچه ها نیز افزون گشته است.
بر این اساس صبح ها و در بین ساعات چهار تا هشت که درب بقیع برای ورود باز است اینگونه فعالیت ها رونق زیادی دارد و در نزدیکی محل ورودی، مکانی برای توزیع کتابچه در نظر گرفته شده است.
کتب و بروشور هایی تحت عناوین خمس از دیدگاه قرآن و اهل بیت(ع)، گفتگوی آرام و دوستانه، خویشاوندی امام صادق(ع) و ابوبکر، ماجرای غدیرخم و رابطه آن با اصل ولایت، ازدواج موقت، چگونه هدایت یافتم؟، چرا سنی شدم، آنگاه که صحابه را شناختم از جمله مواردی است که به تازگی انتشار یافته و در شمارگان گسترده میان زائران بقیع توزیع می شود که در برخی موارد به بیش از پانصد نسخه در روز می رسد.
همچنین در بعد از ظهرها نیز این فعالیت ها رونق داشته و توزیع کتب ضاله ادامه دارد و حتی محلی برای مناظره و گفتگو در زیر درب ورودی بقیع در نظر گرفته شده است.
در این محل که در آن سه اتاق وجود دارد یکی از اطاق ها به مناظره با شیعیان اختصاص دارد و در آن افراد زبده و با تجربه که علاوه بر آگاهی از مبانی اهل سنت نسبت به کتاب ها و منابع شیعی نیز تسلط دارند به گفتگو با افراد می پردازند.
برخورد آرام و دوستانه، آشنا بودن خوب با زبان فارسی، استفاده از شیوه های روانشناسی و احترام به افراد از جمله ویژگی های آنان است.
این افراد همزمان با ارائه جزوات و کتابچه ها به صورت ضمنی و زبانی به ترویج عقاید باطل خود می پردازند و با به کاربردن عباراتی چون «خمس در اسلام وجود ندارد»، «ازدواج موقت حرام است» و «اهل بیت به عمر و ابوبکر علاقه داشتند» زمینه را برای مطالعه این کتابها در افراد مهیا کرده و آنها را نسبت به این موارد کنجکاو می کنند.
اگر چه برخی زائران کم اطلاع ایرانی هم با مطالعه این جزوات منحرف، نسبت به برخی مسایل دچار تردید می شوند، اما سست بودن استدلال ها، استفاده از منابع غیر معتبر و برداشت های عجیب و غریب از آیات قرآن سبب شده است که بیشتر زائران نسبت به این مسایل بی توجه باشند و حتی در بسیاری موارد دانش آموزانی که در قالب کاروان های دانش آموزی آمده اند به راحتی به شبهات ‌آنان پاسخ می دهند که موجب ناراحتی این افراد می گردد.
در کنار این موارد، برخی اوقات زائرانی که نسبت به مسائل آگاهی و بینش کافی ندارند با این افراد وارد مشاجره می شوند و از الفاظ نامناسبی استفاده می کنند که با واکنش دیگر زائران رو به رو می شدند.
همچنین سخنرانی بین نماز مغرب و عشاء در فاصله ای حدود یک ساعت دارد در جاهای مختلف مسجد النبی(ص) مخصوصا در قسمت های توسعه یافته که فضای بیشتری دارد رونق زیادی گرفته است به طوری که در برخی موارد تعداد افراد شرکت کننده به بیش از دو هزار نفر می رسد، البته این سخنرانی ها به زبان عربی بوده و مخاطبان آن نیز عرب زبانان هستند و هدف متزلزل نشان دادن مبانی شیعی است.
در این مراسم هنگامی که سخنران مراسم در برنامه تفسیر قرآن خود به آیه شریفه «الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی» می رسید با مغالطه و عوض کردن رشته کلام سعی می کرد اینگونه القا کند اکمال دین به نبوت و بعثت پیامبر مربوط است نه ولایت و جانشینی آن حضرت.
نامگذاری اماکن مختلف به نام های صحابه و بزرگان وهابیت از دیگر مناسبت ها است. به طوریکه چندین درب مسجد النبی(ص) به نام های عمر و ابوبکر و دیگر صحابه نامگذاری شده است و در اقدام دیگری در اماکن تاریخی مدینه که مساجد قدیمی به نام های صحابه مشهور وجود دارد، عوامل وهابیت مساجد جدیدی به نام های خلفا تأسیس کرده و قدمت آنرا طولانی عنوان می کنند؛ به عنوان مثال در منطقه مناخه مسجد جدیدی به نام ذوالنورین و به یاد عثمان بن عفان خلیفه سوم ساخته شده است در حالی که قدمت مساجد این منطقه به صدر اسلام باز می گردد و مساجد آن به نام های پیامبر(ص) و حضرت علی(ع) متبرک هستند.
نامگذاری مدارس و مراکز علمی فرهنگی نیز در همین راستا صورت می گیرد و چندین مدرسه به نام های محمد بن عبدالوهاب و ابن تیمیه مؤسس وهابیت به چشم می خورند.
در منطقه خندق که در شمال مدینه واقع شده است، مساجدی به نام های فاطمه الزهرا(س) و حضرت علی(ع) و سلمان فارسی وجود دارد که این مساجد تعطیل شده اند و طرح احداث مسجد بزرگی به نام خندق در دستور کار قرار گرفته است.
ارسال شده در تاریخ 5/5/88

قتل علمای اهل سنت


  1. قتل علماي رده بالاي اهل سنت، برنامه تازه تروريست‌هاي وهابي ـ 09/02/1385
    خبر:جهان اسلام
    در جنايت تروريستي كه دوازدهم ربيع‌الاول سال جاري در كراچي پاكستان به وقوع پيوست، شماري از علماي منحصر به فرد و رده بالاي اهل سنت، به قتل رسيدند.هرچند برخي رسانه‌ها تلاش مي‌كردند اين انفجار را به دعواي شيعه و سني نسبت دهند، اما تمام شواهد حاكي از آن است كه اين علماي سني كه رويه‌اي معتدل و ارتباط خوبي با شيعيان داشته‌اند، به جرم مخالفت با وهابيت به آتش كشيده‌اند.آنچه مي‌خوانيد، گزارش خبرنگار «بازتاب» از پاكستان است كه اطلاعات كاملي از اين حادثه تروريستي به دست مي‌دهد: امسال در ايامي که غالب سنيان کشورهاي مختلف و از جمله سنيان پاکستان مراسم مولودي براي رسول خدا(ص) برگزار مي‌کردند، انفجار مهيبي در کراچي پاکستان رخ داد و ضمن آن 67 نفر از مسلماناني که به عشق پيامبر(ص) در اين مراسم گرد آمده بودند، به خاک و خون کشيده شدند.شايد کساني که از دور اين حوادث را مرور مي‌کردند تصورشان بر آن بود که انفجار ياد شده جزيي از درگيري‌هاي خونيني است که ميان وهابيان و شيعيان در پاکستان در جريان بوده است. در حالي که اين تصور يکسره اشتباه است.براي شرح اين ماجرا بايد مقدمتا گفت که در شهر کراچي دو تشکل سني با نام «جماعت اهل سنت» و ديگري «سني تحريک» وجود دارد که رهبران آن از سنيان معتدل هستند. هر دو گروه ياد شده با جريان وهابيت به شدت مخالفند و به رغم خواست آنان که مراسم مولودي براي رسول خدا (ص) را بدعت مي دانند، اينان هر ساله و با حضور ميليون‌ها نفر آن را برگزار مي‌کنند.اين دو گروه از علاقمندان به امام حسين (ع) هستند و مانند ديگر سنيان هند و پاكستان در ايام عاشورا و حتي تا اربعين مراسم و مجالس عزا نيز دارند.جماعت سنيان را در پاکستان «بريلوي» مي‌گويند و در مقابل، وهابي‌ها را «ديوبندي» مي‌نامند.امسال مانند سال‌هاي گذشته مراسم مولودي در محل «نشتر پارک» با حضور دست کم دو ميليون نفر برگزار شد. اين همان ميداني است که در ايام عاشورا، شيعيان هم درهمان جا يک ساعت به غروب عزاداري برگزار مي کنند. در آن حوالي 20 هزار شيعه هم زندگي مي کنند. به هر حال دو حزب ياد شده که همان سنيان بريلوي هستند، مراسم خود را در آنجا برگزار کردند.مراسم ياد شده عصر روز 12 ربيع با حضور ميليونها نفر برگزار شد و تا مغرب ادامه داشت. زماني که نماز مغرب شروع شد، نمازگزاران در رکعت دوم بودند که وهابي‌هاي ديوبندي اقدام به انفجار بخش جلوي محل اقامه نماز کردند که رهبران اين حزب همگي در آنجا حاضر بودند. گفتني است، رهبران اين دو حزب افرادي بسيار دانشمند و معتدل بوده و جمر آنان اين بود كه به رغم سني بودن، روابط خوبي با شيعيان داشتند.«سليم قادري» و «عباس قادري» دو برادر از رهبران «سني تحريک» بودند که هر دو عالم بودند و در اين ماجرا کشته شدند.همين طور «حنيف بلو» و «حنيف طيب» از رؤساي «جماعت اهل سنت» بودند که اينها هم در اين انفجار کشته شدند.در اين ماجرا دست کم حدود چهل نفر از کادرهاي اصلي اين دو حزب کشته شدند. کساني که مغز متفکر اين دو حزب بوده و در اين ماجراي خشن که ويژه وهابيان خارجي صفت است کشته شدند. البته رقم کشته شدگان به 67 نفر رسيد. اينها روي سکويي نماز مي خواندند که زير آن بمب كار گذاشته بودند.حزب جماعت اسلامي هم همفکر بريلوي ها هستند که البته آن روز در اين مراسم نبودند. اينها هم ضد وهابي هستند و باني اين جماعت ابوالاعلي مودودي است.اين حادثه سبب شد تا دشمني اهل سنت پاکستان با وهابيان بيشتر شود. براي عموم مردم هم مسؤوليت اين اقدام بر عهده وهابي ها گذاشته شد و اصلا کسي شيعه را در اين باره متهم نکرد.اين حادثه بيش از هرچيز خشونت وهابيان را كه الحق بايد آنان را خوارج روزگار ما خواند روشن مي كند. كساني كه نه تنها به شيعيان بلكه به سنيان هم رحم نمي‌كنند.
    http://www.taghrib.org/
    چاپ خبر

آيا خلافت و خلفا به وسيله امامان اهل بيت تأييد شده است



گاهی برخی افراد به خاطر آن که دلیلی پیدا نکردند به پرسش هایی رو می آورند که به ظاهر عوام پسند است اما هرکسی که مقداری اطلاع داشت باشد متوجه می شود که پرسش ها برای فرار از حجت و دلیل است . در اینجا به توضیح بیشتر می پردازیم . سوال این است که: آيا نامگذارى برخى از اسامى فرزندان امامان اهل بيت به نام خلفا دليل بر تأييد و يا ارتباط صميمانه دارد؟آيا خلافت و خلفا به وسيله امامان اهل بيت تأييد شده است، به عبارت ديگر آيا روايت صحيح بر تأييد خلفا وجود دارد و يا سيره گفتارى و عملى آنان حقيقت ديگرى را اثبات مى‏كند؟در يك نگاه به روش ائمه اهل بيت اين حقيقت روشن مى‏گردد كه مسئله خلافت، آن گونه كه اهل سنت استدلال مى‏كند مورد تأييد نبوده است به چند دليل: 1. سيره عملى حضرت على (ع)در روايات شيعه و اهل سنت به خوبى روشن مى‏سازد كه خلافت مورد تأييد نبوده است، به طور نمونه روايتى كه از صحيح بخارى نقل شد به صراحت مى‏گويد: حضرت على(ع)تا شش ماه بيعت نكرد، چرا بيعت نكرد؟ اگر خلافت خلفا مورد تأييد بود چرا از روز نخست اظهار وفادارى نفرمود؟ افزون بر اينكه در همين روايت آمده است: وقتى ابوبكر نزد حضرت آمد حضرت فرمود: نحن نرى لنا حقاً و فرمود:استبددت علينا ، ساير ائمه اهل بيت نيز همان روش حضرت على را در عمل و رفتار داشتند كه در جاى خود به اثبات رسيده است .از اين رو دلايل كسانى كه مى‏گويند خلافت مورد تأييد ائمه نبوده به واقعيت نزديك‏ترمى‏باشد. البته در علت بيعت آن حضرت پس از شش ماه در نهج البلاغه نامه 62 پاسخ مى‏دهد: فامسکت یدی ، حتی رأیت راجعةالناس قد رجعت عن الاسلام ،یدعون الی محق الدین محمد فخشیت ان لما انصر الاسلام و اهله ان اری فیه ثلمااو هدماَ... از بیعت خود داری کردم تا هنگامى كه ديدم گروهی از دين اسلام بر مى‏گردند و می خوهند دين اسلام را نابود سازند پس ترسیدم که اگر اسلام و طرفدارانش را یاری نکنم رخنه ای در آن بینم یا شاهد نابودی آن باشم که در این صورت مصیبت آن بر من سخت تر از رها کردن ولایت و حکومت بر شمااست که کالای چند روز دنیاست . 2. در نهج البلاغه سخنرانى‏هاى فراوانى از آن حضرت وجود دارد كه خلافت و خلفا را به شدت مورد انتقاد قرار داده‏اند نظير: خطبه شقشيه، علاقه‏مندان مى‏توانند براى آگاهى بيشتر به كتاب »روابط امام على(ع)و خلفا به روايت نهج البلاغه« مراجعه نمايند. افزون بر آنچه گفته شد يك سؤال اساسى وجود دارد كه مسئله امامت و جانشينى پيامبر از جايگاه بسيار مهمى برخوردار مى‏باشد به گونه‏اى كه نه عقل و نه عقلا مى‏توانند بپذيرند كه پيامبر خاتم با آن عظمت و احاطه علمى كه نسبت به آينده و اختلاف صحابه داشته‏اند، امت خود را سرگردان و در اختلاف قرار دهند. بنابراين محال است كه پيامبر اكرم از اين مسئله مهم غفلت كنند. بدين جهت زير سؤال بردن صحابه بهتر است از زير سؤال بردن پيامبر، زيرا پيامبر اسلام، معصوم است و امكان ندارد كه از چنين مساله مهمى غفلت نمايند. پس اشتباه و مخالفت صحابه موافق با حق است. شيعه مى‏گويد: نه تنها عقلا اين واقعيت امامت را پذيرفته‏اند، بلكه پيامبر اكرم نيز هيچ كوتاهى نداشته‏اند و در موارد گوناگون برنامه پس از خود را به امت رسانده‏اند و گروهى از امت با اجتهاد به رأى خويش تغيير دادند. بنابراين مساله بيعت و همكارى ائمه اهل بيت با خلفا براى پيشرفت اسلام در برابر دشمنان قسم خورده و براى دورى از اختلاف و نزاع بوده است، زيرا پيامبر اسلام بر اين روش تأكيد و آن حضرت را توصيه نمودند كه دست به شمشير نبرد، از اين رو كنار نشستن حضرت على(ع)و بلكه گاهى همكارى كردن، دليل بر تأييد نمى‏باشد. تريخ به خوبى اين مطلب را روشن ساخته كه حضرت على نه دست به شمشير برد و نه در هيچ يك از جنگ‏ها در زمان ابوبكر و عمر شركت نمود در حالى كه در زمان پيامبر همواره در صف مقدم جنگ‏ها حضور داشتند. آيا حضور پيدا نكردن حضرت در جنگ‏ها در دوران خلافت خلفا دليل بر تأييد است يا بر مخالفت ؟ بنابراين با دلايل قوى عقلى و نقلى جايى براى طرح نام گذارى،ازدواج و شجره نامه باقى نمى‏ماند. تعجب است كه برخى دلايل عقل و نقل را كنار گذاشته و مى‏گويند: هيچ گونه اختلافى وجود نداشته است. و يامى گويند كه دعوا و اختلاف بين حضرت زهرا و ابوبكر و عمر ساختگى است. آيا بااين رواياتى كه از منابع اهل‏سنت بيان شد مى‏توان ساختگى دانست؟ آيا ساختگى اين روايات به معناى ساختگى كتاب‏هاى مهم خود اهل سنت نمى باشد؟روشن است كه برادران اهل سنت بايد براى حفظ خلافت، اين روايات را انكار و در كنار آن مساله ازدواج با ام‏كلثوم و مانند آن را مطرح كنند، درصورتى كه دلايل قوى كه بيان شد جايى براى طرح اين بحث‏ها باقى نمى‏گذارد.اما مطلب دوم ، اولاً ازدواج عمر با ام كلثوم ثابت نشده است برخى از علما مانند شيخ مفيد كه از علماى بزرگ شيعه است آن را انكار نموده و مى‏گويد: نواصب و مخالفان اهل بيت اين روايت را نقل كرده‏اند.ثانياً در روايات اهل سنت اين ازدواج به گونه‏هاى مختلف نقل شده كه افزون بر ساختگى بودن آن، چهره خليفه دوم را خدشه دار مى‏سازد زيرا در يك روايت آمده است: وقتى ام كلثوم نزد عمر چيزى را برد بدون آن كه عقدى محقق شده باشد دست به ساق پاى او زد،ام كلثوم ناراحت شد و نزد پدر آمد و عرض كرد مرا نزد آدم خشنى فرستادى.آيا دست زدن به نامحرم بدون صيغه عقد جايز است ؟ثالثاً طبرى نقل مى‏كند كه خليفه دوم براى خواستگارى دختر ابوبكر به نام ام كلثوم رفت و او جواب منفى داد و علت آن را خشن بودن عمر دانست)تاريخ طبرى جلد 3، صفحه 270) پس از فوت ابوبكر و ازدواج اسماء با حضرت على(ع)، دو فرزند ابوبكر به نام محمد و ام كلثوم تحت تكفل حضرت على(ع) قرار گرفتند و عمر مجدداً خواستگارى ام كلثوم را از حضرت على (ع)نمود، آن حضرت مخالفت كرد ولى پس از اصرار و تهديد خليفه اين وصلت انجام گرفت .اين است جريان ازدواج عمر با ام كلثوم. بنابراين با توجه به رواياتى كه گفته شد و اين كه يك حادثه تاريخى علل و انگيزه‏هاى گوناگونى مى‏تواند داشته باشد، قبول اين حادثه تاريخى نياز به دليل دارد و به صرف اين كه برخى از كتاب‏ها نقل كرده‏اند نمى‏توان اعتماد نمود به ويژه آن كه عده‏اى انكار كرده‏اند و روايات نيز با هم متعارض مى‏باشد. از اين رو اين ازدواج با واقعيت‏هاى تلخ تاريخى كه پس از پيامبر پديد آمد و در روايات فراوانى بیان شده است ، قابل قبول نيست. رابعا، بر فرض كه تحقق اين ازدواج صحت داشته باشد،دليل بر تاييد خلفا نمى‏باشد، زيراازدواج مى‏تواند انگيزه‏هاى فراوانى داشته باشد.برخى ازدواج ها با تطميع و برخى با تهديد و برخى ازدواج‏ها با انگيزه نزديك شدن به چهره‏هاى صاحب نفوذ و معنوى انجام مى‏شود، برخى براى سرپوش گذاشتن خطاو اشتباهاتى است كه اگر درميان مردم پخس شود آبرو و حيثيت او از بين مى‏رود و حكومت او در معرض خطر قرار مى‏گيرد. فلسفه ازدواج دختر مامون با امام جواد چه بوده است؟ آيا غير از اين بوده كه به مردم بگويد كه بنى عباس با اهل بيت پيامبر هيچ مشكلى نداشته‏اند؟ آيا امام جواد با اين ازدواج، خلافت و همچنين ظلم و ستم مامون را تاييد كرده است يا به خاطر تهديد مامون چاره‏اى جز پذيرش اين ازدواج نبوده است؟ هر ازدواجى را نمى‏توان دليل بر قبولى طرف دانست چنان كه بيشترازدواج‏هاى پيامبر اسلام نيز براى جذب طوايف وسران قبايل و يا براى بيان احكام شرعى بوده است . اما مساله نام گذارى فرزندان به نام خلفا، هر جامعه‏اى داراى آداب و رسومى است كه آن آداب و رسوم را جامعه ديگر نمى‏پذيرد. در ميان عرب‏ها آدابى است كه عجم آن را نمى‏پذيرد . نام گذارى در هر قوم و قبيله‏اى وجود دارد، هر پدرى نامى را كه براى فرزندان خودش برمى‏گزيند، انگيزه و هدف خاصى را مورد توجه قرار مى دهد، گاهى نامى وجود دارد كه در بين گروهى خوب و پسنديده است مانند نام‏هاى ايرانى نظير: جمشيد، داريوش و... در صورتى كه عرب‏ها اين نام‏ها را نمى‏پسندند و در ميان عرب‏ها نام هايى مانند: خالد، مالك، شمر، عدى، بكر، عمر، عثمان، معاويه، يزيد و امثال اين‏ها مرسوم است كه اين نام‏ها در ميان عرب‏ها معروف مى‏باشد. و از سويى اين نام‏ها اختصاص به يك فرد نداشته است بلكه مصاديق فراوانى در ميان عرب‏ها داشته است و اين افراد از نظر خوبى و بدى متفاوت بوده اند، برخى از اين افراد انسان‏هاى شجاع و قوى و برخى ديگر ترسو، برخى انسان‏هاى عالم، برخى جاهل بوده است اگر نامى را برگزيده شد كه يك فرد آن عالم و فرد ديگر آن جاهل بود به معناى آن نيست كه افراد جاهل را دوست داشته است و جهل را تأييد كرده‏است ؟ از مصداق‏هاى معروف این نام ها خلفاى ثلاثه مى‏باشند. از اين رو كسانى كه نام فرزندان خود را به اسامى خلفا گذاشته‏اند نه به خاطر اين بوده كه خلفا داراى اين نام‏ها بوده‏اند و اختصاص به آنان داشته است بلكه به خاطراين بوده كه اين نام‏ها درميان عرب‏ها مرسوم و رايج بوده است و نام گذارى فرزندان اهل بيت در اين راستا بوده است و هيچ حكايت و دلالتى بر قبولى يك جريان نيست. بنابراين استدلال به اين گونه رفتارها حكايت از نداشتن دليل بر اثبات خلافت است. افزون بر اين آيا نام گذارى از همكارى و مشاوره با خلفا ويا بيعت (در صورتى كه ثابت شده باشد) بالاتر بوده است كه حضرت امير (ع)با خلفا همكارى و مشاوره داشته است؟ پس نه همكارى دلالت بر تأييد خلافت دارد و نه بيعت، زيرا در كنار اين امور افزون بر دلايل قوى، برای حفظ اسلام و پرهیز از اختلاف بوده است و در تعارض دو دليل بايد دليل قوى را برگزيد. بدیهی است كه دليل مخالفت و عدم تأييد خلفا هم در منابع اهل سنت وجود دارد و هم در منابع اهل‏تشيع.نویسنده حسين رجبي .سایت نجمالهدی
ارسال شده در تاریخ 1/5/88

خفن ترین سوال

روزنامه کثیرالانتشار قطری «الشرق» در گزارشی از وجود اشتباهات فاحش در قرآنی که با نظارت وزرات اوقاف و امور اسلامی قطر چاپ شده خبر داد. بر اساس این گزارش از آیه 44 تا 111 سوره مبارک نور حذف و سوره فرقان به صورت ناقص و سوره های کوتاه قرآن که در جزء 30 قرار داردند بعد از جزء 18 قرار گرفته و تعدادی از صفحات قرآن جا به جا شده است. گزارش روزنامه مزبور می افزاید: این جلد قرآن مورد ویرایش کمیته نظارت وزارت اوقاف قرار گرفته و در صفحه اول آن مهر تایید این کمیته زده شده و با مجوز شماره 551/2006م چاپ و منتشر گردیده است. تهیه کننده این گزارش ضمن انتقاد شدید از مسئولین وزارت اوقاف قطر از آنان خواسته این موضوع را بررسی و نسخه های توزیع شده را جمع آوری کنند.
ارسال شده در تاریخ88.4.24